تردید ها و دوراهی های زندگی من

طبقه بندی موضوعی

ترس

شنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۵۸ ب.ظ

وقتی حدود ده سالم بود پدرم منو میبرد استخر تا شنا کردن یاد بگیرم،از کارش میزد و میومد مینشست و آموزش منو تماشا میکرد یادمه به مربیم گفته بود باید بتونه بعد از این دوره عرض استخرو شنا کنه .همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا اینکه رسید به روزی که قرار بود تمرین میخی رفتن توی آب رو انجام میدادیم بچه ها یکی یکی بعد از یکم مقاومت میپردین تو آب و بعد چند ثانیه سالم میومدن بالا تا اینکه نوبت به من رسید هنوز با اینکه بیشتر از 10 سال گذشته اون ترسو بیاد دارم،خیلی مقاومت کردم که نپرم هرکاری که بابام و مربیم کردن نشد که نشد تا اینکه یکدفعه مربیم از پشت منو هل داد و پریدم تو آب و بعد اومدم بالا.
وقتی اومدم بالا دیدم حالت چهره پدرم عوض شده وقتی باهم رفتیم تو ماشین که برگردیم خونه مثل همیشه بهش گفتم امروز چطور بودم ولی اون مثل همیشه جوابمو نداد... بعد از اونروز دیگه پدرم مرتب با من نیومد استخر و منو میرسوند و میرفت،از اونروز به بعد احساس کردم دیگه اون اشتیاقو تو چشمای پدرم ندیدم...
تابحال موقعیت های زیادی از زندگیم رو بخاطر ترس از دست دادم و هربار به یاد این خاطره مشترک با پدرم میوفتم،اما حالا که وارد 24 سالگیم شدم انگار زمان داره نقش اون مربی شنا رو بازی میکنه و منو هل میده...
مسیر جدیدی که برای آینده ی زندگیم انتخاب کردم  مثل استخری میمونه که نمیدونم تهش چند متره...ولی من دیگه اجازه نمیدم وجدانم بهم چشم غره بره که چرا نپریدی توی اون استخر لعنتی...میپرم و تلاش خودمو میکنم تا پیش خودم شرمنده نباشم...


  • لنی

ترس

زندگی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی