تردید ها و دوراهی های زندگی من

۴ مطلب با موضوع «یاران مهربان من» ثبت شده است

به ندرت پیش میاد که من کتابی رو بیشتر از یک بار بخونم ولی خداحافظ گاری کوپر رکورد سه بار خونده شدن رو داره بین کتابهای من و از بین همه ی کتابهایی که خوندم  با هیچ شخصیتی به اندازه لنی ارتباط برقرار نکردم . 

راستش از اسم مستعاری که واسه خودم انتخاب کردم از همون اول هم خوشم نمیومد و یجورایی اولین اسمی بود که به ذهنم رسید ولی حالا که میبینم وبلاگم داره کم کم از طفولیت خارج میشه و خودم هم از سرگردانی ! تصمیم گرفتم تغییرش بدم ، اگر نقد دیگه ای نسبت به وبلاگم دارید ممنون میشم اگه با من درمیون بزارید حتی اگر این باشه که دیگه ننویسم .


پ.ن : تصویر روی جلد نسخه ترجمه شده کتاب رو اصلا دوست ندارم ولی تصویر جلد نسخه زبان اصل بنظرم خیلی به محتوا نزدیک تره


خداحافظ گاری کوپر

  • لنی

نوروز امسال  فقط دوتا کتاب تونستم بخونم که یکیش شازده احتجاب بود که بالاخره تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم و بخونمش :) و کتاب بعدی فقط برای تفریح بود:


فقط برای تفریح زندگینامه ی نردی به نام لینوس توروالدزه که فقط برای تفریح  سیستم عامل لینوکس رو مینویسه یا بهتر بگم سنگ بنای این سیستم عامل متن باز رو میزاره و بعد به کمک هزاران برنامه نویس دیگه اونو توسعه میده .... این کتاب علاوه بر توضیح چگونگی تولد و رشد لینوکس به شکل عمیق به فلسفه ی متن باز و میپردازه به این ایده که چطور وقتی انگیزه یک عده از انجام کاری فقط لذت بردن  از اون کار باشه خلاقیت امکان بروز پیدا میکنه . لینوکس نه پروژه ی دانشگاهی بود و نه پروژه ی تجاری فقط  تفریح یک جوان فنلاندی بود که از سیستم عامل زمان خودش راضی نبود و سیستم عامل خودش رو نوشت اونم فقط برای تفریح


من واقعا از خوندن کتاب لذت بردم مخصوصا اینکه تونستم با فلسفه ی پشت متن باز بیشتر آشنا بشم .... خب اگه یه سر به این سایت بزنید میبینید که نسخه ی الکترونیکی ترجمه ی کتاب به صورت رایگان توسط خود مترجم که جادی باشه بارگذاری شده ،میپرسید چرا؟ خب اگه کتابو بخونین متوجه میشید:)


  خب من چند سالی هست که با جادی آشنایی دارم و باید بگم خیلی چیزا رو ازش یاد گرفتم و ترجیح دادم که نسخه کاغذی کتاب رو خریداری کنم تا اینجوری هم دینمو ادا کرده باشم هم اینکه انگیزه ای باشه برای آدمای فوق العاده ای مثل جادی و آدمایی با جهان بینی مشابه به شما هم پیشنهاد میکنم که اگر با مطالعه چند صفحه ای از نسخه الکترونیکی اون رو با سلیقتون هماهنگ دیدین نسخه کاغذی رو تهیه کنید ...


تصویر روی جلد کتاب

  • لنی
خواهرم این کتابو یکی دو سال پیش به من معرفی کرد و گفت خیلی خوب بوده و بخون و لذت ببر...
من از همون موقع تابحال 3 الی چهار بار اقدام به خوندن این کتاب کردم و هربار هم ناموفق تر از دفعه قبل بر میگردوندمش به قفسه کتابا..
بعد دست به دامن دوستان و آشنایان شدم که یجوری ثابت کنم که مشکل فقط از من نیست و کتاب مشکل داره ولی هرکی میخوند میگفت کتاب به این خوبی و روونی و من هم دوباره با شکست مواجه میشدم...
خلاصه اینکه از اون موقع به بعد هرجایی که کوچ میکنم شازده رو هم با خودم میبرم که شاید بختش باز بشه...دیشب دیدم در بی کتابی به سر میبرم که دوباره چشم افتاد به شازده و فک کنم باید دوباره برم سراغش...

                                                           

  • لنی

                
  
هرهفته لحظه شماری میکنم تا چهارشنبه ها بشه و بتونم برم در جلسات داستانخوانی شرکت کنم ، جلساتی که شاید یجورایی تنها کلاس هایی در همه ی عمرم هستند که با همه ی وجود به گفته های استاد گوش میکنم و لذت میبرم ... 
روال جلسات به این صورت هست که هر هفته یک داستان کوتاه انتخاب میشه و توسط یکی از اساتید دانشکده قرائت میشه و در پایان افراد حاضر در جلسه به بحث درمورد داستان میپردازند...
رشته تحصیلی دکتر ث که داستان ها را قرائت میکنند ارتباطی با ادبیات ندارد ولی دکتر بسیار با تسلط و بصورتی روان و دلنشین داستان را روایت میکنند...
حدود یک ماه قبل دکتر ث رمان "بازمانده روز" اثر ایشی گورو که به تازگی برنده جایزه نوبل ادبیات شده است را معرفی کردند و من هم با تعاریفی که از قبل از این رمان شنیده بودم تصمیم گرفتم که به هر ترتیبی که هست این رمان را تهیه کنم ، ولی انگار بقیه ی کتابخون ها پیشدستی کرده بودند و همه ی نسخه های موجود در شهر را تهیه کرده بودند...
تا اینکه امروز حدود یک ساعت بعد از جلسات در راهرو اصلی دانشکده به دکتر ث برخوردم و سریع فرصت را غنیمت شمردم و گفتم دکتر چرا این " بازمانده روز " پیدا نمیشه؟ گفت دیگه چاپ نمیشه و بعد یه نگاه خاصی به من کرد و گفت: از کتاب ها درست مراقبت میکنی یا نه؟ گفتم آره دکتر مثل ...(میخواستم اینجا بگم مثل بچه هام که خوشبختانه دکتر حرفو قطع کرد!!) بعد دکتر گفت با من بیا دفترم تا کتابو فعلا بهت امانت بدم از خماری دربیای مهندس!

شاید این قشنگ ترین رفتاری بود که تابحال از بین همه ی معلم ها و استادی که داشتم شاهد بودم...رفتار یک استاد با یک دانشجو که فقط در چند جلسه کتابخوانی اون رو دیده و درست مثل یک رفیق.
همین رفتار کافی بود تا حال گرفته ای که چند روزی بود دچارش بودم خوب بشه ... بقیه روزهارو هم به لطف جنس نابی که دکتر در اختیار بنده گذاشتند از خماری خلاصیم!
  • لنی