تردید ها و دوراهی های زندگی من

طبقه بندی موضوعی

۵ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

داشتم فکر میکردم همه ی فصل های سال طرفدارای خاص خودشون رو دارن که اونا رو بخاطر خودشون میخوان مثلا خیلی ها عاشق پاییز و خزان پاییزی و بارونشن ، خیلی ها مثل من عاشق برف و منظره های برفی ، خیلی های دیگه شکوفه زدن درخت ها و سبز شدن دوباره زمین به واسطه بهار اونارو به وجد میاره ولی من تابحال نشنیدم کسی بگه من عاشق گرم شدن هوا تا مرز 50 درجه و بی آبی و بیرون زدن عرق از همه ی جداره ها و منافذ بدن در فصل تابستونم ... 

آخه این چه وضعیه ؟ این چه فصلیه ؟ تابستان جان چرا کسی تو رو بخاطر خودت نمیخواد ؟ تنها طرفداران تو از رده سنی 7 تا 18 سال هستن که اونا هم تو رو بخاطر خودت نمیخوان ... بد میگم؟ اونا تو رو بخاطر این میخوان که از شر این مدرسه و امتحانای کوفتی راحتشون میکنی ... خلاصه که خواستم بگم یه فکری به حال خودت بکن برادر من ... امسال که دیگه زدی به سیم آخر ...



 
  • لنی

- میگم...غیر از انسان هیچ موجود زنده دیگه ای هم بوده که تصمیم بگیره نسلشو ادامه نده ؟

+ نه احمق بگیر بخواب فردا امتحان دارم

- فک کن یکی از گربه های دانشگاه تصمیم بگیره بخاطر تامین نبودن آینده بچش و زیاد شدن گربه های دیگه و محدود بودن پس مونده های سلف دیگه اقدام به تولید مثل نکنه..

+ ای مغز بخواب... بخواب بابا ...

- شاید هم برن پیش یکی از دکترهاشون بگن که عقیمشون کنه .... اصلا یه چیز دیگه ! اینا میدونن که داستان چیه؟؟

+ داستان چی چیه؟؟

- میدونن که چی باعث میشه که بچه دار بشن؟؟

+ میدونم  این چند وقت بهت خیلی فشار آوردم دیگه رد دادی ولی جون من بگیر بخواب .... فردا چهار ساعت باید امتحان بدیم

- نه فک نکنم عشق بازیهاشون چهار ساعت طول بکشه .... راستی اینا عاشق هم میشن آیا؟

+ .......


  • لنی

برنامه خندوانه و آقای فرزاد حسنی مهمان برنامه بودند و در جایی از برنامه رامبد از فرزاد حسنی پرسید: که تو چرا مهندسی مکانیک خوندی ؟ چرا با وجود علاقه ی وافری که به شعر و ادبیات داشتی رفتی مهندسی مکانیک خوندی؟  جواب حسنی : مرحوم نوذری ( که چند بار در طول برنامه ازش تعریف کرده بود و خودشو مرید نوذری میدونست ) یک بار به من گفت چقدر خوبه که وقتی میخوان صدات کنن که بیای برنامه اجرا کنی تو رو مهندس صدا کنن ... و رامبد هم تایید کرد این حرف حسنی رو ...


به همین راحتی کلی انرژی و سرمایه هدر رفته به همراه صدها فرمول توی مخ مبارک آقای حسنی فرو رفته بخاطر اینکه وقتی میان برنامه خندوانه به عنوان مهمان ایشون رو مهندس فرزاد حسنی صدا کنن ... مثال های فراوان دیگه ای رو هم مثل این حتما دیدید و نیاز به ذکر نیست...


اونروز وقتی این برنامه رو دیدم واقعا تاسف خوردم از اینکه این دیدگاه غلط سنتی به نسل کنونی هم سرایت کرده و یه آدم میاد با افتخار این رو تعریف میکنه و مجری هم در مخالفتش چیزی نمیگه ، اون لحظه از ته دل آرزو کردم که ایکاش دیگه کسی بخاطر لقبی که یه رشته بهش میده اون رشته رو انتخاب نکنه و جامعه ما از شر این تفکر غلط سنتی نجات پیدا کنه.


 امیدوارم کنکوری هایی که توی این دو روز کنکور دادن علاقه خودشون رو پیدا کنن و خودشونو درگیر این لقب بازی های مسخره جامعه متاسفانه عقب مانده ما نکنن چون این القاب پس از مدتی تکراری میشن و حتی ممکنه مثل همین مهندسی بی ارزش بشن ... آرزو میکنم روزی بیاد که مهارت آدما در هر رشته ای بهشون ارزش بده و این تبعیض بین رشته ها از بین بره .

  • لنی


اگه بخوام خیلی خلاصه این کتابو توصیف کنم باید بگم : 

یه رمان واقعی که شما رو با خودش همراه میکنه تا خیلی ساده و بی تکلف و از زبان دختر بچه ای به نام اسکات تعصبات ، قضاوت های زود هنگام و غرور های نابجای مارو زیر سوال ببره  . 

من واقعا از خوندن کتاب لذت بردم و باید بگم چند وقتی بود این حس کشیده شدن به سمت کتاب و سیر نشدن ازش  رو تجربه نکرده بودم ولی این کتاب آنقدر زیبا و در عین حال ساده نوشته شده بود که بعد از بستن کتاب  تا مدتی فکر و خیال خانواده ی فینچ از ذهنم بیرون نمیرفت.

 پیشنهاد میکنم تابستانتون رو با این کتاب شروع کنید.

  • لنی

تازه از فرجه ها برگشته بودم خوابگاه ، رفتم اتاقشون تا یه سلام و احوالی بکنم باهاشون که هم اتاقیش گفت دیشب از خونه بهش زنگ زدن که پاشو بیا خونه که بابات قلبش درد گرفته ... گفتیم حتما چیز خاصی نیست ... چند باری زنگ زدیم که احوال پدرشو بپرسیم که جواب نداد تا اینکه اس ام اس داد که پدرم فوت شده ... به همین راحتی ... تازه همین سه هفته پیش بود که مراسم پدر یکی دیگه از دوستام رفته بودم و حالا این یکی ، هر دو کاملا ناگهانی ... تازه یه ماهی بود که بعد از خریدن پیانوش لبخند روی لباش اومده بود که اینجوری شد ... دیشب  چهار نفری رفتیم بیرون اینقدر ناامید بود که تابحال ندیده بودم یه نفر اینقدر ناامید باشه ، وقتی حرف میزد طوری پاهاشو تکون میداد که انگار میخواست خودشو جر بده ... بین همه ی حرف هایی که زد این یه جمله قلبمو بدجوری درد آورد : میفهمی دندونت دو هفته درد کنه و پول نداشته باشی بری دندونپزشکی یعنی چی؟؟


یه چیزی تو دلم مونده این چند وقته میخوام به آقایی که گفت جوونای ما ناامید نیستن بگم(اینجا نگم میترکم) :

من به عنوان یک جوان در دایره ی افراد اطراف خودم حتی یک نفر هم آدم امیدوار نمیبینم ... نمیدونم چرا مارو نمیبینید ...


پ.ن : دم بچه های تیم ملی گرم که شادی رو برای چند ساعت به ما هدیه کردن ... 

  • لنی