تردید ها و دوراهی های زندگی من

طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

باز اون قبلیه هیکلشو میاورد جلوی تلویزیون یه چهارتا دروغ میگفت ولی اینکه این یکی صداش درنمیاد بیشتر از هرچیزی آدمو میسوزونه ، بخدا بیای جلو یه عذرخواهی ساده بکنی و بگی شرایطو درک میکنی و مردم حق دارن مرهمی میشه واسه درد این مردم  ... اینجوری که انگار نیستی آدمو دیوونه میکنه ... 

  • موافقین ۷ مخالفین ۰
  • ۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۳۴
  • لنی

24 سال و چند روز پیش من و هزاران آدم دیگه بدون اینکه کسی نظرمونو بخواد (البته ظاهرا ! ) پامونو به این کره ی خاکی گذاشتیم ، اونموقع زمین طبق روال همیشگیش داشت روی مدار بیضیش میچرخید و هر قدمی که برمیداشت میشد یه عدد ، اون عددو با یه اسم دادن به من و گفتن اینا مال توئه ، تو با اینا میشی م.م  متولد فلان روز خرداد ، بیا بگیر برو زندگی کن ، گفتم همین ؟ گفتن همین.


اوایلش به تعجب گذشت ، اوج دوران سرخوشی ، بیخیالی و شگفت زدگی ، دورانی که حتی دیدن یه مورچه روی زمین هم ساعتها سرگرمم میکرد ، همه چیز فوق العاده جذاب بود میخواستم از خیلی چیزا سر در بیارم درست مثل بزرگتر ها... بعد اونجا بود که بدترین چیز ممکنو از زندگی خواستم ، خواستم که زودتر بزرگ بشم و زندگی مثل غول چراغ جادو گفت :  ای به چشم . 


و حالا من بزرگ شدم ، درست در اول راه 25 سالگی ، توی این مسیر کلکسیونی از اشتباهات رو مرتکب شدم، تازه دو-سه سالیه که فرمون زندگیم دست خودم اومده و من پشت ماشین زندگی در جاده ای نامعلوم و تاریک دارم میرونم و از آفریننده ی من و این جاده که به اعتقاد من هست میخوام که واسم چیزی رو رقم بزنه که صلاح میدونه. همین.

  • لنی
پدرم هیچوقت مستقیم با رفت و آمد من با دوستام مخالفت نمیکنه ولی از همون بچگی همیشه تو گوشم میخوند که دوست مثل فلان چی و فلان چی میمونه و  یکی دوباری هم از نامردی هایی که دوستاش در حقش کرده بودن برام گفت و خلاصه همون موقع دوست برای من مثل صندوقچه ای بود که میگفتن بهش دست نزن و من هم نمیتونستم مقاومت کنم در برابر این وسوسه ، واقعیت امر اینه که من با وجود درونگرا بودن ( هم به شهادت اطرافیان و هم روانشناس) زندگی بدون دوستام واسم سخته و خب واقعا آدم تا کی میتونه با خودش بخنده ، چایی بخوره ، فوتبال ببینه و چرت و پرت بگه  ؟  دوستی همیشه واسم یه چالش سخت بوده ، چالش انتخاب بین حرف پدرم و حرف دل خودم ، گاهی اوقات حرف پدرم واسم پررنگ میشه و گاهی اوقات حرف دل خودم ....

دوستی داستانش داستان دادن و گرفتنه ، امکان نداره که وارد گروه دوستی ای بشیم و همه چیز اون گروه مطابق میل ما باشه ، مجبوریم که امتیاز بدیم ، گاهی اوقات باید از عزت نفسمون بدیم ، خیلی اوقات از وقتمون ، بعضی وقتا از پولمون، خیلی اوقات هم از رویاهامون و ... دوستی مثل یه معامله تجاری بزرگ میمونه ، هر گروهی قواعد خودشو داره و گاهی اوقات  مجبور میشی خیلی چیزا رو بدی تا تنهاییات رو پر کنی ، حداقل برای من اون چیزی که توی این معامله بدست آوردم هیچوقت چیزی بیشتر از پر کردن تنهاییام نبوده  و اصلا چیزی بیشتر از این رو هم نخواستم ... 

کاش آدما میتونستن تنهاییاشونو خودشون پر کنن

  • لنی

استادی داریم که کانادا درس خوندن و همش درحال پیاده سازی متد های کانادا روی ما بیچاره ها هستند و خلاصه اینکه میشه گفت در زمینه نظم و سخت گیری زبان زد هستند و همچنین بسیار مذهبی و ولایت مدار و .... ، توی اولین جلسه بعد از عید به ما گفت که بعد 20 سال دوتا فیلم دیده و اتفاقا بسیار هم لذت برده ... اسم اولی رو هنوز نیاورده بود هممون حدس زده بودیم :به وقت شام...ولی درمورد دومی شک و تردید هایی وجود داشت، تا اینکه گفتند فیلم نابغه که درمورد کسی هست که معادلات ناویر استوکس رو حل کرده ... خلاصه اینکه همون روز فیلم رو گذاشتم اول لیستم تا ببینمش و دیروز دیدمش .. 

باید بگم فیلم یه درام خیلی عالی بود ، برخلاف انتظار من زیاد در زمینه ریاضی و معادلات ناویر دقیق نمیشد و بیشتر درمورد زندگی و موفقیت و باید ها و نباید های سخت گیری های دوران کودکی بود...ولی چیزی که از همه بیشتر توی فیلم منو جذب کرد بازی درخشان دختر بچه ی نقش اول فیلم بود که واقعا چند جا کلی خندیدم بخاطر کاراش ... خلاصه اینکه اگه مثل من فیلم درام دوست دارید تماشای gifted رو از دست ندید.


  • لنی