تردید ها و دوراهی های زندگی من

هر لحظه ی زندگی یک دوراهی است...

تردید ها و دوراهی های زندگی من

هر لحظه ی زندگی یک دوراهی است...

۳ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

+چرا اومدی ارشد؟
-فرار از سربازی

+چرا اومدی ارشد؟
-رفتم سربازی برگشتم دیدم کار نیست گفتم برم ارشد شاید اوضاع درست شه

+چرا اومدی ارشد؟
-میخوام برم اونور اینجا که جای موندن نیست

+چرا اومدی ارشد؟
-نمیدونم گفتم شاید بدرد بخوره

+چرا اومدی ارشد؟
-همه خوندن واسه ارشد ما هم خوندیم

+چرا اومدی ارشد؟
-میخوام با درجه بالاتر برم سربازی که کمتر اذیت شم

+چرا اومدی ارشد؟
-بین خودمون باشه ولی یکی رو میخوام و به من گفته باید ارشدتو بگیری

+چرا اومدی ارشد؟
من: .....


  • بالون سرگردان
همیشه چهارشنبه ها بعدازظهر میومد با دوستاش مینشست همکف دانشکده روبروی اون آبسردکن لعنتی که همیشه ی خدا خراب بود. همیشه هم سر یه ساعت مشخص که وقتش خالی میشد اونجا پیداش میشد.چندبار با خودم تمرین کرده بودم که واسه هر حالتی چکار کنم مثلا میخواستم بهش سلام کنم و بگم شما سه تار میزنین؟ بعد اونم بگه آره. بعد بگم من اون کلیپی رو که آهنگ ابراهیم منصفی رو با بچه های گروه موسیقی با هم ساخته بودینو شما توش سه تار میزدینو دیدم خیلی عالی بود اون کلیپ... بعد اون لبخند بزنه و چشاش برق بزنه و به کف زمین نگه کنه بعد من بگم من موسیقی سنتی رو خیلی دوست دارم....اینا همه خیالبافی های من واسه اون چهارشنبه لعنتی بود...

چهارشنبه شد  و من تو همکف دانشکده منتظر موندم  ولی نیومد بعد رفتم روی همون صندلی که همیشه مینشست نشستم و یکدفعه دیدم تنها از در ورودی دانشکده اومد داخل یه گردنبند باآویز گرد هم انداخته بود دور گردنش و یه مانتوی قهوه ای پوشیده بود آروم اومد و صاف نشست کنار من، من مبهوت مونده بودم اون تنها نشسته بود کنار من،دانشکده خلوت بود ناگهان احساس کردم که قلبم داره سینمو از جا میکنه،دهنم خشک شده بود و پیشونیم عرق کرده بود ... دیدم دیگه نمیتونم اونجا بشینم پاشدم کیفمو زدم زیر بغلمو و از دانشکده زدم بیرون...

الان این منم و حسرت اون روز که کاش حداقل بهش گفته بودم و دیگه در بدترین حالت اون بسردی جوابمو میداد و شاید هم همه ی اون فکر و خیالاتی که درمورد نظرش راجع به خودم توی ذهنم داشتم همه غلط بوده و اوضاع خوب پیش میرفت ...

حسرت بزرگترین درد آدمهاست....
  • بالون سرگردان

وقتی حدود ده سالم بود پدرم منو میبرد استخر تا شنا کردن یاد بگیرم،از کارش میزد و میومد مینشست و آموزش منو تماشا میکرد یادمه به مربیم گفته بود باید بتونه بعد از این دوره عرض استخرو شنا کنه .همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا اینکه رسید به روزی که قرار بود تمرین میخی رفتن توی آب رو انجام میدادیم بچه ها یکی یکی بعد از یکم مقاومت میپردین تو آب و بعد چند ثانیه سالم میومدن بالا تا اینکه نوبت به من رسید هنوز با اینکه بیشتر از 10 سال گذشته اون ترسو بیاد دارم،خیلی مقاومت کردم که نپرم هرکاری که بابام و مربیم کردن نشد که نشد تا اینکه یکدفعه مربیم از پشت منو هل داد و پریدم تو آب و بعد اومدم بالا.
وقتی اومدم بالا دیدم حالت چهره پدرم عوض شده وقتی باهم رفتیم تو ماشین که برگردیم خونه مثل همیشه بهش گفتم امروز چطور بودم ولی اون مثل همیشه جوابمو نداد... بعد از اونروز دیگه پدرم مرتب با من نیومد استخر و منو میرسوند و میرفت،از اونروز به بعد احساس کردم دیگه اون اشتیاقو تو چشمای پدرم ندیدم...
تابحال موقعیت های زیادی از زندگیم رو بخاطر ترس از دست دادم و هربار به یاد این خاطره مشترک با پدرم میوفتم،اما حالا که وارد 24 سالگیم شدم انگار زمان داره نقش اون مربی شنا رو بازی میکنه و منو هل میده...
مسیر جدیدی که برای آینده ی زندگیم انتخاب کردم  مثل استخری میمونه که نمیدونم تهش چند متره...ولی من دیگه اجازه نمیدم وجدانم بهم چشم غره بره که چرا نپریدی توی اون استخر لعنتی...میپرم و تلاش خودمو میکنم تا پیش خودم شرمنده نباشم...


  • بالون سرگردان