تردید ها و دوراهی های زندگی من

طبقه بندی موضوعی

۸ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

فک کن ساعت 4 بعد از ظهر جمعه تازه چشات بعد نیم ساعت غلت زدن گرم شده و میخوای بخوابی که یه دفعه هم اتاقیت که یه ساعت پیش خوابیده بود نعره میزنه : ساااااس ساااااس برقو بزن !!! بدو بدو  .... رو یخچاله... دستم مثل یه آونگ وارونه از جا کنده میشه میره روی کلید برق و بعد میره توی جفت جیبا به امید پیدا کردن یه دستمال واسه نفله کردن حشره ی متهم ... ولی خبری از دستمال نیست .. امین دوباره در حالی که ترس توی صداش موج میزنه داد میزنه : سس ناهارو ... سس ناهارو بگیر فقط زودتر بکشش تا نرفته !  در یک حرکت پلنگی که جدا از خودم انتظار نداشتم با چشمهایی که التماس خواب را میکنند حشره ی بخت برگشته رو به کمک سس قرمز بجا مانده از ناهار دانشجوییمون به اون دنیا میفرستم و در همین لحظه امین آقامون که از تا چند ثانیه قبل از ترس مثل جوجه تیغی شده بود بلند میشه میاد نزدیک بسته ی سس واسه شناسایی :


- ساسه؟

-نه سوسک بود!

- بگو جان امین؟

-آره بابا

- آخ قربونش برم چرا کشتیش بنده خدا رو؟ با تو کاری نداشت که !!!!!

- بگیر بخواب ، تو صدای خر و پفت گوشمو کر کرده بود چجوری اینو رو در یخچال دیدی؟؟؟


**پ.ن : هر وقت میرین برای اولین بار اتاق جدید ، تا جایی که ممکنه وسائل چوبی مثل کمد و صندلی و... رو از اتاق ببرین بیرون و تخت هارو هم اگه نئوپان دارن حتما نئوپانشو عوض کنین البته در صورتی که نتونستین تخت فنسی پیدا کنین و تشک رو هم برین نو بگیرین  البته همه ی این کارهارو هم که بکنین بازم ممکنه این حشرات واقعا موذی راهشونو پیدا کنند! نمیدونین من ترم قبل از دست اینا چی کشیدم!

  • لنی
تو سن نوجوانی من یه دونه از اون دیوونه های سری هری پاتر بودم ، چند ماه پیش که برگشته بودم شهرمون همینجوری اتفاقی شاهزاده دورگه رو برداشتم که یکم از اون لذت رو دوباره تجربه کنم که دیدم واقعا نمیتونم تحمل کنم کتاب رو و برداشتم گذاشتم توی قفسه بعد با خودم گفتم که باید اینو بذارم یه جای دیگه ، این نباید توی قفسه من باشه ولی بعد که یکم فکر کردم دیدم  نه هری پاتر یه جزئی از زندگی منه یه جز نسبتا مهم ، توی یه تایمی من واقعا از اون کتاب لذت میبردم ، بعد یاد حرف های بابام افتادم که مخالف خوندن این کتابها بود... یعنی یجورایی به حرف پدرم رسیدم ولی میدونین چیه؟ اگه برگردم دوباره به اون سن و بخوام نصیحتی به من 13 سالم بکنم بهیچ عنوان نخوندن هری پاتر جزء نصایحم نخواهد بود چون سن من و خیلی روراست بخوام باشم عقل من بیشتر از این رو نمیفهمید و با این حال میکرد حالا من بیام جلوش رو بگیرم که چی بشه...بگم نه برو به جای هری پاتر مثنوی بخون ؟ یا برو تاریخ بیهقی بخون؟

ولی خب بجاش دوست دارم بهش بگم بجای اون کلاس های بی فایده مذهبی ( همه کلاسهای مذهبی به فایده نیستن ولی اینایی که من میرفتم واقعا بیفایده بودن ) که بیشتر گند زدن به اعتقاداتت و توشون زجر میکشیدی پاشو برو یه سازی یاد بگیر که وقتی 20 سالگیت از یکی خوشت اومد که سه تار میزد تنها هنرت گوش دادن به صدای تالاپ تلوپ قلبت نباشه که بعدش تو 24 سالگیت حسرت بخوری ...

میدونم اگه اینو هم بهش بگم ، از دست من 13 ساله ام کاری برنمیاد چون محیطش بهش اجازه نمیده چون مهره های دومینوی زندگیش توی اون سن به اراده ی اون حرکت نمیکردن ...

ولی خوشبختانه حالا دیگه میتونم بگم تا حدودی میتونم در برابر مهره های قبلی مقاومت کنم... حالا دیگه گاهی اوقات فرمون دست خودم میاد ...
امیدوارم دوباره حسرت نخورم ...حسرت بد چیزیه.



  • لنی

دیشب با چند تا از دوستای جدید پا شدیم رفتیم یکی از مجموعه های آبی ، تو راه بچه ها داشتن به مناسبت 22 بهمن بحث سیاسی میکردن که آره باید اینجوری کنیم و اونجوری کنیم و این مملکت فلان است و ... من هم طبق معمول ساکت گوش میدادم و هروقت هم نظرمو میخواستن نظر همیشگیم رو میگفتم : هر کی بره و هرکی بیاد این مملکت تا وقتی خودمون سطحمون رو بالا نبریم هیچ تغییری نمیکنه... ولی اونا مخالفت میکردن که نه آقا  باید انقلاب کنیم و ...


رفتیم داخل مجموعه گفتیم بریم از این سرسره آبی های یو شکل که خیلی هم طرفدار داره ... ینی همین الان هم که دارم مرورش میکنم خونم داره میجوشه....تو صف وایساده بودیم که یه دفعه دیدیم یه نره خری پاشو گذاشت روی میله از جلو ما پرید رفت ردیف بغلی بعد یه دو دقیقه بعد یکی دیگه درحالی که راست راست داشت تو چشای همه زل میزد از لابلا رد شد رفت تو تیوپ  نشست...خلاصه تو این بیست دقیقه ای که ما تو صف بودیم یه ده موردی از اینا دیدیم که در چهار مورد منجر به درگیری شد!!  آخر صف یکی کنارمون ایستاده بود و هی یه عبدالله نامی رو صدا میکرد که بیاد ، اینقدر داد میزد عبدلله عبدلله که در آخر کل چهل نفری که تو صف بودیم یک صدا داد میزدیم که عبدالله پاشو بیا برو روی اون تیوپ با این رفیق بیشعورت بتمرگ  و برو گمشو فقط !!


آخر سر که از مجموعه اومدیم بیرون همه با هم میگفتن که این مملکت از سر این مردم هم زیادیه!!


اینی که مثال زدم تجربه نزدیک و شخصی خودم بود و یجورایی میشه گفت که مشت نمونه خروار بود ، از نمونه های دیگه میشه به خندیدن قشر فرهنگ دوست مملکت در یکی از فرهنگی ترین رویداد ها به یه بازیگر بخاطر کاندیداتوری اشاره کرد... فضای مجازیمون هم که دیگه ....



  • لنی
خواهرم این کتابو یکی دو سال پیش به من معرفی کرد و گفت خیلی خوب بوده و بخون و لذت ببر...
من از همون موقع تابحال 3 الی چهار بار اقدام به خوندن این کتاب کردم و هربار هم ناموفق تر از دفعه قبل بر میگردوندمش به قفسه کتابا..
بعد دست به دامن دوستان و آشنایان شدم که یجوری ثابت کنم که مشکل فقط از من نیست و کتاب مشکل داره ولی هرکی میخوند میگفت کتاب به این خوبی و روونی و من هم دوباره با شکست مواجه میشدم...
خلاصه اینکه از اون موقع به بعد هرجایی که کوچ میکنم شازده رو هم با خودم میبرم که شاید بختش باز بشه...دیشب دیدم در بی کتابی به سر میبرم که دوباره چشم افتاد به شازده و فک کنم باید دوباره برم سراغش...

                                                           

  • لنی

بعضی از آدما عجب داستانهایی دارن...عجب عزمی دارند...بنظرم بزرگترین سرمایه آدما عزمشون هست،به عزم این آدم حسودیم شد،بعد مدتها چشام  امشب با این ویدئو خیس شد.

ویدئو را از دست ندید...حتما ببینید. (مصاحبه آقای سروش صحت با آقای مجتبی شکوری)

پ.ن: ببخشید اگه کیفیت پایینه.

 


دریافت

 

  • لنی

دلم میخواد دوباره وقت خالی گیر بیارم مثل قبل هندزفری بزارم تو گوشم برم تو این سایت یه آهنگ جاز توپ پخش بشه بعد ادیتورم رو اجرا کنم و برم تو این سایت یه مسئله جدید انتخاب کنم و رو الگوریتمش فکر کنم و فکر کنم و بعد کدشو بزنم و ببینم نمیشه بعد دوباره تلاش کنم و باز ببینم نمیشه بعد عصبانی شم برم یه چایی بزارم و در حین انجام عملیات چایی گذاشتن به مسئله فکر کنم و برم دوباره بشینم رو صندلی و تلاش بعدی و نتیجه رو توی کادر وارد کنم و چهره زیبای اویلر جان رو ببینم .... مسئله بعدی و اوه فک کنم آب جوش اومده :))


  • لنی

تا همین چند سال پیش من دیوونه ی برف بودم ، برف که میومد   لباس گرم هارو میپوشیدم و میزدم بیرون و هندزفری به گوش تا میتونستم قدم میزدم.


دوست صمیمی من توی دانشگاه پسری بود که وضعیت مالی خوبی نداشت ، تنها کسی بود که غذای واقعا مزخرف دانشگاه رو با ولع میخورد ، تابستونا هرروز میرفت کارگری و آخر هفته ها هم فقط وقتی میرفت خونه که بره سر زمین یا ساختمون کار کنه ، خلاصه اینکه وضع مالی مناسبی نداشتند ولی من هرچی از گل بودن و صاف و ساده بودن این پسر بگم کم گفتم و حالا هم که رفته سربازی واقعا دلم براش تنگ شده...


یه روز که هوا سرد شده و بود و احتمال اینکه فرداش برف بیاد زیاد شده بود داشتم میگفتم خداکنه برف بیاد فردا که یه دفعه لحن همیشگیش تغییر کرد و گفت : خب که چی بشه ؟ گفتم که بعدش بریم برف بازی و از پشت پنجره برفو ببینیم و چایی بخوریم و خلاصه با  وراجی از خاطراتم از برف گفتم

که اون با یه جمله همه ی این خاطراتو آتیش زد...گفت آره برف پشت پنجره کنار بخاری یا با لباس گرم قشنگه ولی وقتی با اینا نباشه دیگه قشنگ نیست...


راست میگفت وقتی به حال و روز مردم کرمانشاه این شبا فکر میکنم دیگه برف واسم قشنگ نیست...

  • لنی

داستان اول: 

- سلام علی جون چطوری ؟ خوبی؟ چه خبر از کار و بار؟

- سلام ، مخلصم گل پسر ، تو خوبی ، سلامتی؟ کار که اومدم بیرون دارم واسه کنکور میخونم..

-عه؟؟ چرا ؟ قبلا که میگفتی ارشد فایده نداره و... چرا اومدی بیرون؟؟

- نه ارشد نمیخونم دارم واسه کارشناسی تجربی  میخونم. اون کار همش حمالی بود...

- پس اونهمه مغناطیس خوندن و انتگرال سه گانه و اینا چی ؟؟؟

- دیگه چاره ندارم مرد ، اونا ریاضیمو قوی کردن ، از سهمیه جانبازی بابام هم استفاده میکنم ، پردیس دیگه تهش قبول میشم و میرم...


داستان دوم:

- رضا ارسلان کم پیداست..کجاست؟

- انصراف داد ترم آخر داره واسه پزشکی میخونه....بهترین کارو کرد...


داستان سوم:

میرم مغازه پسرداییم که تازه ازدواج کرده و نزدیک به 30 سالشه و به شدت مشکل مالی داره..میبینم یه خیلی سبز زیست جلوش بازه... باهاش صحبت میکنم، از درآمد نجومی فلان دکتر فوق تخصص و بدبختی مهندسا میگه...( البته پسرداییم مهندس نیست)


و آخرین و ناراحت کننده ترین داستان :

خانم دکتر بسیار خوش قلمی که مشخصه که به رشتشون علاقه دارن و پست های خیلی خوبی میذارن، درآخرین پستشون عکسی از برادرشون میذارن که با مدرک مهندسی ( یکی از تاپ ترین رشته های مهندسی) از یکی از بهترین دانشگاه های مهندسی کشور ( اونم فوق لیسانس ) حالا داره  دکتری دندان پزشکی میخونه و مدارک دیگه رو تابلو کرده که بگه بیاین بهتون مشاوره بدم که من پدر کنکورم و نابغه امو و این حرفا ....


من شخصا اصلا باور نمیکنم که اینهمه آدم بگن که عاشق پزشکین و تازه تو سن 23 به بالا  ناگهان این عشقو پیدا کردن،حداقل توی آدمای دور و ور من کسی واقعا عاشق این رشته نیست که بره سراغش...نه آقا معشوق اون اسکناس های خوشگلیه که طعم زندگی رو واسه هممون تلخ کرده...

از اونطرف زیاد میبینم دانشجوهای پزشکی ای رو که داد میزنن که آقا اینجوریا هم که میگن نیست...

این خوب نیست...اصلا خوب نیست...


پ.ن  : من به شدت به پزشکایی که رشتشون رو دوست دارن و اخلاق رو رعایت میکنن احترام میذارم ولی با این هجوم فکر میکنم درصد این افراد کمتر و کمتر بشه متاسفانه...

  • لنی