تردید ها و دوراهی های زندگی من

طبقه بندی موضوعی

دندان درد

شنبه, ۲ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۴۵ ق.ظ

تازه از فرجه ها برگشته بودم خوابگاه ، رفتم اتاقشون تا یه سلام و احوالی بکنم باهاشون که هم اتاقیش گفت دیشب از خونه بهش زنگ زدن که پاشو بیا خونه که بابات قلبش درد گرفته ... گفتیم حتما چیز خاصی نیست ... چند باری زنگ زدیم که احوال پدرشو بپرسیم که جواب نداد تا اینکه اس ام اس داد که پدرم فوت شده ... به همین راحتی ... تازه همین سه هفته پیش بود که مراسم پدر یکی دیگه از دوستام رفته بودم و حالا این یکی ، هر دو کاملا ناگهانی ... تازه یه ماهی بود که بعد از خریدن پیانوش لبخند روی لباش اومده بود که اینجوری شد ... دیشب  چهار نفری رفتیم بیرون اینقدر ناامید بود که تابحال ندیده بودم یه نفر اینقدر ناامید باشه ، وقتی حرف میزد طوری پاهاشو تکون میداد که انگار میخواست خودشو جر بده ... بین همه ی حرف هایی که زد این یه جمله قلبمو بدجوری درد آورد : میفهمی دندونت دو هفته درد کنه و پول نداشته باشی بری دندونپزشکی یعنی چی؟؟


یه چیزی تو دلم مونده این چند وقته میخوام به آقایی که گفت جوونای ما ناامید نیستن بگم(اینجا نگم میترکم) :

من به عنوان یک جوان در دایره ی افراد اطراف خودم حتی یک نفر هم آدم امیدوار نمیبینم ... نمیدونم چرا مارو نمیبینید ...


پ.ن : دم بچه های تیم ملی گرم که شادی رو برای چند ساعت به ما هدیه کردن ... 

  • لنی

ناامیدی