تردید ها و دوراهی های زندگی من

تردید ها و دوراهی های زندگی من
طبقه بندی موضوعی

دوست ، مقوله ای پیچیده

يكشنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۲۹ ب.ظ
پدرم هیچوقت مستقیم با رفت و آمد من با دوستام مخالفت نمیکنه ولی از همون بچگی همیشه تو گوشم میخوند که دوست مثل فلان چی و فلان چی میمونه و  یکی دوباری هم از نامردی هایی که دوستاش در حقش کرده بودن برام گفت و خلاصه همون موقع دوست برای من مثل صندوقچه ای بود که میگفتن بهش دست نزن و من هم نمیتونستم مقاومت کنم در برابر این وسوسه ، واقعیت امر اینه که من با وجود درونگرا بودن ( هم به شهادت اطرافیان و هم روانشناس) زندگی بدون دوستام واسم سخته و خب واقعا آدم تا کی میتونه با خودش بخنده ، چایی بخوره ، فوتبال ببینه و چرت و پرت بگه  ؟  دوستی همیشه واسم یه چالش سخت بوده ، چالش انتخاب بین حرف پدرم و حرف دل خودم ، گاهی اوقات حرف پدرم واسم پررنگ میشه و گاهی اوقات حرف دل خودم ....

دوستی داستانش داستان دادن و گرفتنه ، امکان نداره که وارد گروه دوستی ای بشیم و همه چیز اون گروه مطابق میل ما باشه ، مجبوریم که امتیاز بدیم ، گاهی اوقات باید از عزت نفسمون بدیم ، خیلی اوقات از وقتمون ، بعضی وقتا از پولمون، خیلی اوقات هم از رویاهامون و ... دوستی مثل یه معامله تجاری بزرگ میمونه ، هر گروهی قواعد خودشو داره و گاهی اوقات  مجبور میشی خیلی چیزا رو بدی تا تنهاییات رو پر کنی ، حداقل برای من اون چیزی که توی این معامله بدست آوردم هیچوقت چیزی بیشتر از پر کردن تنهاییام نبوده  و اصلا چیزی بیشتر از این رو هم نخواستم ... 

کاش آدما میتونستن تنهاییاشونو خودشون پر کنن

  • لنی

نظرات  (۸)

خوش به حالتون که کم توقع هستین و انتظاری بیشتر از پر شدن تنهایی ندارین ...

پاسخ:
بنظرم وظیفه اصلی روابط دوستانه همین پر کردن تنهایی هست.
واسه همینه ترجیح دادم دوستی نداشته باشم :)
پاسخ:
سخته ولی خب هرکی تونسته کنار بیاد راضی بوده مثل شما :))
من که تونستم :))
پاسخ:
آدم دوست نداشته باشه خیلی بهتر از اینه  که از نوع بدش رو داشته باشه..
متاسفانه ما آدم ها نمی تونیم تنهایی هامون رو خودمون پر کنیم .
اگرم بشه خیلی سخته و باید یه چیزهایی رو درونمون عوض کنیم!
پاسخ:
درسته حق با شماست ولی خب بنظرم آدم یجوری با خودش کنار بیاد بهتر از اینه که با کسی که ارزش دوستی و رابطه رو نمیدونه رابطه برقرار کنه ...
مشکل اینجاست که گاهی با وجود داشتن یه عالمه دوست بازم تنهایی هامون پر نمیشه . من خیلی وقتا تنهایام رو با خودم پر میکنم . به دوستی فقط به چشم پر شدن تنهایی نگاه نمیکنم . اما همون‌طور که پدرتون گفتن نمیشه با هرکس دوستی کرد منتهی باید در انتخاب دوست دقت کنیم . همانطور که حضرت علی(ع) می فرمایند هم نشین خوب بهتر از تنهایی و تنهایی بهتر از همنشین بد است . 
پاسخ:
کاملا درسته ، دوست خوب پیدا کردنش سخته و اگه توی انتخابش دقت نکنیم ممکنه واقعا ضربه بخوریم ، تنها باشیم بهتر از اینه که تنهاییامونو با آدم غلطی پر کنیم...
همیشه نظر خونواده منم به داشتن دوست همین بوده.
ببین لنی افراد درونگرا اونایی نیستن که اصلا دوست ندارن. بلکه اونا دوستای زیادی ندارن. یعنی یدونه دارن ولی با همه‌ی وجود دارن.
منم بعنوان یه انسان درونگرا و طالب تنهایی می‌گم که تنهایی واقعا لذت بخشه. اما تو گاهی به یکی نیاز داری که باهاش دردِ دل کنی. اگه غیر از این باشه مطئنا دچار افسردگی می‌شی.
خیلی جمله آخرت رو دوست دارم که کاش آدما خودشون می‌تونستن تنهاییشون رو پر کنن ولی من خودم بشخصه اگه در طول یک ماه، 29 روزش رو تنها باشم باز اون یروز به یکی نیاز دارم که حرفای دلم رو بریزم بیرون.
پاسخ:
همه ی حرفات کاملا درست و صحیحه آیدا ، من هم با اینکه خیلی از تنها بودنم لذت میبرم ولی گاهی اوقات به شدت نیاز پیدا میکنم به همصحبتی با یه نفر دیگه این نیاز انگار توی ژنتیک ما نقش بسته درست مثل باقی نیازهایی که داریم و باید برطرف کنیم و سرکوب کردنش سخته ...
  • نعیمه بانو
  • انتخاب افراد برای دوستی مهمه ولی هیچ کس صد در صد خوب مطلق نیست مثل خودم ما حتما یه کاستی های لغزش های داره من هم همین مشکل رو دارم دوست صمیمی خیلی لغزش داشت ولی با من وقتی بود هیچ کدوم از اون کار رو انجام نمی داد و الان چند وقتی هست ندیدمش الانم حدود هشت سالی میشه با یکی دیگه دوستم شد مثل خواهر ولی بازم نمی تونم بگم که اون چیزی که من میخوام شاید بعضی اوقات تنهایی بهتره....دلتون خوش باشه ان شاالله
    پاسخ:
    آره شاید بشه گفت که واقعا شخص ایده آل در زندگی وجود نداره ولی خب قطعا هستند آدمهایی که علایق و سلایقشون به ما نزدیک تره و ما بهتره که از میان اونها دوستامون رو انتخاب کنیم
    ممنون از شما :)
    سخته تنهایی ها رو، آدم خودش پر کنه.
    سخته ولی من این کارو می کنم،خیلی.


    از رفقای دبستانم خیلی فاصله گرفتم و رفقای دوره مساوی با بلوغ و رفتار های هیجانی و پرخاشگرانه و گاها بدش رو برای هعمیشه گذاشتم کنار و شاید اگر سلام علیکی کنند منم جواب سلامشون رو بدم هر چند سالی.

    و رفقای دبیرستان که حد کمال نواجنی ما بود یکی از بهترین دوران درسم بود که داشتمشون و عده ی کمی باقی موندن.رفقای سربازی هم رفتند.

    رفقای خدمت سربازی اگر موندگار بشن تا آخر عمر میشن چون خودمونی ترین رفقای زندگی آدم اند.تو سختی دوست شدن باعث شناخت بیشتره
    اما از بد روزگار هم رفقای دبیرستان و هم هم خدمتی ها با ازدواج پریدند.

    من به قطع یقین رسیدم که دانشگاه بخاطر حالت اختیاری در انتخاب درس باعث شده که هیچ رفیقی توی دانشگاه دائم باهات همکلاسی نباشه تا تبیدل به رفیق قدیمی و بعد، همیشگی و دائمی بشه.دانشگاه فرق داره.

    میمونه همون یکی دو تا از اون همه رفیق دبیرستان که اغلب خوب بودند.

    اون ها هم توی مراحل زندگی خودشون هستند یکی تازه دانشگاه تمام کرده داره میره تو خدمت یکی تازه خدمت تمام کرده و مثل من بی کاره.

    خلاصه اونی که توی خدمت هست میگه بر گردم ازدواج می کنم و میره
    اونی هم که خدمت تمام کرده بیکار شده دائم با فک فامیلاش میچرخه

    حتی توی کار هم بخاطر تحصیلات دانشگاهیش کلاس میزاره و نمیاد با هم بریم یه شهری که کار باشه.در کل من موندم و تنهاییام که با کامپیوتر و با اینترنت و تلویزوین شبکه نسیم خندوانه ی الکی خوش ها و کودک شویی که آخر شب های اول تا وسط هفته از اون شبکه پخش میشه و برنامه ضد گلوله که از شبکه نسیم و افق فکر کنم پنج عصر پخش میشه و فعلا سریال های ماه رمضان(بعد از غروب اول شبکه سه بعد از اون سریال شبکه دو بعدش شبکه یک) و عرضم به حضورتون که با هر دو سه هفته با خانواده کوهی یا صحرایی رفتن و هر دو شب در میون یا گاهی هر شب یه بسته تخمه گرفتن و رفتن توی چمن نشستن شکستن (تنهایی، و در کنارش با موبایل ولوم پایین برای خودم آهنگ گذاشتن) و دیگه با موبایل بازی کردن و بازی از داداشم که از همکاراش دائم بازی به روز میگیره مثل آ میرزا و بازی لولو و بازی های میکرو که خودم گرفتم ریختم توی گوشی مثل قارچ خور و تیکن3 و غیره خلاصه و گاهی البته هر دو سه سال خونه فامیل در شهر دور رفتن و هر ماه دو سه بار خونه خواهرم رفتن و ...

    و اینگونه من هیچ رفیقی ندارم.
    سخته ولی شدنیه.

    دروغ چرا؟
    حالا که خیلی خوب توضیح دادم چه جور میشه بدون رفیق سر کرد، بذار بگم که شاید سالی سه چهار بار همون دو تا دوست دوران دبیرستان رو بعد از چندین بار زنگ زدن و خواهش کردن ببینم که اونم هر بار بخاطر وجود بی خبری و اختلافات فکری و رفتاری زیادی که پیدا کردیم پشیمون میشم.برای مثال وقتی گذشته ها می رفتیم پارک چند تا رفیق دوره دبیرستان، همون جا شاید سه ساعت می نشستیم و حرف می زدیم و گل می گفتیم و گل میشنفتیم و شوخی و خبر گرفتن از بچه ها و غیره.
    خیلی هم خوش می گذشت بعد از یکی دو سال از دبیرستان همدیگه رو دیدیم.
    اما تازگی ها وقتی میریم بیرون و قرار میزاریم از همون جمع که دو نفر باقی مونده یکی از یکی دیرتر میاد و حتما باید ماشین از قبل هماهنگ شده باشه کی بیاره یا رفیقم ماشین باباشو یا من یا نباشه میگن نه.

    بعدش هم میریم بیرون دیگه اون پارکه که همیشه می رفتیم میگن نه!

    میگن بریم بگردیم و توی ماشین تمام حرف هاشون رو می زنند و تهش میگن دیگه دیر شد بریم خونه.درحالی که از ماشین پیاده نشدیم(حالا بماند که من چقدر سر پول بنزنی که بعد از رفتنشون وقتایی که ماشین از منه حرص می خورم...)

    یه بار به یکیشون که نزدیک تریم با هم، گفتم یادته یه زمان خدمت نرفته بویدم توی همین پارک بودیم و من آرزوم بود یه بار با ماشین بودیم و زیر بارون خیس نمیشدیم موقع رفتن به خونه در حالی که چیپس و پفک گرفته بودیم و کوفتمون شد؟

    من الان آرزومه که با ماشین بریم همون پارک مثل همون موقع ها و فقط ماشین خودمون ما رو ببره بر گردونه ولی شما همش از اول تا آخر بخاطر بودن ماشین و توی ماشین نشستن بیرون میاید و آدم رنگ بیرونو نمیبینه!

    دوست اگر میگیری بگیر، اما باید اینو بدونی گذر زمان دوستان رو عوض میکنه.مخصوصا دوستانی که در سن رشد و طی مراحل اولیه زندگی هستند.
    یه رفیق داشتم بین این رفقای دبیرستانی که یکی دو تاش موندگار شدند، اون رفیق از بچگی باهاش تو  یه محل بودم 1 بعدش در دبستان یک سال همکلاسی بودیم سال اول2 و سوم 3اینکه در دبیرستان هم سه سال با هم بودیم.به خدا خیلی شبیه هم شده بودیم وقتی هر روز با هم می رفتیم مدرسه و توی کلاس تقریبا یه جا بودیم و خیلی هوای هم رو داشتیم و هر دو بچه مثبت میز اول دومی بودیم... .

    تا اینکه این رفاقت بالای پونزده ساله ی ما با یه دوران خدمت سربازی بهم نخورد و قطع هم نشد ولی داغان شد.

    دو سال بعد از سربازی راز هایی رو فهمیدم که با وجود نزدیک ما دو تا و همه چیز هم رو دونستن بعدش اینقدر تو دار شده بود که نگفته بود بهم!
    بعد از سربازی رفته بوده خواستگاری کسی که از بچگی در روستای مادر خودش بوده و دوستش داشته و بهش نگفته بوده و دختره جوابش میکنه
    میگه عینکی هستی بخاطر همین.
    بعد از سرابزی و با رسیدن به سن کار و نبودن کار تازه می فهمم که پدر ایشون با داداش بزرگه کلا حرف نمیزنه توی خونه بخاطر بیکار بودنش و با رفیق منم که رسیده به سن کار و کار نیست هر روز دعوا و جنگ اعصاب دارند.حتی روزی برای پدرش چاقو کشید و پدرش زنگ زد به پلیس اومد!

    همون آدم آروم توی یه جر و بحثی که با هم داشتیم نشون داد که تغییر کرده واقعا خیلی هم تغییر کرده بود و بعد از یکی دو سال از سربازی به من گفت.حتی من هم تهدید کردذ به چاقو کشیدن و گفت اعصاب نداره

    بهش گفتم قبولت دارم حتی اگر بی اعصاب باشی و همینطور با هم گاهی میرفتیم بیرون تا اینکه ابعاد دیگه تغییراتش رو نشون داد و هم خودش و هم من رو تنها کرد برای هیمشه.قضیه از این قرار بود که :


    من و اون رفیق فابریک، اهل نماز و مسجد نبودیم، ولی مثبت بودیم.
    من بخاطر خدمت در سپاه هم نماز خون شدم و هم آشنا با بسیج.
    همینطور که با اون رفیق بودم بعد زا خدمتم می رفتم بسیج مسجد.
    یه روز که بیرون بودیم دم غروب تا اذان گفت، گفتم: میای بریم نماز؟
    گفت من نماز نمیخونم تو برو من همین دور و برا هستم تا بر گردی.
    خب من رفتم و برگشتم و بعدش رفتم روی مخ این که چرا نیومدی؟
    خیلی کلنجار رفتم تا اینکه دیدم میگه تو توی باغ نیستی.گفتم چرا؟
    گفت الان همه تو گوشیشون پره ا زشماره و کلیپ و اس ام اس...

    گفتم:مثلا چه اس ام اسی؟چه شماره ای؟چرا اینقدر عوض شدی!

    گذشت و رفتم خونه دیدم اس ام اس های مختلف کثیف فرستاده.

    دفعه بعدی دیدمش بیرون گفت اونا رو همخدمتیام فرستاده بودند.
    فقط خواستم بدونی که الان همه در چه حال هستن و تو کجایی.

    فهمیدم حرفاشو.فهمیدم کلا عوض شده.اما رفیقم بود به هر حال

    یه روزی بهم توی نمایشگاه کتابی که رفته بودیم گفت:خواب دیدم

    گفتم چه خوابی؟ گفت: تو کالسکه میروندی و منم باهات بودم اما هی بهم میگفتی مواظب باش نیفتی!

    گفتم خب مواظب باش نیفتی! گفت تو مثل اینکه نمیفهمی خواب بود.

    گذشت و تصمیم گرفتم مثل اون موقع ها که توی مدرسه بخاطر شورا شدن مسئولیت کتابخانه بر عهده گرفتم و نتونستم تکی و این رفیقم اومدش کمک کرد ازش کمک بخوام در بسیج.

    بهش گفتم مهرداد من امروز قول دادم یه سری بسته فرهنگی برای مراسمی آماده کنم و اگر پایه ای تو عالم رفاقت بیای کمکم بیا بریم.

    اومد و کلی کمک کرد و و داخل مسجد که مراسم بود پخش کرد و نشست و منم به باقی حواشی مراسم می رسیدم تا اینکه بعدش دیدمش گفت یکی از دوستان قدیمی خودش رو دیده در مراسم که از طرف بسیج دعوت شده بود و خیلی مسخرش کرده و گفته تو که خدمت رفتی برگشتی چرا میای بسیج؟ گفتم خودش چرا اومده بود؟ گفت برای کسر از خدمت سربازی.

    این شد که دیگه نیومد بسیج و مسجد.

    تا مدتی هم ازش خبر نداشتم تا اینکه یه روز همسایه اش منو کشوند و گفت عکس داری تو گوشیت؟ از من و رفیقم کوچیکتر بود اما گویا با رفیقم که همیاسه بودن بیشتر آشنا بود.گفتم چطور؟ چه عکسی؟ و بدون اینکه بگه باز کردم گوشی رو چند تا ماشین و گل و غیهر بود و فرستادم براش و گفت اینا خوبن ولی وجدانی تو که با همسایه ما میگردی نداری برای منم بریزی توی گوشیم؟ گفتم بذار ببینم دقیقا چی میخواد گفتم به یه شرط اول تو هر چی داری بریز تو یگوشی من بعد من بریزم.

    توی مغازه کنار خونه اونا رفتیم و هر چی فیلم و کلیپ بود رو کرد و ریخت توی سی دی و داد بهم.گفت تو چی؟ گفتم هیچی.باور نکرد و گفت ببر اینا رو ببین و دفعه بعد اومد هر چی داری بیار منم ببینم.

    فرداش رفیقیم گفت بریم بیرون گفتم باشه و رفتیم بیرون گفت تو به گوشی همسایه ما چیزی ریختی گفتم نه.
    گفت آخه قراره برام فیلم و کلیپ بیاره.گفتم میارم گفت خودت داری؟ گفتم نه چطور تو همخدمتی داری من مداشتم دیگه میرم از اونا میگیرم.

    گفت اول بیار بده به من.به همسایه نده اصلا اگر میتونی.باشه؟
    گفتم باشه ولی
    از زیر زبونش کشیدم بیرون که خودش چی داره و گفت یه فلش پر از فیلم های مستهجن اما از اونجا که ممکنه خانواده اش بفهمن توی گوشی و یا کامپیوتر نمیریزه و این تنها جایی بود که اون ها رو ریخته و با زور و اصرار ازش گرفتم تا مثلا نگاه کنم.

    بردم و همش رو پاک کردم.

    بعدش شب همون روز در خونه شون رو زدم و فلش رو دادم و تا خوده صبح همش اسم ام اس فحش میداد بهم.

    بعد از اون روز یه بار با همسایشون زنگ زدن منو بکشونند جایی برای دعوا. نرفتم و قضیه به اینجا ختم نشد و زنگ زد خونه و به بابام گفت دفعه بعدی پسرت بیاد دم خونه ما بلایی سرش میارم و پدرم گفت مملکت بی قانون نیست و پلیس میگیرتت(در حالی که بابام نمیدونست چی شده تعجب کرد و منم گفتم مشکلات خانوادگی بهش فشار آورده  قاطی کرده) خلاصه یه روز که زنگ زد و خواهرم گوشی رو برداشت.گفت علی بیا دوستت پشت خطه و من تا گوشی رو گرفتم گفتم چی گفت خواهرم گفت هیچی.گفت علی هست؟

    خلاصه باهشا که حرف زدم فقط فح شنیدم و تهدید تا اینکه همون لحظه تیر خلاص اتمام رفاقتمون رها شد و از عصبانیت و با فکر اینکه شاید دفعه بعدی خواهرم گوشی رو برداره بجای من به خواهرم فحش بده زنگ زدم به پدرش گفتم همه چیزو از سیر تا پیاز.

    بعد از اون که به پدرش گفتم باباش خونه اش رو فروخت و برای همیشه از محل ما رفتند.دیگه نه جواب تلفن منو داد نه همکلاسی ها یی که واسطه کردم برای آشتی دادنمون.حتی به یکی از همکلاسی ها گفت آبرومو برده.

    اینم از رفاقت پونزده ساله ما دو تا رفیق بچه مثبت که روزگار عوضمون کرد.
    پاسخ:
    فک کنم همه ی ما از این قبیل داستان ها توی دوره ی نوجوونی داشتیم ، من هم داشتم و باید بگم که حق با شماست زندگی بدون دوست سخته ولی بهتر از اینه که وابسته بشی و بعد ضربه بخوری ( اگه دوستی با جنس مخالف و عاطفی باشه که ضربه خیلی سخت تره ) ، من هم دارم تلاش میکنم که وابستگی هامو کم کنم.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی