تردید ها و دوراهی های زندگی من

طبقه بندی موضوعی

خستگی

جمعه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۳۴ ب.ظ

همیشه این موقع سال که میشد با دیدن رفت و آمد و جنب و جوش مردم شب عید جلوی مغازه ی بابا حالم حسابی خوب میشد ... فک میکردم که بعد مدتها میام مغازه و مثل همیشه این چهاردیواری منو آروم میکنه ... بساط سبزه و ماهی دستفروشا ، لبخند بچه های کوچیک درحالی که به ماهی قرمز داخل نایلون پلاستیکی نگاه میکنند و با انگشت کوچکشون به سطح نایلون ضربه میزنند،بچه هایی که با گریه روی زمین کشون کشون برده میشن... همه به من زندگی رو یادآوری مبکردن..  ... همه چیز سر جاشه ، اینقدر بچه ها از اومدنم استقبال کردن که نمیدونم میتونم به همشون تا آخر عید سر بزنم یا نه . ولی با وجود این همه دلیل واسه خوشحالی نمیدونم چه مرگمه... باید مثل قبل دیوونه ی عید بشم و حال و هواش ولی واقعا حوصله هیچ کاری رو ندارم حتی دستم به برنامه نویسی هم نمیره...احساس میکنم یه کرختی خیلی ناجوری افتاده روی من که دلیل منطقی ای واسش نمیبینم  ... افسردگی بهاره هم داریم؟؟


  • ۹۶/۱۲/۲۵
  • لنی

نظرات  (۵)

شاید..!😕
پاسخ:
:(
آره
داریم...
پاسخ:
:(
  • کنت مونت کریستو
  • حالا اینقدر با صراحت اسمشو نذارین افسردگی
    پاسخ:
    آره شاید بهتر بود بگم دل گرفتگی...
  • نعیمه بانو
  • بلی فک کنم داریم چون بنده نیز دقیقا همین حس رو دارم فک کنم افسردگی گرفتم :/
    البته تمام تلاشتونو بکنید که مثل قبل دیوونه عید بشید...:))))

    روز های آخر سال است و من حال دگر دارم...:(

    پاسخ:
    امیدوارم حال همه خوب بشه...
    البته به قول کنت بهتره که زیاد بزرگش نکنیم....
    حساسیته. خوب میشه. 
    پاسخ:
    امیدوارم ... ممنون 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی