تردید ها و دوراهی های زندگی من

تردید ها و دوراهی های زندگی من
طبقه بندی موضوعی

برفی که تلخ شد..

دوشنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۵۴ ب.ظ

تا همین چند سال پیش من دیوونه ی برف بودم ، برف که میومد   لباس گرم هارو میپوشیدم و میزدم بیرون و هندزفری به گوش تا میتونستم قدم میزدم.


دوست صمیمی من توی دانشگاه پسری بود که وضعیت مالی خوبی نداشت ، تنها کسی بود که غذای واقعا مزخرف دانشگاه رو با ولع میخورد ، تابستونا هرروز میرفت کارگری و آخر هفته ها هم فقط وقتی میرفت خونه که بره سر زمین یا ساختمون کار کنه ، خلاصه اینکه وضع مالی مناسبی نداشتند ولی من هرچی از گل بودن و صاف و ساده بودن این پسر بگم کم گفتم و حالا هم که رفته سربازی واقعا دلم براش تنگ شده...


یه روز که هوا سرد شده و بود و احتمال اینکه فرداش برف بیاد زیاد شده بود داشتم میگفتم خداکنه برف بیاد فردا که یه دفعه لحن همیشگیش تغییر کرد و گفت : خب که چی بشه ؟ گفتم که بعدش بریم برف بازی و از پشت پنجره برفو ببینیم و چایی بخوریم و خلاصه با  وراجی از خاطراتم از برف گفتم

که اون با یه جمله همه ی این خاطراتو آتیش زد...گفت آره برف پشت پنجره کنار بخاری یا با لباس گرم قشنگه ولی وقتی با اینا نباشه دیگه قشنگ نیست...


راست میگفت وقتی به حال و روز مردم کرمانشاه این شبا فکر میکنم دیگه برف واسم قشنگ نیست...

  • لنی

نظرات  (۴)

  • مهربانم !!!
  • 😔
    پاسخ:
    :((
    چقدر تلخ... چقدر...
    پاسخ:
     متاسفانه :(
    :'(
    دنیای کامپیوتر:
    (.................)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی