تردید ها و دوراهی های زندگی من

ترازوی شیشه ای

دوشنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۲۶ ب.ظ
بعد از یک ماه و نیم دوری برگشتم به خونه...طبق معمول اولین جایی که بهش سرزدم مغازه بود،مغازه ی متوقف شده در زمانی که یه مرد شصت و خورده ای ساله ی یه دنده ی حرف گوش نکن پشت میزکارش نشسته و احتمالا داره با حسین آقا شاگردش چایی میخوره یا شاید هم آبجوش و چشمهاش نشون میده که دلش برای تنها پسرش تنگ شده...

از دور مغازه رو نگاه میکنم: چندتا روفرشی جدید آویزان شده و بنظر میرسه که بابا کلی جنس خریده باشه  دارم از عرض خیابون رد میشم که متوجه خلوتی دیوار کناری مغازه میشم ، دیواری که همیشه سید و یحیی بساط میکنن،دقیقا وسط خیابونم که سید رو با اون کلاه پشمی سبز رنگی  که همیشه به سر داره تشخیص میدم ولی هنوز اثری از یحیی نمیبینم میرسم اونور خیابون که ممد آقا حسابدار لوازم خانگی آقای ک رو طبق معمول درحال کام گرفتن از سیگارش میبینم ، بهش نزدیک میشم و سلام و احوالپرسی میکنم و میرسم به سید ، سید همون سید همیشگی ماست ولی بساطش یه سری تغییرات جزئی کرده مثلا دوتا سیم ظرفشویی طلایی رنگ درخشان رو (احتمالا برای جلب نظر کردن ) به بساطش اضافه کرده ولی خب ترکیب سیم ظرفشویی و عروسک باربی یه مقدار خنده دار بنظر میاد...از سید خبر یحیی رو میگیرم که میگه ناخوش احوال شده ، نگران یحیی میشم... 

 میرم داخل و بعد از صحنه های هندی دیدار پدر و پسر که هرکی ندونه فک میکنه ده ساله همدیگه رو ندیدیم با حسین آقا احوالپرسی میکنم و میبینم که خداروشکر سرطان رو کاملا مغلوب کرده و حسین آقای عزیز ما مثل قبل سرحال شده و سیبیلاش هم دراومده  :))... بابا میگه که باید برم برای کارهای تمدید جواز که همیشه خودم انجام میدادم رو انجام بدم و چندجایی پول واریز کنم ، یه نگاه به ساعت میندازم ، ساعت تقریبا یکه و وقت زیادی ندارم سریع میزنم بیرون به سمت میدون اصلی شهر...از پشت مغازه میزنم میرم که درگیر خوش و بش با کسبه ی راسته نشم، چند روزی هستم و وقت برای احوالپرسی هست...

سر از میدون شهردرمیارم و میرم به سمت بانک ملت دور میدون ، همینطور که رد میشم دستفروش های دور میدون رو هم آنالیز میکنم ، درست مثل قبل ، چیز جدیدی به بساطشون اضافه نشده ولی انگار یکی از تعداد ساعت فروش ها ی دستفروش کم شده ، چیزی به بانک نمونده که متوجه یه پیرزن روستایی  با یه ترازوی دیجیتال جلوی پاش میشم ، مطمئنم که ماه قبل اینجا ندیده بودمش ... سرعت پامو کم میکنم ، پیرزن با لحنی نامطمئن و آمیخته با تردید فریاد میزنه ترازو دیجیتال ... از لحنش حالا دیگه میتونم مطمئن بشم که پیرزن به تازگی این شغل رو انتخاب کرده...

دلم  میگیره..بین دستفروش ها وزن مردم گرفتن با ترازو یجورایی پایین ترین مرتبه رو داره...از چهره پیرزن مشخصه که خیلی کار کرده و میتونم اینو از چهره اش بخونم که از اینکه بعد از عمری مجبوره بیاد دور میدون اصلی شهر داد بزنه ترازوی دیجیتال شرمنده است...میخوام برم پیشش و هم وزنمو بگیرم و هم یکم باهاش صحبت کنم که متوجه ساعت میشم...وقت واسه صحبت کردن نمیمونه و اگه دیر بجنبم بانک میبنده ... تو دلم به پیرزن قول میدم که برمیگردم...

خونه که برمیگردم علت غیبت یحیی رو جویا میشم، میگه مریضی اعصاب گرفته و چندروزی هست افتاده خونه.... دلم دوباره میگیره
  • لنی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی