تردید ها و دوراهی های زندگی من

دلنوشته ی یک فوق بی استعداد در زمینه ورزش!

پنجشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ۰۳:۱۵ ب.ظ

روزهایی که ورزش داشتیم از شب قبلش استرس داشتم، صبح به سختی از خواب پا میشدم و توی راه به این فکر میکردم که زنگ ورزش امروز رو چجوری بگذرونم...کلا سه چهار نفری بودن که وضعیت منو داشتن ولی به ضرس قاطع میتونم بگم که بی استعداد ترینشون من بودم...

اون اوایل که هنوز خیلی ناامید نشده بودم و میرفتم با بچه ها فوتبال بازی میکردم همیشه آخرین نفری که انتخاب میشد من بودم ، ینی حتی ماهان دیوونه که  شیرین میزدو زودتر از من پیک میکردن!!

 کاپیتان تیم قبل بازی به من میگفت ببین میری سمت راست دروازه بان به عنوان دفاع وایمیستی و وقتی بازیکن حریف اومد جلو میری تو پاش و توپو  که گرفتی به اونطرف شوت میکنی بعد برمیگردی سر جات...خب من هم دقیقا همین کارهارو میکردم فقط نمیدونم چرا بجای اینکه اونطرف بزنم  گاهی اوقات میزدم اینطرف...

بعضی وقتا هم نمیدونم چه مرضی داشتم که جوگیر میشدم و پا به توپ از دفاع حرکت میکردم واسه حمله که هنوز دو قدم پیش نرفته میدیم پام سبک شده و بعله توپمو زدن و دروازه باز شده و هوار بچه ها دوباره رفته بالا...

خلاصه اینکه امید ما ناامید شد و کلا فوتبال رو در پایین ترین سطح ممکن گذاشتیم کنار و رفتیم به سمت والیبال...

والیبال!!!

فقط در یک خط توضیح بدم که رفتم تو یه سرویس زدم بعد گنده لات کلاس که از شانس بد بنده در تیم من حضور داشت یه چیزی گفت و من والیبال رو هم در کنار فوتبال قرار دادم...

داشت بسکتبال یادم میرفت، بسکتبال به اندازه دوتای دیگه فاجعه نبود چون قوانینشو یخورده بلد بودم و یه چندتا علاقه مند به بسکتبال توی فک و فامیل داشتم، ولی بسکتبال هم فاجعه بود..ینی اون دوتا ورزش قبلی اینقدر به من ضربه زده بودن که دیگه اعتماد به نفسم رو از دست داده بودم..


خلاصه اینکه شدیم جزو دسته ای که زنگ های ورزش مثل ارواح توی مدرسه پرسه میزدیم و حرف میزدیم و مسابقه پرتاب گچ میذاشتیم و خلاصه خوب با هم جور شده بودیم...


گذشت و گذشت تا اینکه دیشب رفتم باشگاه خوابگاه دیدم سه نفر دارن با هم فوتبال دستی بازی میکنن(قبلا چندباری با همون گروه ارواح!! که بالا گفتم فوتبال دستی بازی کرده بودم و اونجا خوب بودم) ، با اعتماد به نفس رفتم جلو گفتم میشه باهاتون بازی کنم گفتن اره و شروع کردم..یارم توی دو سه تا گلی که خوردیم هی میگفت : حاجی ایراد نداره ، دروازه بانتو با حریفش تکون بده و... از اونطرف هم دوستاش هی مسخرش میکردن ، بعد دیدم دیگه هیچی نمیگه و زاویه بین ابروهاش هی داره تنگ تر و تنگ تر میشه که با یه درونیابی از وضعیتش متوجه شدم که اگه با همین تابع بره جلو بزودی به دو قسمت تقسیم خواهم شد..!!


اتفاق دیشب باعث که برم توی حال و هوای گذشته و خاطرات و دردسر هایی که توی زنگ های ورزش داشتم!


البته این رو هم به عنوان پی نوشت عرض کنم که روزهایی بود که من هم ورزش داشتم و هم هنر که در وصف نگنجد آن روزها...من مطمئنم که جهنم من اینجوریه که به صورت یک درمیان هنر و ورزش خواهم داشت!!


  • لنی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی