تردید ها و دوراهی های زندگی من

تردید ها و دوراهی های زندگی من
طبقه بندی موضوعی

چهارشنبه

چهارشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۶، ۰۴:۰۰ ب.ظ
همیشه چهارشنبه ها بعدازظهر میومد با دوستاش مینشست همکف دانشکده روبروی اون آبسردکن لعنتی که همیشه ی خدا خراب بود. همیشه هم سر یه ساعت مشخص که وقتش خالی میشد اونجا پیداش میشد.چندبار با خودم تمرین کرده بودم که واسه هر حالتی چکار کنم مثلا میخواستم بهش سلام کنم و بگم شما سه تار میزنین؟ بعد اونم بگه آره. بعد بگم من اون کلیپی رو که آهنگ ابراهیم منصفی رو با بچه های گروه موسیقی با هم ساخته بودینو شما توش سه تار میزدینو دیدم خیلی عالی بود اون کلیپ... بعد اون لبخند بزنه و چشاش برق بزنه و به کف زمین نگه کنه بعد من بگم من موسیقی سنتی رو خیلی دوست دارم....اینا همه خیالبافی های من واسه اون چهارشنبه لعنتی بود...

چهارشنبه شد  و من تو همکف دانشکده منتظر موندم  ولی نیومد بعد رفتم روی همون صندلی که همیشه مینشست نشستم و یکدفعه دیدم تنها از در ورودی دانشکده اومد داخل یه گردنبند باآویز گرد هم انداخته بود دور گردنش و یه مانتوی قهوه ای پوشیده بود آروم اومد و صاف نشست کنار من، من مبهوت مونده بودم اون تنها نشسته بود کنار من،دانشکده خلوت بود ناگهان احساس کردم که قلبم داره سینمو از جا میکنه،دهنم خشک شده بود و پیشونیم عرق کرده بود ... دیدم دیگه نمیتونم اونجا بشینم پاشدم کیفمو زدم زیر بغلمو و از دانشکده زدم بیرون...

الان این منم و حسرت اون روز که کاش حداقل بهش گفته بودم و دیگه در بدترین حالت اون بسردی جوابمو میداد و شاید هم همه ی اون فکر و خیالاتی که درمورد نظرش راجع به خودم توی ذهنم داشتم همه غلط بوده و اوضاع خوب پیش میرفت ...

حسرت بزرگترین درد آدمهاست....
  • لنی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی