تردید ها و دوراهی های زندگی من

طبقه بندی موضوعی

روی تخت  دراز کشیده بودم و چشمامو بسته بودم تا آروم بشن ، اونطرف رضا ( که مواضع تندی نسبت به دین و مذهب داره  ) داشت با یکی از رفیقاش بحث اعتقادی میکرد ، با خودم گفتم این هم مثل همه ی بحث های بی نتیجه ی خوابگاهی آخرش دو طرف خسته میشن و میرن سر جای اول میشینن، ولی بعد چند دقیقه دیدم صدای رضا داره میچربه به صدای اون یکی و رضا انگار حریفشو کشونده گوشه رینگ و ممکنه حریفو ناک اوت کنه ... چشامو باز کردم و به قیافه رفیقش نگاه کردم دیدم قیافه اش گرفته و به هم ریخته و سکوت کرده  داره فکر میکنه ... این سکوت صدای فرو ریختن کوه آرامش میداد ... با خودم گفتم باید این بحثو جمعش کنم تا دیر نشده ... مثل جیمی جامپی که میپره وسط زمین طی یه حرکت فضای اتاقو عوض کردم  و زدم زیر بحثشون و رفیق رضا هم بعد چند دقیقه بلند شد رفت ...


وقتی رفت رضا به من گفت فلان فلان شده چرا پریدی وسط بحث داشتم قانعش میکردم ... بهش گفتم:

+ اولا که دلایلی که می آوردی منطقی نبودن و داشتی از ناآگاهیش سوءاستفاده میکردی ولی من حرفم چیز دیگه ایه...فرض کنیم چیزایی که گفتی همه درست بودن و اون قانع می شد ، به من بگو که چی به تو می رسید و چی به اون ؟


- خب اون از توهم بیرون میومد ... آگاه شدن مگه بده؟؟


+ اگه به معنی خراب کردن کوه آرامشی باشه که یه نفر بهش تکیه داده باشه بده ... ببین اگه میدیدم که طرفت داشت متعصابه حرف میزد و از عقایدی میگفت که به دیگران آسیب میزنه مثل ما مسلمون شیعه ها خوبیم و بقیه بدن یا  زن ها ناقص العقلن و اون غربی ها یه مشت نجس ان که باید بریم چادر سرشون کنیم و نجاتشون بدیم و... شک نکن میومدم طرفت و با دو تا کلنگ میزدم این کوه نادانیشو خراب میکردم ولی حرف اون این نبود و همچین اظهار نظری نکرد ،این بنده خدا یه آرامشی رو از دینش کسب میکنه که کاملا درونیه ... ولی تو نباید بیفتی به جون این قسمت از دینش و با چهار تا حرف تاریخی و علمی آرامششو به هم بزنی ... اصلا وقتی زدی کوه آرامششو متلاشی کردی با چی میخوای دوباره آرومش کنی؟ به جایگزینش فکر کردی؟ میخوای بهش علف بدی بکشه ؟؟


سکوت کرد


یه خورده درمورد این قضیه آگاه شدن بگم ...


آدما به عشق زنده اند ، به حرف های کسی که میگه ما با انرژی ای که از غذا ها به دست میاریم زنده ایم توجهی نکنید ، خیلی ها جسما زنده اند ولی روحشون مرده است ، چیزی که به روح ما انرژی میده عشق به معشوق است و این معشق میتونه هر کسی یا چیزی باشه ..میتونه مادر یا پدر باشه، میتونه زن یا مردی  باشه که دلتو میلرزونه ، میتونه پول باشه ، میتونه بارسلونا یا رئال مادرید باشه ،میتونه ماشین باشه ، میتونه زرشک پلو با مرغی که مادرت درست میکنه باشه ، میتونه سریال مورد علاقه ات باشه و میتونه خدا باشه و این  آخری خیلی با بقیه فرق داره ... 


یحث درمورد خدا بحث در مورد تعداد سیلندر های پراید نیست که بری کاپوت رو بدی بالا موتور رو پیاده کنی و ببینی اون تو چند تا سیلندر و پیستون هست ... مسئله خیلی خیلی عمیق تر از این حرفاست، داستان سر قدیمی ترین و تنها معشوق مشترک بشر است ، مسئله به قدری عمیقه که اصلا به نظر من علم ابزار بالا دادن کاپوت برای پاسخ دادن به این پرسش نیست ... ابزار دل آدماست ... ولی مشکل اینه که ما آدما وقتی عاشق میشیم میزنیم جاده خاکی و ممکنه اسید پاشی کنیم و روی معشوق تعصب بی جا نشون بدیم و سر اینکه لباس معشوق قرمزه یا آبی یا صورتی و پاشنه کفشش چقدره و پسرش کیه با همدیگه درگیر بشیم ولی واقعیت اینه که معشوق یکیه فقط برداشت ما آدما ازش متفاوته  و ما باید یاد بگیریم که تعصبات بیجامون رو کنار بزاریم و اگر هم این تعصبات دلمون رو آزار داده با اصل اعتقادات بقیه کاری نداشته باشیم و به جاش جلوی سودجویی ها،تبعیض ها و خشونت هایی که به نام این معشوق میشه رو بگیریم ... امیدوارم تونسته باشم منظورمو برسونم...


راستی من نه متخصص ادیانم و نه فیلسوف ، من فقط آدمم و حق دارم که فکر کنم و اظهار نظر کنم.


 

  • لنی

خونه خوبه ... خونه یعنی خواهرزاده ۴ ساله ای که مثل آشیل تو فیلم تروی که داد میزد هکتووور بیا بیرون ! میاد وسط کوچه داد میزنه دایییی کجاییییی؟؟ من اومدم  داییییی! درو باز کن ! خواهرزاده ای که منتظره یه جا آروم بگیری تا با چاقو پلاستیکی از پشت غافلگیرت کنه و ناکارت کنه !


خونه خوبه ،...خونه یعنی خواهرزاده ای که دیگه داره پشت لبش سبز میشه و هر بار که میبینیش قوی تر و بلند تره و به زودی بهت میرسه ... خواهرزاده ای که افتخاراتش هر روز بیشتر و بیشتر میشن ... خواهرزاده ای که انگار همین دیروز توی دست پرستار از در اتاق زایمان اومد بیرون و با صورت پف کرده گذاشتنش توی دستات که به آغوش بکشیش...


خونه خوبه... خونه یعنی خواهر هایی که دورت جمع میشن و روشون نمیشه بگن داداش داری کچل میشی ! بجاش میگن داداش دیگه بختت خیلی داره بلند میشه ها ! چشت میزنن ! میوه بخور ... 


خونه خوبه ، خونه یعنی دستپخت مادرت ... یعنی وقتی با عشق غذای مورد علاقتو واست درست میکنه میزاره جلوت و نگاهت میکنه و اگه کوچکترین خمی به ابروت بیاد ازت میپرسه مشکل چیه...


اما اگه خونه انقدر خوبه پس چرا من دیگه نمیتونم در و دیوار این خونه رو تحمل کنم ؟؟ چرا نتونستم سه روز بخوابم؟ چرا نمیتونم تو هوای این خونه و این شهر لعنتی درست نفس بکشم؟؟ 


چون خونه با همه این خوبیاش چین و چروک های صورت تو و مامان رو داره ... نگات میکنم میبینم اون شیری که یه روزی داد میزد ۴ ستون خونه میلرزید آروم نشسته روی مبل چایی میخوره و اخبار میبینه دلم آتیش میگیره... دوست دارم بیام یقتو بگیرم تو چشات نگاه کنم بگم ازت خواهش میکنم پیر نشو ...  بلند شو و دوباره داد بزن و هرکاری دوست داری بکن فقط آروم اونجا روی مبل نشین... اصلا باورم نمیشه که دلم واسه سخت گیری هات تنگ شده ، اصلا نمیفهمم که چرا اینقدر تو رو دوست دارم ؟؟ ...هر بار که میام و چین و چروکای صورتتو میبینم نفرتم از این خونه بیشتر و بیشتر میشه چون این خونه همونجایی هست که بزرگترین کابوس های این روزام همیشه بهش ختم میشن ...


این بار وقتی میخواستم از ماشین پیاده شم که برم سوار اتوبوس شم دوباره اصرار کردی که بیای و منو ببینی و منم دوباره با عصبانیت گفتم نه ! دو هفته دیگه میام میبینی منو دیگه ! بشین هوا سرده ! ولی بجاش سخت تر ..خیلی سخت تر از دفعه قبلی منو در آغوش خودت فشردی... این سخت تر و سخت تر شدن آغوشات به من خیلی چیزا رو میفهمونه ... به من میفهمونه که بایذ درد  تنفس سخت در هوای این خونه رو تحمل کنم و فرصت رو غنیمت بشمرم و بیشتر و بیشتر به صورت تو و مامان نگاه کنم ... باید به صورتت با همه چین و چروکاش زل بزنم و اینقدر نگاه کنم که مبادا بعدا افسوس بخورم...که مبادا چیزی رو از قلم بندازم.. 

  • لنی

برای بعضی ها زندگی کردن یعنی ماشین فلان میلیارد تومنی سوار شدن و یه شغل با درآمد فلاااان میلیون تومنی داشتن و خریدن یه ویلای فلان میلیارد تومنی و هزار تا از این فلان های دیگه ولی من میگم چرا اینقدر خودمونو اذیت کنیم وقتی میتونیم گوشامونو تیز و چشامونو خوب خوب باز  کنیم ببینیم کی طبیعت سازش کوک کوکه و با یه رفیق پایه  ساعت ۵ صبح بریم کله پزی و بعدش بریم پارک و با ۲۰ -۳۰ تا پیرزن پیرمرد که آهنگ لیلا لیلا گذاشتن و دارن ورزش میکنن و میرقصن دست در دست  پادشاه فصل ها زیر باران برقصیم و خاطره سازی کنیم !! 

 شاید جیب هامون خالی باشه و آینده پیش رو تاریک ولی حالا که دی جی بهترین آهنگشو گذاشته چرا نباید رفت وسط  وقتی میشه با پای برهنه هم رقصید و لذت برد؟؟


  • لنی

از گیت مترو که رد شدم صدای فریاد زنی رو شنیدم ، برگشتم و دیدم یه دختر با جثه ی خیلی کوچک سرشو بالا گرفته صاف زل زده تو چشم یه نره غول و بعد یکی دو ثانیه چشم تو چشم شدن نره غوله دمشو گذاشت رو کولش و در رفت ، نمیدونم شاید بی ربط باشه ولی اون دختر و با اون قد و با اون شجاعت منو یاد یه خاطره انداخت که از این قرار است :


کارگاه اتومکانیک داشتیم و توی کلاس ۸ نفره ۴ تا مکانیکی بودیم و ۴ تا صنایعی که از اون ۴ تا صنایعی ۳ تاشون دختر بودن و بین اون سه تا هم یکیشون جثه خیلی ریزی داشت و اگه بخوام خیلی رک بگم در نگاه اول اصلا جذاب نبود ، ما ۴ تا هم پسر بودیم و من از اون سه تا دیگه یه سال بزرگتر بودم ... همون جلسه اول کلاس استاد یه چیزی گفت که آتیش دعوای مسخره ی صنایع و مکانیکو روشن کرد ، برگشت گفت شاید واسه بچه های صنایع درک بعضی چیزای این درس و نتونن درک کنن بعضی مکانیزم هارو ، خلاصه کل کل شروع شد و این سه تا به اونا میگفتن شما گلابی هستین و اصلا معلوم نیست چی میخونین و ما فلانیم و از این کل کل ها ... من هم ساکت ته کلاس می نشستم و دعوای اینارو تماشا میکردم و  میدیم که اون ریزه میزه هم سر کلاس سوال های خوبی میپرسه ، هم خوب جواب میده هم اینکه جواب اون سه تارو خوب میده و دهنشونو میبنده ..


خلاصه گذشت و گذشت تا رسید به امتحان عملی که قرار بود توی یه جلسه استاد خودش گیربکس پرایدو باز کنه و ببنده و جلسه بعدی ما در دو گروه چهار نفره گیربکس رو باز کنیم و ببندیم و گوشی و اینا هم ممنوع بود ، اون روزی که استاد گیربکس رو باز میکرد اینا هی به صنایعی ها تیکه مینداختن که آره خوب نگاه کنین و ...


رسید روزی که باید باز میکردیم و میبستیم و اینا هم پیچ ها رو باز کردن و ماهک و ساچمه و همه چی رو باز کردن ولی اصلا دقت نمیکردن که چی رو از کجا دارن باز میکنن  و منو هم زیاد جدی نمیگرفتن (عادت دارم !!) ولی وقت بستن که رسید دیدیم یکی میگه ساچمه این کجاست و اون یکی میگه ماهک این چرا جا نمیره و خلاصه مثل چی گیر کرده بودیم و ناگهان استاد گفت مهندسین گرامی ! چی شد آقا ؟ ما برگشتیم به سمت صدا و دیدیم که استاد کنار گروه اونا وایستاده و اون دختره هم با دستای روغنی لبخند به لب کنار گیربکس سر هم شده ایستاده و داره مارو نگاه میکنه ! استاد گفت خانم مهندس شما برو واسه اینا ببند گیربکسو تا یاد بگیرن ! و اونجا بود که کمر هممون شکست و به بدترین شکل ممکن ضایع شدیم!


دختره خیلی ریلکس اومد جلو و یه چیزی هم گذاشت زیر پاش ! و خیلی فرز گیربکس رو بست و اونجا بود که ما موندیم و شرمندگی !! خلاصه که هروقت یکی از این دخترای جسور میبینم یاد این خاطره میفتم و خوشم میاد از اینکه که بعضی ها با وجود محدودیت هاشون از خودشون اینجوری جسارت نشون میدن.


  • لنی

گفت : ما گدایان محبتیم ... هممون  ... روح ما از محبت تغذیه میکنه ... بدون محبت فقط یه جسم سیر هستیم با یه روح تشنه ... این نقطه ضعف همه ی ماست ...باگ همه ی ما آدماست ... حتی قویترین آدمای تاریخ هم درمقابل تشنگی محبت کم آوردن ... این همه داستان عاشقانه نوشتن فقط چون این پارادوکس به زانو دراومدن قوی ترین جسم ها در مقابل قطره ای محبت شگفت انگیزه ... ولی واقعیت اینه که ما جسم رو پرورش میدیم که محبت بیشتری رو جذب کنیم ... این قانون لعنتی ریشه در کد هامون داره... بخاطر همینه که میگن این دلو نمیشه کاریش کرد


خواستم بهش بگم آروم تر رفیق آدم نقطه ضعفشو داد نمیزنه ... 

  • لنی

یارو تو عمرش ۴ تا کتاب روانشناسی هم نخونده ، پاشو هر یه ماه یه بار از خونه میزاره بیرون و نمیتونه راهشو تو شهر پیدا کنه و خیابون های شهرشو درست نمیشناسه و چهار تا برنامه روانشناسی از تلویزیون ملی دیده و برمیگرده به من میگه من قیافه آدما رو ببینم میتونم بگم آدما چه کاره ان و به ذاتشون پی ببرم !!!!  والا من این سطح از نادانی رو نمیتونم درک کنم ... همینه دیگه از صبح تا شب بشینی تو خونه و درس بخونی عاقبتت میشه این! به کجا پناه ببرم من؟؟


به نظر من حتی اگه یه نفر همه ی کتاب های روانشناسی دنیا رو خونده باشه و از هاروارد هم مدرک روانشناسی گرفته باشه نمیتونه بگه من یه نگاه کنم میتونم بگم طرف چجور آدمیه... مگه آدما به این سادگی هستن؟؟


پ.ن: دوستم به من میگه تو سخت میگیری و واسه خودت دغدغه درست میکنی ، انقدر سخت نگیر... ولی واقعا نمیتونم در مقابل این حجم از ... بی تفاوت باشم و عصبی میشم . 


  • لنی

این روزها بیشتر از هر زمان دیگه ای در زندگیم به این اعتقاد دارم که در این دنیا رحم و عدالتی وجود نداره ... جنگلی که ما آدما توش به دنیا اومدیم به مراتب پیچیده تر ، بی رحم تر و خطرناک تر از انبوه ترین جنگل هاست ... امروز بعضی از آدما با دغدغه نان به دنیا میان و شاید فقط یه بار فرصت دارن کنکور بدن و اگه اون یه بار نشه باید تا آخر عمرشون برن کارگری کنن و هیچوقت دوباره شانس بالا اومدن از طبقه اجتماعیشونو پیدا نکنن درست مثل کسی که با دمپایی پاره فوتبال بازی میکنه هم باید یه چششون به دمپاییش باشه هم باید درست بازی کنه  ... از اون طرف اما آدم هایی هستند که زندگی بارها و بارها بهشون شانس میده ، مثل مادری که بچشو لوس میکنه هر روز یه اسباب بازی جدید ، یه شیرینی خوشمزه تر ... یه روزی با خودم میگفتم که یه جایی ، یه جوری جای این آدما عوض میشه ... خدا هم اگه نباشه طبیعت حتما یه کاری میکنه ... اما این روزا میبینم آدمایی رو که  له شدن از بس که دویدن و نرسیدن ... بعضیاشون کفش خوب پاشون نبوده و بعضیاشون مربی خوبی نداشتن که بهشون درست دویدن رو یاد بده آخه گاهی اوقات مربی خوب از کفش خوب مهمتره ...خیلی هم مهمتره اما  این وسط بودند و هنوز هم هستن آدمایی که با همون دمپایی پاره بدون تنه زدن و تکل غیر مجاز!! حریفاشونو پشت سر گذاشتن و اجازه ندادن هیچ فرصتی از دستشون بره و سلطان این جنگل لعنتی شدن ... هستن هنوز...



پ.ن ۱:اول کلی نوشته بودم و بعد که خودم خوندم دیدم که متن ممکنه اعصاب و روان بعضی از کنکوری هارو به هم بریزه و اونا به اندازه کافی  بی عدالتی هایی که داره در حقشون میشه رو میبینن پس بیخیال جزییات شدم چون با اینکه خودم  آدم غمگینی هستم اصلا دلم نمیخواد غمم به دیگران سرایت کنه  .


پ.ن۲ : گاهی اوقات ازم میپرسن که تو چرا خونه نمیگیری ؟ خوابگاه سخت نیست ؟ بهشون میگم اگه خونه بگیرم دیگه نمیتونم بعضی چیزا رو درک کنم  و یه جورایی دیگه نمیتونم اطرافمو درست ببینم ... 



  • لنی

بچه بودم ، شاید ۱۰ سالم بود که بهونه میگرفتم که با پدرم برم مغازه ولی پدرم اجازه نمیداد ، دستمو میگرفت میبرد کتابخونه مسجد نزدیک مغازه ، میگفت بشین همینجا هرچی دوست داری بخون ، اینجا تنها جایی هست که کسی باهات کار نداره  ، بازار جای خوبی نیست اگه میخوای بیای بازار اول باسواد شو بعد بیا...  همیشه خیلی روی کتاب خوندن من تاکید داشت ، همونجا بود که میرفتم توی قفسه ها و هرچی دستم میومد و میگرفتم میخوندم ، همونجا بود که کتاب های نجومو توی آرامش کامل میخوندم و شبا میرفتم سراغ کشف دنیای بالا سرم ، همونجا بود که مکانی برای آروم شدن پیدا کردم ، جایی که آرامش توش موج میزنه.

اون زمان نمیفهمیدم که چرا میگه بازار خوب نیست و میگفت اگه میخوام برم مغازه و کاسبی کنم باید اول درسمو بخونم ولی الان کاملا شیرفهم شدم!!!

هنوز هم وقتی دلم آشوب میشه و از آدمای اطرافم خسته میشم پا میشم میرم کتابخونه میشینم و کارامو میکنم و  واسه درکردن خستگیم بین این قفسه ها راه میرم و آروم میشم و از خونه ی آرامشی که پدرم جاشو بهم نشون داده لذت می برم.


پ.ن ۱:تو خیلی موارد با پدرم مشکل داشتم و هنوز هم دارم ، گاهی اوقات باید خوبی هاشو به خودم یادآوری کنم ، باید یادآوری کنم که اگه هم جایی اشتباه کرده توی رفتارهاش تقصیر خودش نبوده ... شاید هم منو برد کتابخونه که من اشتباهاتشو تکرار نکنم... 

پ.ن ۲ : وقتی بعد یه هفته میام میبینم یکی وبلاگش نیست توی لیست دنبال شوندگان حالم خیلی گرفته میشه! چرا یه دفعه بی 

خداحافظی وبلاگتونو پاک میکنین آخه؟؟ نکنین این کارو...




  • لنی

نشسته بودم روی مبل راحتی تا نوبتم بشه واسه کوتاه کردن موهام   ... یه پسر هشت - نه ساله جای من روی صندلی نشسته بود و هیچکس هم همراهش نیومده بود... همینطور که داشتم با گوشیم ور میرفتم شنیدم که یکی دیگه داره میگه آره فلان پسره رو اینجور کردیم و ... سرمو بلند کردم دیدم یه عوضی داره از تجربیات بچه بازیش بلند بلند جلو بچه میگه.. کار  پسربچه که تموم شد آقا محمد که یه ۵ سالی میشه که منو پسر داییم داریم میریم پیشش گفت بیا بشین مهندس ... رفتم نشستم ...عوضی به پسربچه گفت عمو دستات چی شده؟؟ و بچه داشت تعریف میکرد که دکتر با سنگ برقی زده و ... که آقا محمد گفت برو طاها .. برو خونه عمو ... و بعد از دو سه بار اصرار پسره رفت خونه و اون عوضی هم بیخیال شد...


همینطور که داشت موهامو کوتاه میکرد حرف پسر داییم اومد وسط و داشت خبرشو ازم میگرفت که یهو یه آهی کشید و گفت : شما ها  که میاین خوشحال میشم که هنوز آدم خوب هست  ، با کار کسی کار ندارین و سرتون تو کار خودتونه و از این حرفا... بعد گفت من هم همسن شما که بودم همینجوری بودم ، بعد که اومدم بازار ... سکوت کرد...


همینطور که داشت قیچی میکرد موهامو با خودم فکر کردم که اینکه ما اینقدر ساکتیم و با کار کسی کار نداریم واقعا کار خوبیه؟ الان این که من و تو نشستیم اینجا و گذاشتیم اون یارو از تجربیات بچه بازیش بلند بلند بگه و ما هیچی نگفتیم و سرمون تو کار خودمون بود یعنی آدمای خوبی هستیم؟؟ شاید خوب بودن یعنی الان تو یا من باید با جارو دندونای اونو از کف زمین جمع میکردیم نه اینکه بگی طاها برو خونه عمو... نمیدونم شاید ما بدترین روش خوب بودنو در پیش گرفتیم ...روش سکوت کردن و فرار کردن و فرو کردن سر در لاک ...نه ما آدمای خوبی نیستیم ، باید گریه کرد به حال دنیایی که ما معدود خوباش باشیم...آدم خوب میدونه کی باید بزنه تو گوش یه نفر...کی باید سکوت کنه...کی باید دست نوازش بکشه...کی باید دندونای یکی رو بریزه کف زمین...کی باید فرار کنه.... بعد از خودم پرسیدم راستی من چرا یاد نگرفتم؟؟


همینطور که داشتم  دنبال دلیل میگشتم ، صدای آقا محمد منو به خودم آورد که گفت: مهندس پشت گردنو تیغ بزنم یا ماشین؟

گفتم ماشین و دلیل رو یافتم. 


  • لنی

- داری به چی فکر میکنی؟

- به اینکه این راسته که میگن آدم فقط یه بار عاشق میشه؟؟

- چطور؟

-آخه دل من خیلی وقته که دیگه واسه کسی نلرزیده ... یه خورده ترسناکه...

- کجاش ترسناکه؟ این شاید به این معنی باشه که تو دیگه کاملا بر احساسات مسلط شدی و ...

- میدونم چی میگی... داری میگی که عقلم کامل شده و حالا میتونم یه رابطه صحیح رو بر پایه نقاط مشترک هزار تا کوفت دیگه  با شخص صحیح برقرار کنم؟

-اووو چه عصبی؟ حالا مشکل این چیه؟

- زیادی مکانیکیه...

-یعنی چی؟

-نمیدونم دقیقا مشکل چیه ولی احساس میکنم زیادی مکانیکیه... اون عشق کور انگار همه معادلات رو به هم میزنه ... اون عشق کور انگار یه باگه... شاید هم باگ نباشه.... اگه همیشه عقل سوار احساس باشه... اگه عقل همه کاره باشه که میگه مثلا با این دلار فلان تومنی خودت هم روی این کره خاکی نباشی به صرفه تره ولی اون دل لعنتی همه ی معادلاتو به هم میزنه  ... نمیدونم ... فقط احساس میکنم که یجوریه... فقط یه احساسه...عقل نمیگه !!


پ.ن : بیخیال هرچی نرخ و قیمت و هزار تا اسمشو نبر دیگه بشین و چشاتونو ببندین و این موسیقی رو گوش کنین  :







  • لنی