تردید ها و دوراهی های زندگی من

هر لحظه ی زندگی یک دوراهی است...

تردید ها و دوراهی های زندگی من

هر لحظه ی زندگی یک دوراهی است...

خیلی سخته که هربار وقتی به خونه برمیگردی متوجه چین و چروک های جدید صورت پدر و مادرت بشی...چین و چروک هایی که عمیق تر میشن و باعث میشن نگاه کردن به صورت عزیزترین آدمای زندگیت برات سخت بشه...چین و چروک هایی که این روزها تبدیل به ترسناکترین کابوس های زندگی من شده اند...
  • بالون تنها
- خب این چند روز تعطیلی چکار کردی ؟ جایی هم رفتی ؟

- رفتم باغ وکیل آباد

- عه؟ با کی؟

-هیچکی ، تنها رفتم

چشاش گرد شد بعد پوزخند زد و گفت : تو واقعا دلت خوشه ها ! آخه آدم تنهایی جایی میره ؟

- چرا نه؟ دلم خواست تنها برم ، خوش گذشت ...

- من اگه یه ماه هم تنها باشم تنها جایی نمیرم ، تو اتاقم میمونم ... 

*یه تعریفی از درونگرایی جایی خوندم که میگفت درونگرا ها برخلاف برونگرا ها از تنهایی خودشون انرژی میگیرن و وقتی مدت طولانی توی جمع باشن خسته میشن ، این حرف واقعا درمورد من صدق میکنه ، حداقل بنظر خودم من آدم گریز نیستم ، ولی مدت طولانی قرار گرفتن در جمع واقعا خستم میکنه و نیاز به یه مقدار تنهایی پیدا میکنم... نمیدونم چرا بعضی از مردم اینقدر واسشون این موضوع عجیبه !
  • بالون تنها

با یکی از بچه های کارشناسی معماری که نسبتا اتفاقی باهاش آشنا شده بودم مسیر دانشکده تا خوابگاه رو پیاده میرفتیم و مشغول صحبت بودیم که حین رد شدن از کنار دانشکده ادبیات یادم افتاد که  رمانی که گذاشته بودم واسه رزرو آزاد شده و میتونم امانت بگیرمش ، بعد به دوست یا بهتر بگم آشنای جدید همراهم گفتم که اگه ایرادی نداره چند لحظه با من بیاد دانشکده ادبیات تا من رمان مورد نظرمو امانت بگیرم از کتابخونه دانشکده که یه دفعه دیدم چشاش گرد شد و گفت مگه تو مهندس مکانیک نیستی؟ گفتم آره، البته اسما. بعد گفت مگه مکانیکی ها هم رمان میخونن؟؟ مگه داریم؟ مگه میشه؟؟ گفتم چه ربطی داره مگه اونایی که مکانیک میخونن نمیتونن رمان خون هم باشن؟؟ گفت : نمیدونم ولی بنظرم زیاد هماهنگی نداره!! حالا اگه عمران یا شیمی بودی میشد قبول کرد ولی مکانیک، نمیدونم والا!  بعد من تو دلم گفتم اگه بدونه یکی از آرزوهام نویسندگیه و گاهی دست به قلم هم میشم که دیگه شاخ درمیاره و پرواز میکنه! بنده خدا بدجور رفت تو فکر!


بعدا دوباره راجع به این موضوع فکر کردم که چرا بعضیا فکر میکنن ریاضی و فیزیک درس های خشکی اند و فقط آدمای خشک و بی احساس میرن سراغ این رشته ها ، هرچقدر فکر کردم نتونستم به نتیجه درستی برسم ، بنظرم اگه ریاضی با علاقه و اشتیاق خونده بشه خیلی هم زیباست.

خلاصه اینکه این برداشت غلط هم درکنار برداشت های غلط فراوان دیگه ای که از این رشته ی مظلوم ما میشه قرار میگیره. 




  • بالون تنها

قطعا elle را به لیست فیلم هایی که میخواهید ببینید اضافه کنید ، فیلم فرانسوی بسیار خوش ساخت elle محصول سال 2016 برای من در ردیف درام فوق العاده ای مانند فیلم دانمارکی hunt (سال 2012) قرار میگیره. تقریبا هیچوقت از دیدن فیلم های غیرآمریکایی ای که از پس تبلیغات و زرق و برق هالیوود  برمیان پشیمون نشدم.

* یه نکته بگم که فضای فیلم تلخه  و صحنه هایی مثل تجاوز و...  در فیلم وجود داره پس اگه فعلا حس و حال اینجور فیلم هارو ندارین و این فیلما اعصابتون رو بهم میریزه فعلا سراغش نرید...

**اگه hunt  رو ندیدید در اسرع وقت تماشای این درام اجتماعی فوق العاده رو در برنامه خودتون قرار بدید و طعم یه فیلم درام بدون زرق و برق هالیوودی رو بچشید

elle  the hunt


  • بالون تنها
دومین یا سومین سوالی که دکتر از من پرسید این بود:

" تابحال شده شبی رو با این آرزو بخوابی که فردا صبح از خواب بیدار نشی؟؟ "

 سریع جواب دادم آره دکتر آره ... خیلی وقته...
انگار مدت ها بود که منتظر بودم یه نفر این سوال رو از من بپرسه ...


  • بالون تنها

من اگر وزیر  بودم( در آخرین لایه از خیالات واهی خودم):

در اولین فرصت یوتیوب را آزاد میکردم بعد هم میرفتم اون بنده خدای فیسبوک رو که واقعا در حقش ظلم شده رو آزاد میکردم...

آخه این انصافه که یه شبکه اجتماعی مزخرف وقت تلف کن مفسد و بیخودی مثل اینستاگرام راست راست واسه خودش آزاد بچرخه بعد اون یوتیوب بنده خدا دربند باشه...

اگه یه کسر داشته باشیم که صورتش مطالب مفید باشه و مخرجش کل مطالب ، انصافا اینستاگرام چه چیز مفیدی داره که بزاره توی صورت؟...ولی من کلی ویدئوی آموزشی و درسی از یوتیوب دیدم که بنظرم واقعا ارزش داره...حتی فیسبوک هم اوضاعش خیلی بهتر از اینستاست...

مورد داشتیم طرف تو ذهنش میگشته که برم فلان کلیپ یه ذره خاک برسری رو ببینم که هوش مصنوعی محترم گوگل متوجه شده اومده بهش تذکر داده و به راه راست هدایتش کرده...

سال اول و دوم دانشگاه  یکی از تفریحاتمون توی خوابگاه این بود دور هم جمع میشدیم بعد اویس لپ تاپش رو میذاشت وسط میرفت تو حساب فیسبوکش و شروع میکرد از همون بالا واسمون کلیپ میذاشت و ما هم دور هم میخندیدیم...بعد که کم کم این تلگرام و اینستاگرام بدون فیلتر اومدن هرکی میرفت رو تخت خودش مینشست و کلیپ خودشو میدید و گهگاهی هم واسه بغلی میفرستاد...


من که فلسفه ی این کارهارو نمیفهمم...


  • بالون تنها
بعد از یک ماه و نیم دوری برگشتم به خونه...طبق معمول اولین جایی که بهش سرزدم مغازه بود،مغازه ی متوقف شده در زمانی که یه مرد شصت و خورده ای ساله ی یه دنده ی حرف گوش نکن پشت میزکارش نشسته و احتمالا داره با حسین آقا شاگردش چایی میخوره یا شاید هم آبجوش و چشمهاش نشون میده که دلش برای تنها پسرش تنگ شده...

از دور مغازه رو نگاه میکنم: چندتا روفرشی جدید آویزان شده و بنظر میرسه که بابا کلی جنس خریده باشه  دارم از عرض خیابون رد میشم که متوجه خلوتی دیوار کناری مغازه میشم ، دیواری که همیشه سید و یحیی بساط میکنن،دقیقا وسط خیابونم که سید رو با اون کلاه پشمی سبز رنگی  که همیشه به سر داره تشخیص میدم ولی هنوز اثری از یحیی نمیبینم میرسم اونور خیابون که ممد آقا حسابدار لوازم خانگی آقای ک رو طبق معمول درحال کام گرفتن از سیگارش میبینم ، بهش نزدیک میشم و سلام و احوالپرسی میکنم و میرسم به سید ، سید همون سید همیشگی ماست ولی بساطش یه سری تغییرات جزئی کرده مثلا دوتا سیم ظرفشویی طلایی رنگ درخشان رو (احتمالا برای جلب نظر کردن ) به بساطش اضافه کرده ولی خب ترکیب سیم ظرفشویی و عروسک باربی یه مقدار خنده دار بنظر میاد...از سید خبر یحیی رو میگیرم که میگه ناخوش احوال شده ، نگران یحیی میشم... 

 میرم داخل و بعد از صحنه های هندی دیدار پدر و پسر که هرکی ندونه فک میکنه ده ساله همدیگه رو ندیدیم با حسین آقا احوالپرسی میکنم و میبینم که خداروشکر سرطان رو کاملا مغلوب کرده و حسین آقای عزیز ما مثل قبل سرحال شده و سیبیلاش هم دراومده  :))... بابا میگه که باید برم برای کارهای تمدید جواز که همیشه خودم انجام میدادم رو انجام بدم و چندجایی پول واریز کنم ، یه نگاه به ساعت میندازم ، ساعت تقریبا یکه و وقت زیادی ندارم سریع میزنم بیرون به سمت میدون اصلی شهر...از پشت مغازه میزنم میرم که درگیر خوش و بش با کسبه ی راسته نشم، چند روزی هستم و وقت برای احوالپرسی هست...

سر از میدون شهردرمیارم و میرم به سمت بانک ملت دور میدون ، همینطور که رد میشم دستفروش های دور میدون رو هم آنالیز میکنم ، درست مثل قبل ، چیز جدیدی به بساطشون اضافه نشده ولی انگار یکی از تعداد ساعت فروش ها ی دستفروش کم شده ، چیزی به بانک نمونده که متوجه یه پیرزن روستایی  با یه ترازوی دیجیتال جلوی پاش میشم ، مطمئنم که ماه قبل اینجا ندیده بودمش ... سرعت پامو کم میکنم ، پیرزن با لحنی نامطمئن و آمیخته با تردید فریاد میزنه ترازو دیجیتال ... از لحنش حالا دیگه میتونم مطمئن بشم که پیرزن به تازگی این شغل رو انتخاب کرده...

دلم  میگیره..بین دستفروش ها وزن مردم گرفتن با ترازو یجورایی پایین ترین مرتبه رو داره...از چهره پیرزن مشخصه که خیلی کار کرده و میتونم اینو از چهره اش بخونم که از اینکه بعد از عمری مجبوره بیاد دور میدون اصلی شهر داد بزنه ترازوی دیجیتال شرمنده است...میخوام برم پیشش و هم وزنمو بگیرم و هم یکم باهاش صحبت کنم که متوجه ساعت میشم...وقت واسه صحبت کردن نمیمونه و اگه دیر بجنبم بانک میبنده ... تو دلم به پیرزن قول میدم که برمیگردم...

خونه که برمیگردم علت غیبت یحیی رو جویا میشم، میگه مریضی اعصاب گرفته و چندروزی هست افتاده خونه.... دلم دوباره میگیره
  • بالون تنها

                
  
هرهفته لحظه شماری میکنم تا چهارشنبه ها بشه و بتونم برم در جلسات داستانخوانی شرکت کنم ، جلساتی که شاید یجورایی تنها کلاس هایی در همه ی عمرم هستند که با همه ی وجود به گفته های استاد گوش میکنم و لذت میبرم ... 
روال جلسات به این صورت هست که هر هفته یک داستان کوتاه انتخاب میشه و توسط یکی از اساتید دانشکده قرائت میشه و در پایان افراد حاضر در جلسه به بحث درمورد داستان میپردازند...
رشته تحصیلی دکتر ث که داستان ها را قرائت میکنند ارتباطی با ادبیات ندارد ولی دکتر بسیار با تسلط و بصورتی روان و دلنشین داستان را روایت میکنند...
حدود یک ماه قبل دکتر ث رمان "بازمانده روز" اثر ایشی گورو که به تازگی برنده جایزه نوبل ادبیات شده است را معرفی کردند و من هم با تعاریفی که از قبل از این رمان شنیده بودم تصمیم گرفتم که به هر ترتیبی که هست این رمان را تهیه کنم ، ولی انگار بقیه ی کتابخون ها پیشدستی کرده بودند و همه ی نسخه های موجود در شهر را تهیه کرده بودند...
تا اینکه امروز حدود یک ساعت بعد از جلسات در راهرو اصلی دانشکده به دکتر ث برخوردم و سریع فرصت را غنیمت شمردم و گفتم دکتر چرا این " بازمانده روز " پیدا نمیشه؟ گفت دیگه چاپ نمیشه و بعد یه نگاه خاصی به من کرد و گفت: از کتاب ها درست مراقبت میکنی یا نه؟ گفتم آره دکتر مثل ...(میخواستم اینجا بگم مثل بچه هام که خوشبختانه دکتر حرفو قطع کرد!!) بعد دکتر گفت با من بیا دفترم تا کتابو فعلا بهت امانت بدم از خماری دربیای مهندس!

شاید این قشنگ ترین رفتاری بود که تابحال از بین همه ی معلم ها و استادی که داشتم شاهد بودم...رفتار یک استاد با یک دانشجو که فقط در چند جلسه کتابخوانی اون رو دیده و درست مثل یک رفیق.
همین رفتار کافی بود تا حال گرفته ای که چند روزی بود دچارش بودم خوب بشه ... بقیه روزهارو هم به لطف جنس نابی که دکتر در اختیار بنده گذاشتند از خماری خلاصیم!
  • بالون تنها
وقتی تلگراممو باز کردم دیدم کانال دانشگاه کارشناسیم عکسی از اولین بازارچه خیریه سال تحصیلی جدید گذاشته ، عکس رو زوم کردم تا چهره هارو بهتر ببینم تو نگاه اول دیدم انگار هیچکس آشنا نیست بعد یه اضطرابی وجودمو فراگرفت و مثل آدمی که ناگهان متوجه گم شدن دسته کلیدش میشه بیشتر به چهره ها دقت کردم...بین حدود صد نفر آدم هیچ چهره ای آشنا نبود...ناگهان دلم گرفت.
 یه جورایی این اندوه ناگهانی بی معنی بود چون من هیچوقت غرفه دار این بازارچه ها نبودم و جزو چهره های داخل عکس های قبلی هم نبودم بااینحال خرید میکردم و از دیدن همکاری و شور و اشتیاق بچه ها لذت میبردم.
خلاصه اینکه حس بدیه که ببینی عکسی که چهار سال پر بوده از چهره ی آدمایی که هرروز بهشون سلام میکردی ، باهاشون صحبت میکردی، باهاشون کلی خاطره داری حتی از بعضیاشون بدت میومد حالا جاشون رو به چهره هایی جدید و ناآشنا داده اند... چهره هایی که هیچ معنی ای برات ندارن...
این غم منو یاد وقتی انداخت که آدم ناگهان متوجه صدای تیک تاک ساعت میشه اون صدای یکنواخت همیشگی سوهان روحش میشه نمیدونم شاید بی ربط باشه ولی این تصویر واسم تداعی شد..

پ.ن:جای خالی چهره ی یه نفر بیشتر از بقیه منو آزار داد...
  • بالون تنها

روزهایی که ورزش داشتیم از شب قبلش استرس داشتم، صبح به سختی از خواب پا میشدم و توی راه به این فکر میکردم که زنگ ورزش امروز رو چجوری بگذرونم...کلا سه چهار نفری بودن که وضعیت منو داشتن ولی به ضرس قاطع میتونم بگم که بی استعداد ترینشون من بودم...

اون اوایل که هنوز خیلی ناامید نشده بودم و میرفتم با بچه ها فوتبال بازی میکردم همیشه آخرین نفری که انتخاب میشد من بودم ، ینی حتی ماهان دیوونه که  شیرین میزدو زودتر از من پیک میکردن!!

 کاپیتان تیم قبل بازی به من میگفت ببین میری سمت راست دروازه بان به عنوان دفاع وایمیستی و وقتی بازیکن حریف اومد جلو میری تو پاش و توپو  که گرفتی به اونطرف شوت میکنی بعد برمیگردی سر جات...خب من هم دقیقا همین کارهارو میکردم فقط نمیدونم چرا بجای اینکه اونطرف بزنم  گاهی اوقات میزدم اینطرف...

بعضی وقتا هم نمیدونم چه مرضی داشتم که جوگیر میشدم و پا به توپ از دفاع حرکت میکردم واسه حمله که هنوز دو قدم پیش نرفته میدیم پام سبک شده و بعله توپمو زدن و دروازه باز شده و هوار بچه ها دوباره رفته بالا...

خلاصه اینکه امید ما ناامید شد و کلا فوتبال رو در پایین ترین سطح ممکن گذاشتیم کنار و رفتیم به سمت والیبال...

والیبال!!!

فقط در یک خط توضیح بدم که رفتم تو یه سرویس زدم بعد گنده لات کلاس که از شانس بد بنده در تیم من حضور داشت یه چیزی گفت و من والیبال رو هم در کنار فوتبال قرار دادم...

داشت بسکتبال یادم میرفت، بسکتبال به اندازه دوتای دیگه فاجعه نبود چون قوانینشو یخورده بلد بودم و یه چندتا علاقه مند به بسکتبال توی فک و فامیل داشتم، ولی بسکتبال هم فاجعه بود..ینی اون دوتا ورزش قبلی اینقدر به من ضربه زده بودن که دیگه اعتماد به نفسم رو از دست داده بودم..


خلاصه اینکه شدیم جزو دسته ای که زنگ های ورزش مثل ارواح توی مدرسه پرسه میزدیم و حرف میزدیم و مسابقه پرتاب گچ میذاشتیم و خلاصه خوب با هم جور شده بودیم...


گذشت و گذشت تا اینکه دیشب رفتم باشگاه خوابگاه دیدم سه نفر دارن با هم فوتبال دستی بازی میکنن(قبلا چندباری با همون گروه ارواح!! که بالا گفتم فوتبال دستی بازی کرده بودم و اونجا خوب بودم) ، با اعتماد به نفس رفتم جلو گفتم میشه باهاتون بازی کنم گفتن اره و شروع کردم..یارم توی دو سه تا گلی که خوردیم هی میگفت : حاجی ایراد نداره ، دروازه بانتو با حریفش تکون بده و... از اونطرف هم دوستاش هی مسخرش میکردن ، بعد دیدم دیگه هیچی نمیگه و زاویه بین ابروهاش هی داره تنگ تر و تنگ تر میشه که با یه درونیابی از وضعیتش متوجه شدم که اگه با همین تابع بره جلو بزودی به دو قسمت تقسیم خواهم شد..!!


اتفاق دیشب باعث که برم توی حال و هوای گذشته و خاطرات و دردسر هایی که توی زنگ های ورزش داشتم!


البته این رو هم به عنوان پی نوشت عرض کنم که روزهایی بود که من هم ورزش داشتم و هم هنر که در وصف نگنجد آن روزها...من مطمئنم که جهنم من اینجوریه که به صورت یک درمیان هنر و ورزش خواهم داشت!!


  • بالون تنها