تردید ها و دوراهی های زندگی من

تردید ها و دوراهی های زندگی من
طبقه بندی موضوعی
پدرم هیچوقت مستقیم با رفت و آمد من با دوستام مخالفت نمیکنه ولی از همون بچگی همیشه تو گوشم میخوند که دوست مثل فلان چی میمونه و  یکی دوباری هم از نامردی هایی که دوستاش در حقش کرده بودن برام گفت و خلاصه همون موقع دوست برای من مثل صندوقچه ای بود که میگفتن بهش دست نزن و من هم نمیتونستم مقاومت کنم در برابر این وسوسه ، واقعیت امر اینه که من با وجود درونگرا بودن ( هم به شهادت اطرافیان و هم روانشناس) زندگی بدون دوستام واسم سخته و خب آدم تا کی میتونه با خودش بخنده ، چایی بخوره ، فوتبال ببینه و چرت و پرت بگه  ؟ دوستی همیشه واسم یه چالش سخت بوده ، چالش انتخاب بین حرف پدرم و حرف دل خودم ، گاهی اوقات حرف پدرم واسم پررنگ میشه و گاهی اوقات حرف دل خودم ....

دوستی کلا داستانش داستان دادن و گرفتنه ، امکان نداره که وارد گروه دوستی ای بشیم و همه چیز اون گروه مطابق میل ما باشه ، مجبوریم که امتیاز بدیم ، گاهی اوقات باید از عزت نفسمون بدیم ، خیلی اوقات از وقتمون ، بعضی وقتا از پولمون و ... دوستی مثل یه معامله تجاری بزرگ میمونه ، هر گروهی قواعد خودشو داره و گاهی اوقات  مجبور میشی خیلی چیزا رو بدی تا تنهاییات رو پر کنی  ... کاش آدما میتونستن تنهاییاشونو خودشون پر کنن

  • لنی

استادی داریم که کانادا درس خوندن و همش درحال پیاده سازی متد های کانادا روی ما بیچاره ها هستند و خلاصه اینکه میشه گفت در زمینه نظم و سخت گیری زبان زد هستند و همچنین بسیار مذهبی و ولایت مدار و .... ، توی اولین جلسه بعد از عید به ما گفت که بعد 20 سال دوتا فیلم دیده و اتفاقا بسیار هم لذت برده ... اسم اولی رو هنوز نیاورده بود هممون حدس زده بودیم :به وقت شام...ولی درمورد دومی شک و تردید هایی وجود داشت، تا اینکه گفتند فیلم نابغه که درمورد کسی هست که معادلات ناویر استوکس رو حل کرده ... خلاصه اینکه همون روز فیلم رو گذاشتم اول لیستم تا ببینمش و دیروز دیدمش .. 

باید بگم فیلم یه درام خیلی عالی بود ، برخلاف انتظار من زیاد در زمینه ریاضی و معادلات ناویر دقیق نمیشد و بیشتر درمورد زندگی و موفقیت و باید ها و نباید های سخت گیری های دوران کودکی بود...ولی چیزی که از همه بیشتر توی فیلم منو جذب کرد بازی درخشان دختر بچه ی نقش اول فیلم بود که واقعا چند جا کلی خندیدم بخاطر کاراش ... خلاصه اینکه اگه مثل من فیلم درام دوست دارید تماشای gifted رو از دست ندید.


  • لنی

رفتم تو اتاقش دیدم داره لب پنجره سیگار میکشه ... پک های سنگین به سیگار میزد  و حتی به من نگاه هم نکرد قیافش با دیروز که اومده بود پیشم و با اون برق عجیب توی چشاش گفته بود فردا میخوام عروسمو بیارم تو اتاق صد و هشتاد درجه فرق کرده بود ... گفتم چیه علی چرا مثل ناخدایی که کشتی هاش غرق شده  سیگار میکشی؟؟ گفت : هیچی چون من بدبختم که توی این خراب شده به دنیا اومدم! فهمیدم که به احتمال زیاد داستان سر پیانو هست ... یه نگاه به حسین هم اتاقیش کردم که چشه؟  هنوز حسین هیچی نگفته بود داد زد : هیچی بابا یه آرزو توی این دنیا داشتیم که اونم به ... رفت .. پیانوی سه میلیون و دویستی ظرف دو هفته شده چهار میلیون و صد ... ای خدااا ... دیگه روم نمیشه از کسی قرض بگیرم و شروع کرد به داد و بیداد کردن ، تنها کاری که از دستش برمیومد

رفتم فاز نصیحت بردارم که بابا به اونایی فک کن که مریض دارن و قیمت داروهاشون ظرف یه هفته سر به فلک کشیده ولی احساس کردم که جاش نیست چون پیانو برای علی همه چیزه ...

فرداش دوباره با اون قیافه دیدمش تو سالن مطالعه و گفتم پاشو بیا بریم پیش میلاد یه چایی بزنیم که گفت درس دارم ، گفتم : تو با این قیافه یک کلمه هم از این درس نمیفهمی ...پاشو بیا بریم عن نکن خودتو ... توی راه دیدم که داشت با گوشیش ور میرفت و وقتی به دم در اتاق رسیدیم داد زد : حاجی دیجی کالا اون پیانو رو آورده سه میلیون و دویست و هوز زبونم باز نشده بود که دیدم دویید رفت بالا که لپ تاپشو بیاره ...

 

خلاصه اینکه چند شب پیش عروس خانومو آوردن اتاق و کلی واسمون نوازندگی کرد و گوش دادیم و لذت بردیم  و خندیدیم و رقصیدیم ، ولی از همه بیشتر از این خوشحال بودیم که بالاخره این دوستمون هم به آرزوش رسید و دوبازه چشاش هم برق زد و سیگار هاش هم دیگه از نوع کشتی شکسته ها نبود !!

 

ولی من هنوز به زندگی هایی فکر میکنم که با بالا و پایین رفتن این دلار لعنتی از این رو به اون رو میشن ... کاش داستان همه ختم بخیر میشد...

 

خلاصه اینکه بیخیال ، این آهنگو موقع نوشتن پست داشتم گوش میدادم و حسابی لذت بردم ، شما هم گوش بدید ، امیدوارم لذت ببرید :

 

 

 

 

  • لنی

به من سخت ترین مسئله ریاضی جهانو بدین ولی یه بیت شعر نه !


مثلا همین دیروز خیلی اتفاقی آهنگ چیزی از گزوه دنگ شو رو دانلود کردم و شروع کردم به گوش دادن که دیدم همون اول داره میگه :


مرا خود با تو چیزی درمیان است                                     وگرنه روی زیبا درجهان است


بعد با خودم زمزمه کردم و یه سرچ زدم دیدم واسه استاد سخن سعدی هست این بیت بعد همینطور که داشتم زمزمه میکردم رفتم تو فکرش چند تا نظریه به ذهنم رسید :


1- سعدی داشته ناز معشوق رو میکشیده که با اینکه از تو بهتر هم هستن ولی هیچکی واسه من تو نمیشه و ...

2-سعدی داشته میگفته که : ببین معشوق فک نکن خبریه! از تو بهتر هم فراوونه ولی این دل ما گیر داده به تو 

3-سعدی که با معشوق قهر کرده بوده واسه اینکه هم خودش ضایع نشه هم بتونه دوباره دل معشوق رو بدست با ترکیب دو نظریه 1 و 2  و تاکید اولیه بر مصرع اول سر صحبتو باز میکنه و پس از جوش خوردن دوباره رابطه نظریه دوم رو به معشوق یادآور میشه و هار هار به ریش معشوق...


بعد همینجا که به ریش معشوق رسیدم و رفتم به خودم تذکر بدم که لنی جان معشوق  که ریش نداره  که...

که یادم از دوستی اومد که میگفت شایعاتی پیرامون گرایشات این شاعر بزرگوار بوده و کلا زد همه تصویرسازی و اعصابمو بهم ریخت و گفتم آقا به من شعر نیومده من همون آهنگ بیکلام کلاسیکامو گوش میکنم و به حضرت شوپن پناه بردم.


پ.ن :  هیچ نظر و تعصبی درمورد گرایشات سعدی ندارم ، فقط خواستم یخورده فضا عوض بشه ،سخت نگیرید.


  • لنی

مادرم اولین کسی بود که وقتی تلگرام قطع شد بهش فکر کردم.


مادرم تازه یه سرگرمی جدید پیدا کرده بود به اسم تلگرام، با بچه هاش که هر کدوم یه گوشه کشور هستند میتونست توی گروه صحبت کنه و باهاشون تعامل داشته باشه ، میتونست کانال های مورد علاقه اش رو دنبال کنه و سرگرم بشه، تلگرام با همه بدی هاش تنهایی خیلیا رو هم پر کرده بود ، خیلیا رو به هم نزدیک کرده بود (و خیلیا رو هم دور) ولی برای مادر من خوب بود ... 


حالا اما یکی میره پیامرسان داخلی،یکی همین تلگرام میمونه ، یکی میره یه پیامرسان خارجی دیگه ... آدما برای اینکه ستون های یه عده فرو نریزه از هم دور میشن ... کسب و کارهای خرد برای جلوگیری از فروریزی کسب و کار های  بزرگ رانتی یه عده میریزن ... 


ولی یه روز خوب میاد اگه ما همه خوب باشیم


پ.ن : دوست ندارم وبلاگم خیلی سیاسی بشه ولی متاسفانه بیشتر مشکلات و دغدغه هام این روزها با این مسائل گره خورده و اینجا هم خونه ی بیان دغدغه ها و افکارمه ...

  • لنی

بنظرم بعضی از حرفا هستند که از هر زاویه ای بهشون نگاه بکنی بنظر نمیاد بودار باشن ، مثلا همین شعار کالای ایرانی بخر ، من هرجور بوش میکنم زیاد بوی تعفن سیاسی بازی نمیده ، یه شعار قدیمی اقتصادیه که هر عقلی هم میپذره که آقا حداقل کالاهای معمولی و نه چندان تکنولوژیکتو ایرانی بخر ... ولی این شعار بنظرم یه قسمت دومی کم داره اونم اینه : تولید کننده محترم تو هم نزن از بغلش ،آدم باش ...

البته نظر شخصی من اینه که تولیدات ما حداقل در زمینه کالاهای تامین کننده نیازهای اساسی مثل لباس و محصولات لبتی ، نوشت افزار و... به یه درجه معقولی رسیدن که خوب شاید بخاطر زیادی قانع بودن من باشه ولی بهرحال من معمولا راضیم ... 


عکس پایینی  بنظرم نیاز به شرح دادن نداره ، شما فک کن پا میشی سر صبح میری بوفه اینو میخری بعد که میای اتاق باز میکنی با چنین صحنه ای مواجه میشی و از ایرانی خریدنت پشیمون میشی ...

عکس بالایی اما بنظرم یکی از نمونه های موفق کالاهای ایرانی هست  و من راضیم از این خودکار کیان 



  • لنی

بعد از مدتها یه فیلم خوب دیدم، از اون فیلم هایی که از جنس زندگی هستند ، فقط نمیدونم اینکه فیلم بنظرم یه مقدار زیادی خوشبینانه اومد بخاطر اختلاف فرهنگی آمریکا با ایران هست یا بدبین بودن من یا اینکه واقعا فیلم زیادی خوشبینانه بود... بهرحال پیشنهاد میکنم اگر  این فیلمو به لیست فیلم هاتون اضافه کنید و از دست ندید.


اندکی از داستان فیلم : داستان پسری است به نام آگی که بخاطر یک اختلال ژنتیکی با نقص صورت به دنیا میاد و پس از سپری کردن مقطع ابتدایی در خانه به اصرار مادرش به مدرسه میرود و... 

البته داستان فقط حول آگی نمیچرخه بلکه قصه های دیگری رو هم درون خود جای داده و پیش میبرد ...


اعتراف پسرانه:  احتمالا اگه تو سن 16-17 سالگیم فیلمو میدیدم عاشق ویا میشدم :))) 



wonder

  • لنی

به ندرت پیش میاد که من کتابی رو بیشتر از یک بار بخونم ولی خداحافظ گاری کوپر رکورد سه بار خونده شدن رو داره بین کتابهای من و از بین همه ی کتابهایی که خوندم  با هیچ شخصیتی به اندازه لنی ارتباط برقرار نکردم . 

راستش از اسم مستعاری که واسه خودم انتخاب کردم از همون اول هم خوشم نمیومد و یجورایی اولین اسمی بود که به ذهنم رسید ولی حالا که میبینم وبلاگم داره کم کم از طفولیت خارج میشه و خودم هم از سرگردانی ! تصمیم گرفتم تغییرش بدم ، اگر نقد دیگه ای نسبت به وبلاگم دارید ممنون میشم اگه با من درمیون بزارید حتی اگر این باشه که دیگه ننویسم .


پ.ن : تصویر روی جلد نسخه ترجمه شده کتاب رو اصلا دوست ندارم ولی تصویر جلد نسخه زبان اصل بنظرم خیلی به محتوا نزدیک تره


خداحافظ گاری کوپر

  • لنی
یک - توی اتاق تازه چشام گرم شده  که خواهرزاده 3 ساله ام میاد پیشم و میگه : دایی بیا بریم دانیاسور بازی کنیم. میدونم که اسباب بازیهاشو خیلی مرتب اتاق بغلی چیده ... بهش میگم دایی من امروز کلی با تو بازی کردم که الان خسته ام ، بیا کنار من دراز بکش با هم یه کارتون ببینیم و بعد بخوابیم، خیلی کیف میده ... میگه : نه بیا با هم بازی کنیم...کارتون دوست ندارم ...بیا فقط بشین کنارم ...دلم خیلی سوخت وقتی اینو گفت... میرم پیشش و تا جایی که از دستم برمیاد باهاش بازی میکنم ... به وضوح میبینم که اون یه همبازی هم سن و سال خودشو میخواد ، دلش بچگی میخواد .

دو - توی پارک نشستم و دارم بچه هارو نگاه میکنم ، به اوضاع حال حاضر کشور فکر میکنم، به اینکه آدما چرا بچه دار میشن؟ چند درصدشون از اومدن خودشون روی این کره خاکی رضایت دارن که حالا تصمیم گرفتن به یه نفر دیگه حیات بدن ؟ اصلا چند تا از این بچه ها با قصد و هدف اومدن و اگه اومدن با چه هدفی اومدن ؟؟ از چندتاشون اگه زمان مرگ بپرسیم از اینکه چند صباحی اومدین اینجا رضایت دارید یا نه جوابشون مثبت خواهد بود ؟ چرا باید همیشه به حرف طبیعت گوش بدیم؟؟ سرم درد میگیره و دوباره هزاران سوال بیجواب به ذهنم هجوم میاره ... 

سه - با خودم تکرار میکنم : من قطعا خود را ادامه نخواهم داد ...




  • لنی
راستش اول کلی نوشتم و نوشتم از اتفاقات اخیری که افتاده در وضعیت اقتصادی کشور ولی وقتی خواستم دکمه انتشارو بزنم با خودم گفتم همه به اندازه کافی توی اخبار میشنون تو چرا دیگه میخوای ناله هاتو به انتشار بزاری و اعصاب چند نفر دیگه رو واسه چند ثانیه بهم بریزی ، حالا که نوشتی و خالی شدی دیگه پاکش کن .... و پاکش کردم...

 

 متاسفانه از ما کاری برنمیاد ... حداقل من راهی رو نمیدونم واسه آب ریختن روی این آتش  لعنتی ... 

 

پس حالا   تصمیم گرفتم آهنگی که امروز گوش دادم و ازش لذت بردم رو واستون بزارم و بگم گاهی اوقات بنظر میاد بهترین کار و سخت ترین کار ریلکس کردن و آروم بودنه ... پس سعی کنیم آروم باشیم...

 

 

 

  • لنی