تردید ها و دوراهی های زندگی من

تردید ها و دوراهی های زندگی من
طبقه بندی موضوعی

- میگم...غیر از انسان هیچ موجود زنده دیگه ای هم بوده که تصمیم بگیره نسلشو ادامه نده ؟

+ نه احمق بگیر بخواب فردا امتحان دارم

- فک کن یکی از گربه های دانشگاه تصمیم بگیره بخاطر تامین نبودن آینده بچش و زیاد شدن گربه های دیگه و محدود بودن پس مونده های سلف دیگه اقدام به تولید مثل نکنه..

+ ای مغز بخواب... بخواب بابا ...

- شاید هم برن پیش یکی از دکترهاشون بگن که عقیمشون کنه .... اصلا یه چیز دیگه ! اینا میدونن که داستان چیه؟؟

+ داستان چی چیه؟؟

- میدونن که چی باعث میشه که بچه دار بشن؟؟

+ میدونم  این چند وقت بهت خیلی فشار آوردم دیگه رد دادی ولی جون من بگیر بخواب .... فردا چهار ساعت باید امتحان بدیم

- نه فک نکنم عشق بازیهاشون چهار ساعت طول بکشه .... راستی اینا عاشق هم میشن آیا؟

+ .......


  • لنی

برنامه خندوانه و آقای فرزاد حسنی مهمان برنامه بودند و در جایی از برنامه رامبد از فرزاد حسنی پرسید: که تو چرا مهندسی مکانیک خوندی ؟ چرا با وجود علاقه ی وافری که به شعر و ادبیات داشتی رفتی مهندسی مکانیک خوندی؟  جواب حسنی : مرحوم نوذری ( که چند بار در طول برنامه ازش تعریف کرده بود و خودشو مرید نوذری میدونست ) یک بار به من گفت چقدر خوبه که وقتی میخوان صدات کنن که بیای برنامه اجرا کنی تو رو مهندس صدا کنن ... و رامبد هم تایید کرد این حرف حسنی رو ...


به همین راحتی کلی انرژی و سرمایه هدر رفته به همراه صدها فرمول توی مخ مبارک آقای حسنی فرو رفته بخاطر اینکه وقتی میان برنامه خندوانه به عنوان مهمان ایشون رو مهندس فرزاد حسنی صدا کنن ... مثال های فراوان دیگه ای رو هم مثل این حتما دیدید و نیاز به ذکر نیست...


اونروز وقتی این برنامه رو دیدم واقعا تاسف خوردم از اینکه این دیدگاه غلط سنتی به نسل کنونی هم سرایت کرده و یه آدم میاد با افتخار این رو تعریف میکنه و مجری هم در مخالفتش چیزی نمیگه ، اون لحظه از ته دل آرزو کردم که ایکاش دیگه کسی بخاطر لقبی که یه رشته بهش میده اون رشته رو انتخاب نکنه و جامعه ما از شر این تفکر غلط سنتی نجات پیدا کنه.


 امیدوارم کنکوری هایی که توی این دو روز کنکور دادن علاقه خودشون رو پیدا کنن و خودشونو درگیر این لقب بازی های مسخره جامعه متاسفانه عقب مانده ما نکنن چون این القاب پس از مدتی تکراری میشن و حتی ممکنه مثل همین مهندسی بی ارزش بشن ... آرزو میکنم روزی بیاد که مهارت آدما در هر رشته ای بهشون ارزش بده و این تبعیض بین رشته ها از بین بره .

  • لنی


اگه بخوام خیلی خلاصه این کتابو توصیف کنم باید بگم : 

یه رمان واقعی که شما رو با خودش همراه میکنه تا خیلی ساده و بی تکلف و از زبان دختر بچه ای به نام اسکات تعصبات ، قضاوت های زود هنگام و غرور های نابجای مارو زیر سوال ببره  . 

من واقعا از خوندن کتاب لذت بردم و باید بگم چند وقتی بود این حس کشیده شدن به سمت کتاب و سیر نشدن ازش  رو تجربه نکرده بودم ولی این کتاب آنقدر زیبا و در عین حال ساده نوشته شده بود که بعد از بستن کتاب  تا مدتی فکر و خیال خانواده ی فینچ از ذهنم بیرون نمیرفت.

 پیشنهاد میکنم تابستانتون رو با این کتاب شروع کنید.

  • لنی

تازه از فرجه ها برگشته بودم خوابگاه ، رفتم اتاقشون تا یه سلام و احوالی بکنم باهاشون که هم اتاقیش گفت دیشب از خونه بهش زنگ زدن که پاشو بیا خونه که بابات قلبش درد گرفته ... گفتیم حتما چیز خاصی نیست ... چند باری زنگ زدیم که احوال پدرشو بپرسیم که جواب نداد تا اینکه اس ام اس داد که پدرم فوت شده ... به همین راحتی ... تازه همین سه هفته پیش بود که مراسم پدر یکی دیگه از دوستام رفته بودم و حالا این یکی ، هر دو کاملا ناگهانی ... تازه یه ماهی بود که بعد از خریدن پیانوش لبخند روی لباش اومده بود که اینجوری شد ... دیشب  چهار نفری رفتیم بیرون اینقدر ناامید بود که تابحال ندیده بودم یه نفر اینقدر ناامید باشه ، وقتی حرف میزد طوری پاهاشو تکون میداد که انگار میخواست خودشو جر بده ... بین همه ی حرف هایی که زد این یه جمله قلبمو بدجوری درد آورد : میفهمی دندونت دو هفته درد کنه و پول نداشته باشی بری دندونپزشکی یعنی چی؟؟


یه چیزی تو دلم مونده این چند وقته میخوام به آقایی که گفت جوونای ما ناامید نیستن بگم(اینجا نگم میترکم) :

من به عنوان یک جوان در دایره ی افراد اطراف خودم حتی یک نفر هم آدم امیدوار نمیبینم ... نمیدونم چرا مارو نمیبینید ...


پ.ن : دم بچه های تیم ملی گرم که شادی رو برای چند ساعت به ما هدیه کردن ... 

  • لنی

باز اون قبلیه هیکلشو میاورد جلوی تلویزیون یه چهارتا دروغ میگفت ولی اینکه این یکی صداش درنمیاد بیشتر از هرچیزی آدمو میسوزونه ، بخدا بیای جلو یه عذرخواهی ساده بکنی و بگی شرایطو درک میکنی و مردم حق دارن مرهمی میشه واسه درد این مردم  ... اینجوری که انگار نیستی آدمو دیوونه میکنه ... 

  • موافقین ۷ مخالفین ۰
  • ۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۳۴
  • لنی

24 سال و چند روز پیش من و هزاران آدم دیگه بدون اینکه کسی نظرمونو بخواد (البته ظاهرا ! ) پامونو به این کره ی خاکی گذاشتیم ، اونموقع زمین طبق روال همیشگیش داشت روی مدار بیضیش میچرخید و هر قدمی که برمیداشت میشد یه عدد ، اون عددو با یه اسم دادن به من و گفتن اینا مال توئه ، تو با اینا میشی م.م  متولد فلان روز خرداد ، بیا بگیر برو زندگی کن ، گفتم همین ؟ گفتن همین.


اوایلش به تعجب گذشت ، اوج دوران سرخوشی ، بیخیالی و شگفت زدگی ، دورانی که حتی دیدن یه مورچه روی زمین هم ساعتها سرگرمم میکرد ، همه چیز فوق العاده جذاب بود میخواستم از خیلی چیزا سر در بیارم درست مثل بزرگتر ها... بعد اونجا بود که بدترین چیز ممکنو از زندگی خواستم ، خواستم که زودتر بزرگ بشم و زندگی مثل غول چراغ جادو گفت :  ای به چشم . 


و حالا من بزرگ شدم ، درست در اول راه 25 سالگی ، توی این مسیر کلکسیونی از اشتباهات رو مرتکب شدم، تازه دو-سه سالیه که فرمون زندگیم دست خودم اومده و من پشت ماشین زندگی در جاده ای نامعلوم و تاریک دارم میرونم و از آفریننده ی من و این جاده که به اعتقاد من هست میخوام که واسم چیزی رو رقم بزنه که صلاح میدونه. همین.

  • لنی
پدرم هیچوقت مستقیم با رفت و آمد من با دوستام مخالفت نمیکنه ولی از همون بچگی همیشه تو گوشم میخوند که دوست مثل فلان چی و فلان چی میمونه و  یکی دوباری هم از نامردی هایی که دوستاش در حقش کرده بودن برام گفت و خلاصه همون موقع دوست برای من مثل صندوقچه ای بود که میگفتن بهش دست نزن و من هم نمیتونستم مقاومت کنم در برابر این وسوسه ، واقعیت امر اینه که من با وجود درونگرا بودن ( هم به شهادت اطرافیان و هم روانشناس) زندگی بدون دوستام واسم سخته و خب واقعا آدم تا کی میتونه با خودش بخنده ، چایی بخوره ، فوتبال ببینه و چرت و پرت بگه  ؟  دوستی همیشه واسم یه چالش سخت بوده ، چالش انتخاب بین حرف پدرم و حرف دل خودم ، گاهی اوقات حرف پدرم واسم پررنگ میشه و گاهی اوقات حرف دل خودم ....

دوستی داستانش داستان دادن و گرفتنه ، امکان نداره که وارد گروه دوستی ای بشیم و همه چیز اون گروه مطابق میل ما باشه ، مجبوریم که امتیاز بدیم ، گاهی اوقات باید از عزت نفسمون بدیم ، خیلی اوقات از وقتمون ، بعضی وقتا از پولمون، خیلی اوقات هم از رویاهامون و ... دوستی مثل یه معامله تجاری بزرگ میمونه ، هر گروهی قواعد خودشو داره و گاهی اوقات  مجبور میشی خیلی چیزا رو بدی تا تنهاییات رو پر کنی ، حداقل برای من اون چیزی که توی این معامله بدست آوردم هیچوقت چیزی بیشتر از پر کردن تنهاییام نبوده  و اصلا چیزی بیشتر از این رو هم نخواستم ... 

کاش آدما میتونستن تنهاییاشونو خودشون پر کنن

  • لنی

استادی داریم که کانادا درس خوندن و همش درحال پیاده سازی متد های کانادا روی ما بیچاره ها هستند و خلاصه اینکه میشه گفت در زمینه نظم و سخت گیری زبان زد هستند و همچنین بسیار مذهبی و ولایت مدار و .... ، توی اولین جلسه بعد از عید به ما گفت که بعد 20 سال دوتا فیلم دیده و اتفاقا بسیار هم لذت برده ... اسم اولی رو هنوز نیاورده بود هممون حدس زده بودیم :به وقت شام...ولی درمورد دومی شک و تردید هایی وجود داشت، تا اینکه گفتند فیلم نابغه که درمورد کسی هست که معادلات ناویر استوکس رو حل کرده ... خلاصه اینکه همون روز فیلم رو گذاشتم اول لیستم تا ببینمش و دیروز دیدمش .. 

باید بگم فیلم یه درام خیلی عالی بود ، برخلاف انتظار من زیاد در زمینه ریاضی و معادلات ناویر دقیق نمیشد و بیشتر درمورد زندگی و موفقیت و باید ها و نباید های سخت گیری های دوران کودکی بود...ولی چیزی که از همه بیشتر توی فیلم منو جذب کرد بازی درخشان دختر بچه ی نقش اول فیلم بود که واقعا چند جا کلی خندیدم بخاطر کاراش ... خلاصه اینکه اگه مثل من فیلم درام دوست دارید تماشای gifted رو از دست ندید.


  • لنی

رفتم تو اتاقش دیدم داره لب پنجره سیگار میکشه ... پک های سنگین به سیگار میزد  و حتی به من نگاه هم نکرد قیافش با دیروز که اومده بود پیشم و با اون برق عجیب توی چشاش گفته بود فردا میخوام عروسمو بیارم تو اتاق صد و هشتاد درجه فرق کرده بود ... گفتم چیه علی چرا مثل ناخدایی که کشتی هاش غرق شده  سیگار میکشی؟؟ گفت : هیچی چون من بدبختم که توی این خراب شده به دنیا اومدم! فهمیدم که به احتمال زیاد داستان سر پیانو هست ... یه نگاه به حسین هم اتاقیش کردم که چشه؟  هنوز حسین هیچی نگفته بود داد زد : هیچی بابا یه آرزو توی این دنیا داشتیم که اونم به ... رفت .. پیانوی سه میلیون و دویستی ظرف دو هفته شده چهار میلیون و صد ... ای خدااا ... دیگه روم نمیشه از کسی قرض بگیرم و شروع کرد به داد و بیداد کردن ، تنها کاری که از دستش برمیومد

رفتم فاز نصیحت بردارم که بابا به اونایی فک کن که مریض دارن و قیمت داروهاشون ظرف یه هفته سر به فلک کشیده ولی احساس کردم که جاش نیست چون پیانو برای علی همه چیزه ...

فرداش دوباره با اون قیافه دیدمش تو سالن مطالعه و گفتم پاشو بیا بریم پیش میلاد یه چایی بزنیم که گفت درس دارم ، گفتم : تو با این قیافه یک کلمه هم از این درس نمیفهمی ...پاشو بیا بریم عن نکن خودتو ... توی راه دیدم که داشت با گوشیش ور میرفت و وقتی به دم در اتاق رسیدیم داد زد : حاجی دیجی کالا اون پیانو رو آورده سه میلیون و دویست و هوز زبونم باز نشده بود که دیدم دویید رفت بالا که لپ تاپشو بیاره ...

 

خلاصه اینکه چند شب پیش عروس خانومو آوردن اتاق و کلی واسمون نوازندگی کرد و گوش دادیم و لذت بردیم  و خندیدیم و رقصیدیم ، ولی از همه بیشتر از این خوشحال بودیم که بالاخره این دوستمون هم به آرزوش رسید و دوبازه چشاش هم برق زد و سیگار هاش هم دیگه از نوع کشتی شکسته ها نبود !!

 

ولی من هنوز به زندگی هایی فکر میکنم که با بالا و پایین رفتن این دلار لعنتی از این رو به اون رو میشن ... کاش داستان همه ختم بخیر میشد...

 

خلاصه اینکه بیخیال ، این آهنگو موقع نوشتن پست داشتم گوش میدادم و حسابی لذت بردم ، شما هم گوش بدید ، امیدوارم لذت ببرید :

 

 

 

 

  • لنی

به من سخت ترین مسئله ریاضی جهانو بدین ولی یه بیت شعر نه !


مثلا همین دیروز خیلی اتفاقی آهنگ چیزی از گزوه دنگ شو رو دانلود کردم و شروع کردم به گوش دادن که دیدم همون اول داره میگه :


مرا خود با تو چیزی درمیان است                                     وگرنه روی زیبا درجهان است


بعد با خودم زمزمه کردم و یه سرچ زدم دیدم واسه استاد سخن سعدی هست این بیت بعد همینطور که داشتم زمزمه میکردم رفتم تو فکرش چند تا نظریه به ذهنم رسید :


1- سعدی داشته ناز معشوق رو میکشیده که با اینکه از تو بهتر هم هستن ولی هیچکی واسه من تو نمیشه و ...

2-سعدی داشته میگفته که : ببین معشوق فک نکن خبریه! از تو بهتر هم فراوونه ولی این دل ما گیر داده به تو 

3-سعدی که با معشوق قهر کرده بوده واسه اینکه هم خودش ضایع نشه هم بتونه دوباره دل معشوق رو بدست با ترکیب دو نظریه 1 و 2  و تاکید اولیه بر مصرع اول سر صحبتو باز میکنه و پس از جوش خوردن دوباره رابطه نظریه دوم رو به معشوق یادآور میشه و هار هار به ریش معشوق...


بعد همینجا که به ریش معشوق رسیدم و رفتم به خودم تذکر بدم که لنی جان معشوق  که ریش نداره  که...

که یادم از دوستی اومد که میگفت شایعاتی پیرامون گرایشات این شاعر بزرگوار بوده و کلا زد همه تصویرسازی و اعصابمو بهم ریخت و گفتم آقا به من شعر نیومده من همون آهنگ بیکلام کلاسیکامو گوش میکنم و به حضرت شوپن پناه بردم.


پ.ن :  هیچ نظر و تعصبی درمورد گرایشات سعدی ندارم ، فقط خواستم یخورده فضا عوض بشه ،سخت نگیرید.


  • لنی