تردیدها و دوراهی های زندگی من

روی دیوار اتاقم پوستری از مشتری دارم. جایی نصب شده که وقتی میخوابم درست روبه رومه و معمولا آخرین چیزی که قبل از اینکه به خواب برم میبینم همین پوستره. این پوستر رفیق قدیمی منه. همه‌ی وسایل این اتاق رفقای قدیمی منن. از حدود هفت سال پیش که دیگه اینجا شد سکونتگاه موقتی من و خوابگاه‌ها شدن خونه‌های اصلیم تا به امروز خیلی از این وسایل دست نخورده موندن. نوجوون که بودم وقتی مشوش میشدم قبل از خوابم زل میزدم به پوستر مشتری. دست میبردم به بند تنظیم پرده و طوری تنظیمش میکردم که نور چراغ کوچه میفتاد روی پوستر و مشتری خودنمایی میکرد. جوری میشد که انگار فقط من بودم و مشتری. مشتری روی صحنه و من تنها مینشستم توی سینما. زل میزدم به اون چشم قرمزش . به اون طوفانی که میگن حداقل سیصد ساله که به طور مداوم در جریانه. حداقل سیصد ساله که زنده هست و میچرخه. به این فکر میکردم که میگن همین لکه‌ی قرمز میتونه کل سیاره‌ی زمین رو در خودش جا بده. اینکه میگن سیصد ساله که بی اعتنا به هر آنچه روی این سیاره اتفاق افتاده این گازها به هم پیچیدن و پیچیدن و چرخیدن و چرخیدن. بعد پرده رو کنار میدادم و آسمون رو تماشا میکردم و با خودم فکر میکردم که جایی بیرون از این کره‌ی خاکی در نقطه ای از عالم طوفانی به پاست که هیچ اثری از من نیست. یعنی اگه دستم رو ببرم سمت نقطه‌ای از آسمون و همینطور برم جلو میرسم به طوفانی که هیچ اثری از من نیست. طوفانی بزرگ که بینهایت از من رو میتونه تو خودش جا بده. نه تنها من بلکه کل سیاره‌ای که توش زندگی میکنم. کل آدمایی که باهاشون در ارتباطم در مقابل این طوفان هیچن. اینکه وقتی من ناراحتم، خوشحالم یا دارم به نظر خودم بزرگترین تصمیم زندگیم رو میگیرم برای این چشم چرخان فرقی نداره .اون میچرخه و میچرخه. اون هیچ خبری از من نداره. اون تابحال میلیونها آدم غمگین و خوشحال دیده. فریاد خوشحالی و درد شنیده و همه‌ی اینا گذشته. بعد میدونین چی میشد؟ هر مشکل، نگرانی، غم یا هرچیزی که بود انگار میرفت توی این چشم طوفانی و گم میشد. میرفت و در گردبادش گم میشد.  من همون عددی میشدم که وقتی میره میشینه روی صورت کسری که مخرجش بینهایته میشه ناچیز. همینطور ناچیز میشدم و آروم میگرفتم. ناچیز میشدم و آروم میگرفتم. دیشب دوباره رفتم سراغ این دوست قدیمی و طوفانش. هنوز زنده و سرحال میچرخید. هنوز یاری دهنده بود. هنوز همونقدر بی اعتنا به من میچرخید. توی طوفانش حل شدم و آروم گرفتم.


  • لنی

قبل خدمت در آخرین دیدارم با امین وقتی داشت آخرین توصیه‌هارو هم میگفت، گفت اگه میخوای خدمت بهت سخت نگذره و راحت باشی هرکاری که بهت دادن بد انجام بده.خرابکاری کن  بعد خندید گفت که میدونم این کار از ما برنمیاد.
قسمتی که من مشغول شدم نیروی انسانی پادگانه که مربوط میشه به انجام امور سربازها. مثل تسویه و حقوق و ثبت نام سربازها و.. کار اداری و دفتریه ولی به شدت همیشه اونجا شلوغه و همیشه یه ده نفری پشت در وایسادن التماس میکنن که کارشون انجام بشه. فرمانده‌مون هم متاسفانه بیشتر درحال پیچوندنه تا فرماندهی و همه ازش ناراضین. دیروز وسط شلوغ ترین ساعت دفتر گفت " من رفتم! " یه سرباز قدیمی‌تری هم که اونجا داریم که واردتره به کارها و من هنوز دارم ازش یاد میگیرم هم سریع برگه مرخصی ساعتی رو پر کرد و کاملا بی توجه به من پوتین پا کرد که بره ( البته این بنده خدا زن و بچه داره و تا حدی بهش حق میدم ). فرمانده یه نگاهی به من کرد و با یه خنده‌ای گفت " تو نمیای؟ " یه نگاه به سربازی کردم که میخواست کارای تسویه‌اش رو انجام بده و یه نگاه به ده تا سرباز دیگه‌‌ی پشت در و هیچی نگفتم. وقتی خوشحال و خندان داشتن میرفتن دوباره باز با همون خنده‌ی مسخره‌اش گفت " مطمئنی نمیای؟ " بعد که باز جواب ندادم خندید و راهشو باز کرد از بین سربازها  رفت و این بار اولش نبود.  پدرم دراومد تا کارا رو انجام دادم و بچه‌هارو راه انداختم و تو راه که داشتم برمیگشتم به این فکر میکردم که واقعا چرا نمیتونم بپیچونم و برم؟ چرا وایسادم و جای دو نفر دیگه هم کار کردم؟ تازه ممکنه حتی بخاطر اشتباه ناشی از شلوغی و تازه‌کار بودنم مواخذه هم بشم. من که حقوق میلیونی نمیگیرم..هیچ چیزی عاید من نمیشه جز خستگی و یه " دمت گرم لنی جان! ".میدونم دارم حماقت میکنم و دارم تن میدم به بردگی با حقوقی که پول رفت و آمد هم به زور میشه ولی وقتی از کار میزنم حس شریک جرم بودن بهم دست میده. نمیدونم شاید دارم اشتباه فکر میکنم ولی به نظرم علت همه‌ی خرابی‌های این کشور همین درست انجام ندادن کارهاست. من هم آدمی نبودم که خیلی درست جلو اومده باشم. هر دو مقطعم رو توی دانشگاه دولتی و با پول مردم درس خوندم ولی هیچ خروجی مثبتی از رشته‌ای که خوندم نداشتم و این فکر کلافه‌ام میکنه. ولی دیگه دلم نمیخواد شریک جرم باشم. شریک در ویرانی‌ای که هرروز بیشتر میشه.
یه بار یکی بهم گفت گاهی لازمه که ما یه جایی یه کار اشتباه انجام بدیم تا بتونیم به خیر بزرگتری برسیم. من باهاش مخالفت کردم و هنوز هم مخالفم. چون به نظرم وقتی کار اشتباه توجیه میشه این وارد الگوی رفتاری ما میشه و این میتونه جایی یه ویرانی بزرگ تر به بار بیاره. این چیزیه که بهش فکر میکنم. شاید بین رد شدن از نگاه ده نفر که کارشون گیره و بی‌حس شدن نسبت به یخ زدن چندتا سرباز پشت وانت و بی‌حس شدن نسبت به میلیونها آدمی که امیدشون به مدیریت رئیس جمهورشونه ارتباط باشه. شاید هم بعضی چیزها هیچ منفعت مستقیمی برامون ندارن و باید دلمون رو خوش کنیم به درست بودنشون. شاید هم اصل همین ها باشن. همینا که آخرش بخاطرش بهمون میخندن.شاید.

+ عنوان برگرفته از این مصاحبه با مسعود کیمیایی

  • لنی

لکه های سیاه ابر دوباره پیداشون شده و شهر زیر فشار این سیاهی پر از غمه. پنجره‌های شهر یکی یکی پشت هم بسته میشن و خیابونا خلوت. چشم شهر دوخته شده به مرد. مرد اما خسته به دیواره برچ تکیه داده. خسته از آسمون سیاهی که همیشه بالای سرشه. پاهاش زق زق میکنن. نمیخواد دوباره برگرده توی اون اتاق اما قطرات سیاه غم که میشینن روی صورتش میدونه که وقت زیادی نداره وگرنه سیل شهر رو خواهد برد. انرژی‌اش رو جمع میکنه و در اتاق پای برج رو باز میکنه و میره تو. چرخ فلزی سرد و خشک نشسته روبه‌روش. سوار چرخ میشه. چرخ زیر پاهاش به حرکت در میاد و کم‌کم که سرعتش بیشتر میشه صدای جیغ لغزش چرخدنده‌های بزرگ برج روی هم بلند میشه. چرخدنده‌ها به حرکت درمیان و دمنده‌ی بزرگ روی برج هوا رو با فشار گلوله میکنه به سمت ابرها و اونارو به عقب میرونه. مرد میدوه روی چرخ و عرق میریزه تا لحظه‌ای که نور خورشید از پنجره‌ی بالای برج میتابه روی دیواره‌ی برج. صدای باز شدن پنجره‌ها به گوش میرسه و مردم دوباره شادی‌کنان به خیابونها میریزن. مرد اما شاد نیست، میدونه که ابرها دوباره برمیگردن، میدونه که سرنوشت این آسمون با ابرهای سیاه گره خورده. عرق از پیشانی پاک میکنه و درحالی که چشم به آسمون دوخته سعی میکنه که از آسمون صاف بالای سرش استفاده کنه.

قصه‌ی بالا قصه‌ی اینروزهای منه. قصه‌ی مواظبت من از خودم. شاید بشه گفت قصه‌ی خیلی سال زندگی منه اما جنگیدن من برای دور نگه داشتن ابرهای سیاه اینروزها خیلی بیشتر و پررنگ‌تر از قبله. فضای پادگان و ترکیب آدماش و اتفاقایی که توش میفته به میزان زیادی به مدرسه‌ای که وقتی نوجوون بودم میرفتم و خیلی ضربه خوردم از اونجا شباهت داره و این باعث شده که هیچ ثانیه‌ای ازش واسم خوشایند نباشه. ارتباط برقرار کردن با آدمای اونجا برام سخته و تابحال مکالمه‌ای نداشتم که ازش لذت ببرم و از طرفی میدونم که اگه بخوام خیلی دور خودم خط بکشم و دور بشم از بقیه باعث میشه بیشتر بهم فشار بیاد.از خیلی‌ها شنیدم که تنها راه گذروندن خدمت سهل کردن محیط برای خود آدم و قاطی شدن با محیطه ولی این چالش بزرگیه واسم. نتیجه‌اش شده لبخند‌هایی که میدونم از ته دل نیست و گرم گرفتن‌هایی که چندان مورد علاقه‌ام نیست که فکر میکنم علت اصلی دلچسب نبودن گفتگو‌ها و آدمای اونجا تداعی شدن محیط اون مدرسه برام باشه.
از فروردین امسال که شدید درگیر افسردگی شدم، پیاده‌روی و دویدن یکی از دمنده‌هایی بودن که کمکم کردن ابرهای سیاه افسردگی رو از خودم دور کنم اما حالا که پادگان میرم و بعدازظهر تازه برمیگردم خونه، انجام این فعالیت‌ها انرژی زیادی ازم میگیرن و دیگه رمقی برای انجام کارهای اصلیم ندارم. میدونم که با این وضع تعهدی نمیتونم برای کار بدم و به سبز نگه داشتن اکانت گیتهابم و در ارتباط موندن با کامیونیتی و پیش بردن پروژه‌های شخصی رضایت دادم اما همین هم برام سخته. چند روزی کنار گذاشتم ورزش رو که بچسبم به کارام و نتیجه‌اش شد که باز آسمون شهرم سیاه شد. نمیدونم این آسمون سیاه سرنوشت منه و تاکی باید روی این چرخ بدوم اما قعلا انگار چاره‌ای نیست. انگار چوب جادویی برای محو کردن این ابرها نیست و هرچی هست همین چرخه و قوت پاها . شاید هم ذات زندگی همینه. فعلا فقط باید پاهارو قوی‌تر کنم و آسمونم رو با ابرهای سیاه بپذیرم. کسی چه میدونه..شاید چوب جادویی هم پیدا شد .

  • لنی

پست قبلی گشتی بودم. همراه با مسئول شب پیاده رفتیم توی دور تا به برجک ها سر بزنیم. .با خودم فکر کردم که الان فرصت خوبیه.  ماشینی که قبلا( قبل از اینکه من بیام به این پادگان ) پستی هارو میبرد سر پست، وانتی بود که پشتش کابین داشت و وقتی خراب شد ( من لاشه‌اش رو دیدم.خراب نشد.تجزیه شد درواقع تا بیخیالش شدن ) یه وانت داغون از یه بخش دیگه رو گذاشتن جاش. مشکلات فنی ماشین و اینکه همه چرخ‌هاش صاف شده و هر بار که میخواد روشن شه همه‌ی سربازا با هم دست به آسمون میبرن بماند (چون اینجوری نیست که اگه خراب شه میتونن برگردن به ادامه خوابشون برسن بلکه باید یه مسافتی رو که کم هم نیست توی شب مثلا پیاده برن تا برجک.. اون سرباز قبلی منتظر هم باید یه نیم ساعتی بیشتر پست بده اینجوری ) بزرگترین مسئله اینه که این وانت پشتش کابین نداره و به زودی زمستون سر میرسه و صبح ساعت ۴ هرچقدر هم لباس بپوشی وقتی ماشین با سرعت حرکت میکنه یخ میزنی از سرما و اگه بارون و برف هم بهش اضافه بشه که دیگه هیچی. توی شب های تابستون که من پست میدادم هوا به شدت سرد میشد چه برسه به زمستون. همین مسئله کابین رو داشتم به کادری همراهم میگفتم و وقتی صحبتم تموم شد گفت " تو که دیگه پست برجک نمیدی ! تو چرا جوش میزنی؟ " سرعت پاهام ناخودآگاه کم شد، سرم رو برگردوندم و بهش نگاه کردم که مطمئن بشم داره شوخی میکنه ولی هیچ نشانه‌ای از شوخی توی چهره‌اش ندیدم..خیلی جدی داشت این حرفو میزد و کمی هم تعجب تو چهره‌اش دیده میشد.

راستش بعد از این مکالمه‌ی ناتمام ناک اوت شدم. بیخیال گفتن از بقیه مشکلات شدم و رفتم توی فکر. ادامه مسیر رو کاملا خاموش بودم و به این فکر میکردم که این جناب سروان همراهم چند دقیقه قبل از این مکالمه داشت از خاطرات برجکش میگفت (جالبه که خدمتش هم توی همین پادگان بوده ) و همونطور که روی همه‌ی برجک‌ها نوشته " به برجک رفته میداند سوز سرما را "پس چشیده و باید حس و درک داشته باشه.پس چرا؟ چی میشه که این بی حسی اتفاق میفته؟ به بقیه کادری‌ها فکر کردم .. بعد یاد هم خدمتی افسرم افتادم که وقتی داشت آروم میرفت سر برجک و بهش گفتم بیا سریعتر بریم، سرباز قبلی روی برجک منتظره گفت " ... لقش بابا ". و چندین و چند مورد دیگه که میتونم تا صبح بنویسم ولی بیخیال .. خنده‌ام میگیره از اینکه عده‌ای در این کشور فکر میکنن انتخاب رئیس جمهور یه کشور دیگه با هزاران کیلومتر فاصله میتونه مارو نجات بده. اینکه یه عده فکر میکنن نجات از بیرونه و دلسوزانی هستن که میخوان نجاتمون بدن. به نظر من اما تا وقتی این بی‌حسی هست نجاتی درکار نیست.

مسئول شب: هر شب تعدادی کادری هم همراه با سربازا میمونن توی پادگان. به مسئول این کادری ها میگیم مسئول شب.
پستی: سربازی که میره پست میده رو میگیم پستی.

  • لنی

گروهان چهارم. دسته‌ی دوم. کد ۵۱. این آدرس من بود توی آموزشی. مختصات من روی کره‌ی زمین به مدت یک ماه. من توی آموزشی یه عدد بودم و دیگر هیچ. اتیکت اسم و درجه هم نداشتیم. " بیرون اینجا هرچی بودین واسه خودتون بودین..دکتر،مهندس، وکیل..اینجا فقط سربازین و باید یاد بگیرید که فرمانبردار باشید "روز اول فرمانده اینو فریاد زد و ما فریاد زدیم و تایید کردیم و سر خم کردیم. با سرهای تراشیده و لباس‌هایی یک شکل یه جورایی همه عریان بودیم، عاری از هرچیز ظاهری برای قضاوت. روزهای اول سخت بود. همه مجید دلبندم‌هایی بودیم که دست‌هارو به دور خودمون پیچ داده بودیم. تقریبا همه شنیده بودیم که توی خدمت به هیچکس نباید اعتماد کرد. پس نگاه‌ها پر بود از شک و تردید. غریزه‌ی بقا حاکم شده بود بر رفتارها. کم‌کم اما ما، یعنی اعضای این قبیله‌ی تازه تاسیس که تصادفی کنار هم جمع شده بودیم گره دست‌ها به دور خودمون رو شل کردیم و شروع کردیم به شناختن هم و دوستی‌ها و گروه‌ها کم‌کم شکل گرفت.

چاشنی پرتاب من به خاطرات آموزشی صداست. صدای خش‌خش راه رفتن روی خاک خشک. وقت‌هایی که ستون میشدیم و پشت‌هم راه میرفتیم به سمت میدون تیر.  عددهایی خسته بودیم که یکی یکی در سکوت پشت هم راه میرفتیم . صدای کشیدن گلندگدن وقتی فرمانده فریاد میزد: " مسلح کنید " و بیست و یک گلنگدن که با استرس کشیده میشدن و صدای تپش قلبم  تا لحظه‌ای که فرمانده فریاد میزد: "نفرات!  به اختیار خود  [مکث]  آتش !! "  و صبر تا اولین نفری که ماشه رو میکشید و بعد انگشت اشاره‌ای که میلیمتری جابه‌جا میشد و بوم. صدای انفجار باروت. صدای ضرب چهار وقت دویدن‌های صبحگاه، لحظه‌ای که کوبش پاشنه‌ی پوتین‌هامون روی زمین صبجگاه میشد طبل صبحگاهی لحظه‌ی طلوع. صدای نفس نفس زدن‌هامون تو دور آخر.صدای کشیده شدن بدن روی خاک به وقت سینه‌خیز و غلت. صدای کوبش کاملا غیرمنظم پاهامون با زمین تو تمرین‌های رژه و درنهایت صدای خنده‌های ما کله تراشیده‌های خسته‌ی گروهان چهارم به وقت غروب، کنار ترموسی که پر از چایی بود.

رزم شبانه
"شب صدا نداره" فرمانده اینو گفت و دست‌هاش رو برد بالا و گفت "برای تایید جمعی دست‌هاتون رو اینجوری مشت میکنید و میبرید بالا و تکون میدید. مفهومه؟ " و همه با هم فریاد زدیم " الله " و فرمانده ده دقیقه همه رو بشین پاشو داد و دوباره داد زد مفومه؟ وباز چند نفری داد زدن و اینقدر اینکار تکرار شد تا ما فهمیدیم که شب صدا نداره و دست‌هامون رو بالا بردیم و به احترام شب سکوت کردیم.  چهار گروهان به هم پیوستیم و راه افتادیم در دل شب. سکوت شب رو با صدای پاهامون روی خاک تَرَک میدادیم و میرفتیم جلو. همینطور توی تاریکی و زیر نور مهتاب رفتیم جلو تا لحظه‌ای که زمین روشن شد و سرم رو بالا گرفتم و نگاه کردم به منوری که شب رو میشکافت و بالا میرفت و بعد صدای رگبار تیرهای مشقی فرمانده که داد زد " بخوابید رو زمین " و بعد من و نفر جلویی به هم نگاه کردیم و با هم خوابیدیم روی زمین یا به قول فرمانده زمین رو گاز گرفتیم.
خاص‌ترین و عجیب‌ترین خاطره من از آموزشی همین رزم شبانه بود. زیر نور مهتاب ستونی از سربازهای کوله به دوش و اسلحه به دست راه میرفتیم و خیز میرفتیم و پامیشدیم.برای رد و بدل کردم پیام بین هم کلمات رو مثل هندوانه ای که دست به دست میشه گوش به گوش از سر ستون منتقل میکردیم به ته ستون.

اردو
سه روز آخر آموزشی از سخت‌ترین روزهاش بود. برای تجربه شرایط عملیاتی چند کیلومتری کوله به دوش و اسلحه به دست و کلاه فایبر به سر پیش رفتیم تا در بی آب و علف‌ترین بخش پادگان اردو بزنیم.  چادر به پا کردیم  سنگر کندیم و شب خسته خزیدیم داخل چادر. پوتین درآوردیم و کوله گذاشتیم زیر سر تا بخوابیم و پاک فراموش کردیم که از قبل هشدار داده بودن که خشم شب دارین. چشما همه گرم شده بود و خواب آروم آروم داشت مارو میبرد پیش پادشاه اول که صدای انفجار و رگبار گلوله اومد و خواب سوار تکشاخ سفیدش شد و فلنگ رو بست :) و ما پنج نفری مثل استکان نعلبکی‌های زلزله‌زده میخوردیم به هم و دنبال فانسقه و اسلحه و پوتین‌هامون میگشتیم  و خلاصه درنهایت با بند پوتین‌های باز و فانسقه‌ی شل و وضع اسفناکی خودمون رو رسوندیم به سنگرهامون :) بعد فرمانده با چراغ قوه اومده بود سر میزد به وضع بچه‌ها توی سنگر نور مینداخت روی بچه‌ها و سر تکون میداد و تاسف میخورد :)
موضع چادرهامون توی اردو کاملا ناعادلانه مشخص شده بود. چون غذا و آب پایین تپه توزیع میشد و بعضی از چادرها مثل چادر ما بالاترین نقطه‌ی تپه بود. بنابراین کسی اگه میخواست قمقه پر کنه یا ناهار چادر رو بگیره باید مسافت طولانی رو پیاده میرفت. همون اول که داشتیم چادر میزدیم فرمانده‌مون گفت : "غر نزن بابت جای چادرت برادر من... زندگی هم همینه .. واسه بعضیا راحت‌تره رسیدن به خوشبختی و بعضیا باید چندبرابر جون بکنن..همینه که هست. قبولش کن و غر نزن" فرمانده فیلسوفی داشتیم :)

پراکنده
مسیری که به سمت میدون تیر داشتیم از کنار بزرگراه رد میشدیم و مردم واسمون بوق میزدن ما واسشون دست تکون میدادیم و این تنها لحظه‌ی اتصالمون به دنیای بیرون بود.
دویدن‌های صبح با همه سختی‌هاش برام شیرین بود. لحظاتی که همه با هم به فرمانده که داد میزد " کل میدان کل میدان یا الله " جواب میدادیم "یا الله یا الله " .همراهمون یه روحانی هم بود که خیلی از لحظه‌ها همراهمون بود مثلا صبح‌ها که میدویدیم اونم همراهمون میدوید و داد میزد : " ماشالا به چشماش " و ما فریاد میزدیم ماشالا و اون همینطور ادامه میداد به توصیف حوری فرضی و ما میخندیدیم و فریاد میزدیم ماشالا.
پست‌هامون هم که حالت آموزشی داشت به این صورت بود یه سرنیزه به دست میگرفتیم و جلوی آسایشگاه می‌ایستادیم. یه بار همینطور ایستاده بودم و در این فکر بودم که دقیقا با این خنجر قراره چه غلطی بکنم که سه تا سگ از تو بوته‌ها پریدن بیرون و همدیگه رو دنبال کردن و جوابم رو دادن و رفتن :)

تلخ
یه چیزی که واسم تلخ بود و هنوز هم میبینم این مدل رفتارهارو توی خدمت، زیراب زنی‌ها و آدم‌فروشی ها بود. انگار وقتی شرایط یه مقدار سخت میشه آدما راحت همدیگه رو میفروشن.. واقعا درست گفته هرکی گفته آدما رو باید به وقت سختی شناخت.

پایان
روزی که آموزشی تموم شد و اجازه دادن لباس شخصی‌هامون رو بپوشیم حس عجیبی داشت برام. لحظه‌ای که ما کله تراشیده‌ها لباس‌هامون رو پوشیدیم، همدیگه رو با لباس‌های جدیدی دیدیدم، برای اولین بار..یکی ساده پوشیده بود، یکی تیپ زده بود، همه رنگ و وارنگ بعد از یک ماه.
سرآخر ما آدمای رنگی جدید همدیگر رو به خدای بزرگ سپردیم و با حکم درجه‌ها و معرفی‌نامه هامون پخش شدیم و رفتیم سر یگان‌های اصلیمون.

  • لنی

* اگر با کلمات بولد شده آشنایی ندارید به انتهای پست سر بزنید.

ساعت نزدیک ۴ بعدازظهر بود.اولین پست برجک بود که داشتیم میرفتیم. اسلحه ام رو محکم با دست چسبیده بودم و به پاسبخش گوش میدادم که  گفت شما افسرا همین چهل و پنج روز سختی میکشین و دیگه از پست برجک خبری نیست و گشتی میشین یا پاسبخش و پست کمتری هم میدین. گفتم مگه گشتی یا پاسبخش راه نمیره مسافت طولانی رو و مسئولیت نداره؟ اینکه سخت تره. خندید گفت این هفته که بگذره میفهمی تنهایی و تومخی برجک از همه اینا بدتره. چند دقیقه پس از این گفتگو منو پای برجک شماره ۴ پیاده کردن و پاسبخش دستی واسم تکون داد و من چشم دوختم به وانتی که دور شد و نقطه شد و محو شد. ماشین که رفت تازه متوجه حضور یه نفر دیگه شدم، مثل کسی که سرفه کنه و اعلام حضور کنه. سلام علیک و کسب اجازه ای از جناب برجک نرده های فلزیش رو گرفتم و آروم آروم اسلحه بر دوش ازش بالا رفتم. وقتی بالا رفتم بعد از چند دقیقه متوجه حضور نفر سوم این خلوت شدم، کسی که انگار مدتها بود که میخواست گیرم بندازه ولی من ازش فرار میکردم، میرفتم در پناه آهنگها، کتابها و فیلم‌ها، دورهمی‌ها و شلوغی خیابونها و معادلات هزار مجهولی گم میشدم که باهاش روبرو نشم. ولی خب برجک بن بستی بود که چشم در چشم افکارم شدم. من، برجک و افکارم با هم تنها شدیم. درست وقتی که افکارم محکم یفه ام رو چسبیده بود و دستش رو به هوا برده بود که مشت اول رو حواله‌ام کنه متوجه صدایی از پایین برجک شدم. پاسبخش بود. نشست پای برجک و بیست دقیقه‌ای باهام حرف زد و بعد رفت. اون بیست دقیقه مثل اکسیژنی که به آدم درحال خفگی تزریق کرده باشن بود و منو از دست خودم نجات داد. وقتی داشت میرفت بهش گفتم فک کنم توی همین یه ساعت پستی که دادم فهمیدم که تومخی برجک از همه‌چی سخت‌تره.

سر پست زیاد به این فکر کردم که چقدر این روندی که در طول پست دادن داریم شبیه زندگیه. ما آدما رو هم انگار یه لوحه‌نویسی گذاشته روی برجک‌های تنهاییمون. مثل جمعه‌ها که خبری از لوحه‌نویس نیست ما هم نمیدونیم باید یقه‌ی کی رو بچسبیم و نهایتا مجبوریم که برجک‌هامون رو با همه‌ی مزایا و معایبی که داره بپذیریم چون چاره‌ای جز این نداریم. بهمون یه اسلحه دادن که با دشمن بیرونی بجنگیم غافل از اینکه جنگ اصلی با خودمونه. باید با خودمون و افکارمون به صلح برسیم. اما ما از تنهاشدن با خودمون میترسیم. بیشتر از هرچیزی. خودمون رو مشغول می‌کنیم، برجک‌هامون رو پر میکنیم و حتی تن م‌یدیم به پر کردن برجک‌هامون با چیزها و آدم‌هایی که دوسشون نداریم تا کمتر این تنهایی رو حس کنیم اما این راه‌حل نیست. توقع داشتن از دیگران هم راه‌حل نیست. پاسبخش‌ها و گشتی‌ها هم مثل خودمونن. اونا هم برجکی دارن. نهایتا با معرفت‌ترین‌ها مشتی‌ترین هاشون میان و نیم ساعتی میشینن و درد و دلی میکنن و میرن و باز ما می‌مونیم و تنهایی‌هامون. ما می‌مونیم و افکارمون و برجک‌هامون که باید باهاشون به صلح برسیم.
فکر کردم که شاید پیش‌‌نیازی برای راضی بودن از پستمون وقتی که راننده میاد پای برجک و بوق میزنه بپر بالا این باشه که اول با خودمون و تنهاییمون کنار بیایم.


پاسبخش: کسیه که مسئولیت پستی ها با اونه. باید بچه‌ها رو از خواب بیدار کنه و ببره سر پست و از پست برگردونه. باید گوشش به بی‌سیم باشه ( که در ۹۰ درصد مواقع فقط واسه ساعت پرسیدنه ) که اگه اتفاقی افتاد سریع بره کمک پستی. اما مهمترین وظیفه پاسبخش ( به نظر من ) اینه که باید به پستی ها سر بزنه و بشینه چند دقیقه‌ای باهاشون صحبت کنه. توی این چهل و پنج روز پاسبخش‌هایی رو دیدم که با یه دست تکون دادن و چطوری سریع خداحافظی کردن و تند رفتن که به ادامه خوابشون برسن و آدم‌هایی هم بودن که نیم ساعت حتی باهام صحبت کردن که تومخی نداشته باشم.

لوحه‌نویس: کسیه که مشخص میکنه هر نگهبان در اون روزی که پست هست باید روی کدوم برجک و سر کدوم پاس وایسه. یه جورایی مثل خدای نگهبانهاست. لوحه‌نویس اونایی که باهاشون رفیق‌تره یا بیشتر بااونا حال میکنه رو میزاره روی برجکی که منظره بهتری داشته باشه و سر پاسی که بتونن بیشتر و بهتر بخوابن. اونی هم که حال نکنه رو میزاره جایی مثل برجک ۶ پاس ۲ که رو به قبرستون ویو داره و تو کل ۲۴ ساعت بیشتر از ۳ ساعت نتونه بخوابه :)

پاس: هر نگهبان چهاربار میره سر پستش.  اینکه کی بره میشه پاس.

درباره عنوان: حالا اگه ازم بخوان که تنهایی  رو بکشم، قلم رو میگیرم و یه برجک می‌کشم.

  • لنی

برجک شماره شش دلگیرترین برجک بین همه‌ی برجک هاست. دقت کردم که نگهبان‌های این برجک بیشتر از بقیه برجک‌ها از پشت بی‌سیم ساعت میپرسن و پاسبخش رو بیشتر صدا میزنن. هفته‌ی قبل که نگهبان این برجک بودم، آسمون‌ پوشیده از ابرهای خاکستری و خورشیدی که پشت این ابرهای خاکستری در حال غروب بود و مزارع کشاورزی عریان و افکاری که لحظه‌ای رهام نمیکردن انگار دست به دست هم داده بودند تا یکی از دلگیرترین ساعتهای خدمتی من تا به امروز رو رقم بزنن. نمیدونم من بیشتر بغض کرده بودم یا آسمون ولی انگار هردو منتظر بودیم که یه چیزی بغضمون رو بشکنه و راحت شیم از شر این بغض. واقعا نمیدونم از کجا و چی شد  آهنگ بارون استاد شجریان اومد توی ذهنم و بعد زبونم و ناخودآگاه با صدای بلند خوندم: ببار ای بارون ببار.. بر کوه و دشت و هامون ببار و اینو تکرار کردم.  به پنج دقیقه نکشید که آسمون انگار بغض هزارساله اش ترکیده باشه، چنان بارید که صدای بارون هر صوت و فکر اضافه ای رو حذف کرد و هر دو انگار با گریه آروم گرفتیم.

من خیلی طرفدار موسیقی سنتی نیستم ولی از صبح که خبر رو شنیدم دارم به خاطره‌ی بالا فکر میکنم و به میلیون‌ها بغضی که با کارهای این شخص شکستند و نرفتند که در دل باقی بمانند، به روزهای سختی که با صدای شجریان نرم شدند و گذشتند. به زمزمه‌هایی از کارهاش که همدم آدم‌های تنها شدن و نذاشتن تنهایی امونشون رو ببره. به کارهاش که شدن قاب خاطرات خیلی از آدمها.

به نظرم بیشتر ما آدما هنر رو یه چیز فرعی میدونیم. از نظر ما اصل راه حل ها هستند. اصل آسمان‌خراش‌هایی هستند که سایه میندازن روی زمین، شاتل‌هایی که میرن فضا و برمیگردن، واکسن‌ها و داروهایی که درمان میکنن و عمرمون رو زیاد میکنن. ولی به نظر من ما همه‌ی اینها رو مدیون هنریم که روح میدن به زندگی‌هامون تا متوقف نشیم و به پیش بریم که اگه هنر نباشه اینا چیزی بیشتر از پیشرفت‌هایی بی روح نیستند. پس دم همه‌ی شجریان‌ها و هنرمندان گرم که رنگ و روح میدن به زندگی‌هامون.

بارون - محمدرضا شجریان

  • لنی

بوم دل آدم از دل‌خوشی هاشه که رنگ میگیره. اگه سال پیش بود میتونستم دل‌خوشی های واقعی تر و رنگی‌تری رو بگم. از جنس قهقهه‌های از ته دل با بچه‌ها وقتی جشن چایی به راه بود و ما پایکوبانی بودیم به دور فلاسک چای.  از جنس خنده های از ته دلی که بعد از اضافه شدن صدای من به همخوانی هامون با اشاره‌ی دست علی داشتیم که بعد فکرش به هم بریزه، که از پای پیانو پاشه بره پای پنجره سیگاری روشن کنه و با عصبانیتی همراه با حیرت بگه " این چه صدای بمیه تو داری آخه لنیی! " و دوباره بشینه پشت پیانو و سرمست خوندنمون رو از سر بگیریم. از جنس روزهایی که با میم ساعتها مینشستیم پای معادلاتی که باید باهاشون دوست میشدیم، معادلاتی که به درد هیچ کجای زندگیمون نخوردن ولی بهانه‌ای شدن برای ساختن دلخوشی هایی دلگرم کننده که حالا، شب هایی که سر پستم و سرم رو تکیه دادم به تن سرد و بی روح اسلحه‌ی توی دستمم، با مرورشون از تنهایی هام کم کنم که فکر نکنم به چیزهایی که نباید بهشون فکر کنم.  دلخوشی هایی از جنس خاطراتی که با هم داشتیم، ما آدمهایی که هرکدوم دنیای متفاوتی داشتیم دورهم جمع شده بودیم و شده بودیم دلخوشی هم. حالا اما تنها دلخوشی من از اونا شده شب های معدودی که همه باشن و چهار پنج نفری هر کدوم یه گوشه‌‌ی کوچیک از صفحه ی گوشی هامون بشینیم و همون دلخوشی هارو مرور کنیم. حالا اما دلخوشی هام بی رنگ شدن. شدن چشم دوختن به جاده‌ که ماشین بیاد و منو از پستم ببره ‌آسایشگاه. شده رسیدن عقربه های ساعت به جایی که بتونم بزنم بیرون از پادگان...
اما  بجاش فرصت تماشای خنده های از ته دل و معصومانه‌ی خواهرزاده هام رو دارم و تماشای قد کشیدنشون، گلدون‌های مادرم  و دورهمی‌ها و چای خوردن هامون فرصت درکنارشون بودن که بعدا کمتر حسرت بخورم.  اینان امیدها و دلخوشی‌های این روزهای من. خوندن کتاب و گوش دادن به موسیقی مورد علاقه ام هم همیشه بوده و هست و خوشحالم که فرصت پناه بردن به اونارو هنوز دارم.

پ.ن ۱: چالش رادیوبلاگی ها به دعوت نسرین خانم.  شما هم اگر دوست داشتید شرکت کنید. همتون از طرف من یه کارت دعوت دارید :)

پ.ن۲: میدونم بیشتر شبیه غمنامه شد  و از قوانین چالش پیروی نکرده ولی نیاز داشتم به یادآوری دلخوشی هایی که بودن و الان نیستن. نیاز داشتن به گفتن از این روزا.

پ.ن ۳: از اون اجراها که بهش پناه میبرم: Alexis French - Blue bird

  • لنی

امروز خسته از پادگان برگشته بودم.  نگاه کردم به برنامه ای که برای ادامه روزم روی یه تیکه کاغذ سر پست و روی برجک نوشته بودم. برنامه فقط یک تسک ستاره دار داشت که کنار دایره توخالیش نوشته بود : فقط شروع کن به کد زدن. نمیدونم چندمین بار بود که تنها کار مهمی که باید میکردم همین بود. لپ تاپ رو روشن کردم. ادیتورم رو آوردم بالا. فایلها رو آماده کردم. میدونستم میخوام چی رو پیاده سازی کنم اما دستام به کیبورد نمیرفت..انگار یه وزنه هزار کیلویی گذاشته باشن روی دستام. انگار یه دیوی نشسته باشه روی سرم و مغزم رو فشار میداد. ذهنم خسته بود. از ذهن خسته فقط بالا پایین کردن صفحه ی موبایل برمیاد یا تماشای فیلم.. لپ تاپ رو بستم و دراز کشیدم. میدونستم اگه بخوابم باز خوابم به هم میریزه ولی نمیشد کاریش کرد..داشت چشمام میرفت که صدای نوتیفیکیشن گوشی اومد. یه وویس بود از یه دوست قدیمی. وویس رو گوش دادم و گوش دادم و گوش دادم ..

این دوستم معلم مقطع دبیرستان یه مدرسه دخترانه در بخش پایین شهر یکی از شهرهای ایرانه. از وضع بد امکانات و شرایط فرهنگی اونجا برام گفته بود.. اینقدر بد بود که باور کردنش سخت بود واسم.. حدود یک سال و نیم پیش بود که به من گفت یه دخترخانمی توی کلاسش هست که خیلی بااستعداده و دوست داره برنامه نویسی یاد بگیره. گفت توی ناحیه شون دارن یه مسابقه برگزار میکنن و گفتن هر کسی یه اپ یا برنامه تحت وب بنویسه و بفرسته میتونه شرکت کنه. گفتم درچه حدی آشناست؟ گفت یه بار وبلاگ ساخته و میگه گاهی اوقات با کدهای قالبش ور میره .. گفتم بین خودمون باشه ولی این اصلا برنامه نویسی نیست. گفت خونه اصلا کامپیوتر ندارن و میاد با همون یه دونه سیستم داغون مدرسه کارهاشو میکنه ولی خیلی علاقه داره و بااستعداده. یادمه چند ساعتی وقت گذاشتم کد یه بازی سمت فرانت ساده جاوااسکریپتی ولی جذاب رو پیدا کردم و با توضیح کدش و چندتا لینک که اگه دلش خواست ادامه بده از طریق اونا مسیر رو پیش بره فرستادم واسش و اونم فرستاد واسه شاگردش و کمکش کرد که راه بندازه برنامه رو. اونشب با خودم فکر کردم که در بهترین حالت این دختر از این کد آماده یه مقامی میاره و یه چند روزی خوشحال میشه و همین هم خوبه ولی ته دلم یک اپسیلون امید داشتم که ممکنه یه تغییری بزرگ واسش به وجود بیاد.
ولی به قول یکی از دوستان درسته که یه اپسیلون احتماله ولی بازم یه اپسیلون احتماله :))

گفت که خودش هم بعد از اتمام اون سال دیگه چندان خبری از این دختر نداشته چون ظاهرا ادامه اون مقطع رو دیگه بهش کلاس ندادن. تا به امروز که اتفاقی میبینتش. گفت وقتی دیدتش دختر بغلش کرده و بعد شنیدن قصه اش با هم گریه کردن. گفت توی اون مسابقه مقام میاره به واسطه همون کد اما این مقام آوردنه انگیزه میشه واسش و ادامه میده. از همون لینک ها استفاده میکنه و کم کم جلو میره. گفت الان داره واسه یه شرکتی کار میکنه و برنامه نویسه. گفت الان داره از اون تخصص پول درمیاره و نه تنها خرج خودش درمیاد حتی به خانواده اش هم کمک میشه..و نمیدونین وقتی اینارو بهم گفت چه خبر بود توی دل من.
آخر وویسش گفت: we made a difference :)

میدونین قسمت جالب و جادویی قضیه کجاست؟ اینکه امروز روز برنامه نویس بود و من اینو چند دقیقه بعد از گوش دادن اون وویس و از طریق یه ایمیل متوجه شدم. کاملا اتقاقی(مطمئنم که دوستم از مناسبت امروز بی خبر بود) یه نفر که اصلا ندیدمش تابحال و حتی به طور مستقیم با هم تعاملی نداشتیم انگار به من تبریک گفت و هدیه اش هم این بود که دستم دوباره به کد زدن رفت. اون غول سیاه فشار دستهاش رو از سرم برداشت و اون احساس امید بهم برگشت. احساس اینکه بودنم میتونه احساس رضایت از زندگی یه نفر رو کاملا تغییر بده و بهبود ببخشه. و این واسم خیلی بااهمیته..

نمیدونم دنیا با چه مکانیزمی میچرخه..نمیدونم کسی میچرخونه این چرخ رو یا نه ولی همینقدر میدونم و مطمئنم که ماها بخشی از این عالمیم که درحد اپسیلون اما هستیم و اعمالمون رو هم تاثیر میزاره . نخ های نامرئی ای بینمون هست که به نظرم هرچی هست و اهمیت داره همینه..

پ.ن: هیچوقت جرئت نکردم جایی بگم که برنامه نویسم چون خیلی خیلی بهتر از خودم رو توی کامیونیتی دیدم که این اجازه رو به خودشون ندادن ولی با اتقاقی که امروز افتاد دلم میخواد حداقل به مدت یه روز این عنوان رو قبول کنم :))
پ.ن۲:
تو این مدت خیلی اتفاقا افتاد که باید توی یه پست جداگونه اگه شد بگم ولی بزارید خلاصه بگم که قرار بود برم و کنعانی که توی پست قبل گفتم ازش رو پیدا کنم ولی سر از برجک و پادگان درآوردم .. به همین راحتی..هرچند خیلی راحت نبود..به هرحال زندگیه و همین غافلگیری های نچسبش

  • لنی

سکانسی از فیلم کنعان هست که وقتی  برای اولین بار دیدم یه حس آشناپنداری خاصی رو در من زنده کرد. برای مدتها تصویری در ذهنم از جایی که دوست دارم در اون زندگی کنم داشتم اما نمیتونستم اون رو درست نقاشی کنم. انگار اون تصویر با یه طلق خاکستری پوشیده شده بود ولی مانی حقیقی با این سکانس اون طلق رو برداشت. 
علی ( بهرام رادان ) برای چند روز به مسافرت رفته و کلید خونه اش رو برای اولین بار به مینا ( ترانه علیدوستی ) داده تا وقتی نیست به گل هاش سر بزنه و به اونا آب بده . مینا که در محله ای در بالاشهر تهران زندگی میکنه و مشکلات زیادی توی زندگیش پیدا کرده با ترس از راهرو های تاریک یه ساختمون بزرگ عبور میکنه، به واحد علی میرسه، کلید رو با نگرانی از کیفش در میاره و اونو توی قفل میچرخونه و وارد میشه . وقتی وارد میشه تمام نگرانی ها و دلهره هاش رو فراموش میکنه , بعد از مدتها آرامشی رو تجربه میکنه که توی اون خونه ی شیک بالاشهر مدتهاست از اون خبری نیست. میشینه روی صندلی و چشمهاشو میبنده و آرامش خونه رو با تمام وجود نفس میکشه.

kanaanMovie

اینروزها دیدن چهره ی خوشحال بچه ها که شب با یه جعبه شیرینی میان و خبر از پذیرش گرفتن از دانشگاه های خارجی رو میدن زیاد اتفاق میفته...میان میشینن و شیرینی رو پخش میکنن، از رنک دانشگاهشون میگن، از تعداد مقاله هاشون میگن، از استادی که باهاش کانکت شدن میگن، از شهر دانشگاهشون میگن، عکس دانشگاه رو نشون میدن و از سختی کار و ترس از غربت میگن ولی توی چشم هاشون اثری از ترس نیست..توی چشم هاشون امیده.. امیده که با نور آینده ی روشن میدرخشه.
روزی که به پدرم گفتم  میخوام مثل خیلی های دیگه از ایران برم و اون گفت اگه میخوای من دق کنم برو، برای همیشه رویای رفتن ایران رو از ذهنم پاک کردم و برای مدتی فکر میکردم به یه بن بست بزرگ رسیدم و زندگیمو باختم. امید پر کشیده بود و رفته بود.. ولی سعی کردم با کنعان دوباره امید رو زنده کنم. با رویای خونه ای با آرامش خونه ی کنعان وسط یه شهر شلوغ سعی کردم این امید لعنتی رو زنده کنم. سعی کردم این تصویر رو که اینجا موندن یعنی مردن و پوسیدن رو از مغزم پاک کنم و یه تصویر مثل تصویر بالا بدم دستش و بگم اینجا هم میشه زندگی کرد. مغزم رو مثل بچه های دوساله نشوندمش روی صندلی، کاغذ سفید و مداد شمعی رو دادم دستش و گفتم ببین بزرگ ترین شهره!  پر از آدمهایی مثل خودت که میتونی باهاشون آشنا بشی و به قصه هاشون گوش بدی، میتونی با آدمهای حرفه ای کار کنی و حرفه ای بشی و پیشرفت کنی ، میتونی بری پیش دوستات که اونجان خوش بگذرونی و اصلا دوست های جدید پیدا کنی! میتونی بری یه گروه کتابخونی و داستان نویسی پیدا کنی و اصلا شاید یه روز یه چیزی نوشتی و یه جایی چاپش کردی! میتونی زندگی خودت رو بسازی توی خونه ای که دوسش داری..خونه ای که توش آرامش داری. بعد مغزم درست مثل بچه ها کاغذ و مداد شمعی رو برمیداره و درحالی که زبونش از فرط هیجان از دهانش بیرون افتاده با ولع شروع میکنه به کشیدن و هر شب نقاشیشو به من نشون میده و من میگم عالیه و میخوابم! و سعی میکنم فراموش کنم که واقعیت خیلی زمخت تر و خشن تر و زشت تر از نقاشی های بچه گونه ای هست که ذهن آدم میسازه.

اینروزهام اما شاید مدل کوچیکی از قصه ای باشه که قراره چند ماه دیگه شروع بشه. صبح ها از خواب پا میشم، گلدون هام رو متناسب با نیاز نورشون هر کدوم رو میزارم یه جایی توی محوطه خوابگاه  و بهشون آب میدم و میرم شرکت یا دانشگاه . بعد از ظهر که برمیگردم به ترتیب از کنار هرکدومشون رد میشم و یه دستی به سر و روشون میکشم و مثل مادری که بچه هاشواز کوچه جمع میکنه و میزنه بغلش از توی حیاط جمعشون میکنم و میزارمشون پشت پنجره اتاقم. هم اتاقیم هم کارش یه جوری شده که هفته ای دو روز بیشتر نیست و من بیشتر اوقات تنهام و توی سکوت و آرامش اتاق سرم رو میزارم روی بالش و حالا که بعد از قریب به ۶ ساعت زل زدن به مانیتور حوصله هیچ مانیتور و نمایشگری رو ندارم یه کتاب از زیر تختم برمیدارم و میخونمش و خودمو لای آدمای داخل کتاب جا میکنم و آرامش میگیرم و بعد پا میشم کارهام رو انجام میدم و وقتی شب شد میرم سراغ بچه ها. میرم پیش علی آب جوش میزارم و میشینم پیشش و میگم چه خبر و اونم شروع میکنه از شکست عشقی و تعداد فالوور های پیجش و قطعه جدیدی که داره روش کار میکنه و هنرجوی جدیدی که گرفته و ... میگه و وسط این حرف زدن هاش میرم آب جوش رو برمیدارم میریزم توی فلاسک و در صور اسرافیلم میدمم که چایی خوراش بیان و بعد چند دقیقه عزیزان مثل مورچه هایی که آب خونه شون رو گرفته از اتاق هاشون میریزن بیرون و به اتاق علی یورش میارن ... حسین برگه ی کلمه های آیلتس رو برمیداره و بلند بلند کلمه هارو میگه و از ما میپرسه و رضا از ایده های شرکتی که میخواد بسازه و پولی که میخواد پارو کنه  و شرکتی که الان داره توش کار میکنه رو نابود و از رئیسش انتقام بگیره میگه و بعد اون وسط ها گاهی دوباره خرج های رفتن از ایران و معدلش رو حساب میکنه و بعد به این نتیجه میرسه که رفتنی نیست و دوباره میره سراغ رئیسش! و مصطفی هم ... خب مصطفی رو بیخیال میشیم و به ذکر نامش بسنده میکنیم :)) بعد علی بساط واتس اپ رو ردیف میکنه و با میم که حالا هزار کیلومتراز ما دوره تماس ویدئویی برقرار میکنه و اون هم از زندگی و راه های پول درآوردنش میگه و میخندیم و میخندیم! و حالا جشن چای تموم شد و مورچه ها برمیگردن لونه خودشون.
هندزفری و گوشی رو آتیش میکنم و اگه این خانم خوشگله ی توی عکس هم باشه یه سوسیس از یخچال درمیارم و میزارم دهنش بعد درحالی که دارم به نقاشی های قشنگ و رنگی رنگی مغزم که از آینده  کشیده نگاه میکنم و به آهنگ های مورد علاقه ام گوش میدم، زل میزنم به گلدون هام و چشم های خمار این خانم خوشگله و چشمکی بهش میزنم و ازش میپرسم"  ? how you doin "

کنعان--کریستوف رضایی


cat&myFlowers

  • لنی