تردید ها و دوراهی های زندگی من

طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب

از دور دیدمش که نشسته بود کنار سوپر مارکت با یه کیسه در دست از این کیسه هایی که کارگر های ساختمون معمولا وسایلشون رو میزارن توش ، از همون دور که نگاهشو دیدم فهمیدم داستان چیه ...  نزدیک تر که شدم با دست به من و اشاره کرد و خیلی آروم گفت جوون یه لحظه بیا... صورتش زیر آفتاب سیاه شده بود و چهره اش له شده بود ، گفتم حتما میگه جوون دخترم مریضه یه پنجاه تومن بهم بده و یه چیزی شبیه نسخه دربیاره بهم نشون بده که مثلا این داروهارو میخوام واسش بخرم ولی بجاش گفت جوون یه بسته قند و یه دونه از این پنیر بزرگا از این مغازه واسم میخری ؟؟ زنم مریضه و ... رفتم داخل واسش خریدم و دادم دستش و بدون یه کلام راهمو کشیدم و رفتم و توی راه با خودم گفتم  اگه این آدم یه کارگر شریفی باشه یه عمر کار کرده و حالا نمیتونه یه قند و دارو واسه زن و بچش بخره ... وای بر هممون ... وای بر آیندمون ...

  • لنی

گاهی اوقات فکر میکنیم چون جایگاهی رو بدست آوردیم که از نظر دیگران موفقیت به حساب میاد پس حتما هر حالت دیگه ای که از جایگاه پایین تری برخورداره به نتیجه ی ضعیف تری خواهد انجامید. مثلا دوازده سال پیش که من وارد مدرسه نمونه شدم از دید دیگران نسبت به بچه های مدارس عادی برد کردم توی زندگیم اما واقعیت اینه که اون مدرسه چنان ضربه ای به من و زندگیم درست در دوران بلوغم وارد کرد که همیشه با خودم میگم که اگه بعد از مرگم ازم بپرسن کدوم قسمت از زندگیتو میخوای تغییر بدی بی تردید دست میزارم روی ورودم به این مدرسه و خیلی محکم فریاد میزنم که میخوام برم مدرسه عادی. ماجرایی که اینجا میخوام براتون تعریف کنم نمونه ای از سخت گیری ها و رنج های هست که توی اون مدرسه کشیدم.


مدرسه ای که من در اون درس خوندم از نظر درسی خیلی سخت گیر بود و از اون بدتر سخت گیری های مدهبی ای بود که با تحمیل میکرد مثلا همه موظف بودن که حتما نماز ظهر شرکت کنن و یه عده از بچه هارو مامور میکردن که گشت بزنن و اونایی که نماز نمیخونن رو گزارش بدن و هر روز باید یک ساعت صبح و ظهر می نشستیم پای صحبت مدیر و معاون و از عذاب های جهنم و فشار شب اول قبر و خوردن گوشت برادر مومن و ... بشنویم و تازه من شانس آورده بودم که روزانه بودم و خوابگاهی نبودم چون بچه های خوابگاهی چیز های خیلی وحشتناک تری تعریف میکردن.


دوم راهنمایی بودیم و فکر میکنم یه هفته ای از دهه ی محرم گذشته بود و یکی داشت یه ترانه ای می خوند و من هم داشتم میزدم رو میز و یکی دیگه هم داشت همونایی می کرد و همون لحظه مدیر مدرسه از کنار در کلاس رد شد و خیلی آروم اومد عقب و با دست اشاره کرد که شما سه تا بیاین توی دفتر من و ما هم با هم رفتیم و مدیر خیلی خونسرد به ما نگاه کرد و گفت شما می دونین امروز چه روزیه؟ شر ترینمون برگشت گفت نه که یه کشیده محکم خورد ، بی شرف این مدیرمون چنان دستی داشت که کم از پتک نداشت ... بعد رو کرد به بعدی پرسید و اون هم همینطور با سر پایین چیزی نگفت که یه دونه محکم خورد و وقتی به من رسید گفت امروز زینب پای پیاده داره از کربلا میره دمشق و بعد یه دونه آروم تر از اونای دیگه زد توی صورت من و بعد یادم نمیاد اون پسره که شرتر بود چی گفت که گرفتش زیر مشت و لگد و بعد که آروم شد تلفنو برداشت و به معاون گفت پرونده این سه تارو بیار و رو کرد به ما گفت که شما دیگه اینجا جایی ندارین  و وقتی پرونده اومد اول پرونده منو باز کرد و تلفنو برداشت تا به پدرم زنگ بزنه درحالی که خودش هم میدونست که پدر بنده خدای من چقدر حساسه و فقط اسم اخراج من بیاد یا سکته میکنه یا اینکه من و بیچاره میکنه و مجبور شدم منت کشی کنم و های های مثل بچه ها گریه کردم ، هیچوقت صدای شکسته شدن استخوان های غرورم رو در اون لحظه فراموش نمی کنم ولی مجبور بودم اینکارو بکنم ... 


از اون روز به بعد به این نتیجه رسیدم که دین با همه ی خوبی هاش با خودش تعصب میاره که واسه یکی میشه خرد شدن و تحقیر شدن توسط مدیر مدرسه اش و واسه یکی دیگه میشه خرد شدن و تحقیر شدن توسط داعش ، از اون روز به بعد محرم فرقی با بقیه ماههای سال واسم نداره ...

  • لنی

عزیز دل انگیزی که در تصویر زیر مشاهده میکنید این روزها همدم منه ... شب ها همه ی وقت هایی رو که زمانی صرف تماشای سایت های قیمت ارز و کوفت میکردم  جمع میکنم و میشینم به تماشای یکی دو قسمت از داستان luffy و دوستانش ... شاید به نظر خیلی ها تماشای این انیمه های ژاپنی یه کار بیهوده باشه اما به نظر من کسی حق نداره تا وقتی حداقل دو سه قسمت از این انیمه هارو ندیده قضاوتشون کنه ... نمیدونم این انیمه های ژاپنی چه ویژگی ای دارن که اینطور آدمو به خودشون جذب میکنن ... من شاید هزار تا فیلم غم انگیز دیده باشم و اشکم درنیومده باشه ولی هیچوقت قسمت هایی از انیمه ناروتو رو که باهاش گریه کردم فراموش نمی کنم ... نمیدونم اصلا این پیشنهاد درسته یا نه اما حال من رو حسابی خوب کرده بنابراین به نظر من برای رهایی از این سردرگمی و تیرگی این روزهامون پناه بردن به این انیمه ها میتونه آدمو آروم کنه هرچند شاید در ظاهر فایده ای در تماشای این داستان های خیالی نباشه ...


نکته اول: انیمه همون انیمیشن نیست ، انیمه هارو براساس داستان های مصور ژاپنی یا همون مانگا ها میسازن ! هر قسمت از انیمه ها معمولا بیشتر از بیست دقیقه زمان ندارند و اگر تیتراژ پایانی و آغازین رو ازشون کم کنیم شاید یک ربع بیشتر نباشند ...


نکته دوم : اگر بعد از تماشای دو سه قسمت متوجه شدید که یه شوق و علاقه ی بسیار بسیار زیادی برای تماشای قسمت های آتی انیمه در شما وجود داره باید این نوید رو بهتون بدم که کارتون دراومده و باید برید مراکز ترک انیمه !! در کل مراقب تایمی که هزینه می کنید باشید .


نکته سوم : تصویر زیر متعلق به انیمه وان پیس است که بیش از 800  قسمت ازش اومده و فیلر ( قسمت های خارج از داستان اصلی ) کمی داره (البته در مقایسه با ناروتو که نصف بیشترش فیلره ) و مایه های طنزش هم بیشتر از انیمه ناروتو هست ولی من هر دوشون رو دوست دارم .



  • لنی

نزدیک خونه کوچه ای هست که توش چندتا بچه هر روز فوتبال بازی میکنن ، هربار که رد میشم یه چند دقیقه ای وایمیسم و بازیشونو تماشا میکنم ، تماشای فوتبالشون به من آرامش عجیبی میده شاید چون دیگه خیلی وقته که صدای بازی کردن بچه هارو از کوچه هامون نمیشنویم ... خیلی دوست دارم هم قد اونا بشم و برم وسط ... از بینشون یکیشون هست که پیرهن برزیل با اسم نیمار رو پوشیده ، لاغرمردنیه درست مثل نیمار ولی دروازه وایمیسه اسمش آرمینه و همه جارو نگاه میکنه الا اون توپی که داره میاد سمتش ، هر بار که مدافع تیمشون توپو لو میده فریاد آرمین بگیرش میره هوا ... ولی آرمینه  تا میاد به خودش بجنبه گل رو خورده ولی هم تیمی هاش چیزی بهش نمیگن ... امروز که داشتم رد میشدم شاهد یه صحنه ی حماسی از آرمین بودم : وقتی مدافع توپو لو داد آرمین اومد جلو توپو از مهاجم گرفت و دریبلش کرد و توپو پاس داد به مهاجمشون و گل ! توپ که گل شد من هم همراه هم تیمی هاش داد زدم : گلللل !

  • لنی

تمام فصل های کتاب انسان خردمند یه طرف و فصل 19 یه طرف ، در فصل 17 و 18 هراری درمورد انقلاب علمی و صنعتی و تاثیر شگرفی که این انقلاب ها بر راحتی زندگی انسانها داشته اند صحبت می کنه و وضعیت زندگی و رفاه مردم تا قبل از 1500 میلادی و بعد اون رو با ذکر مثالهایی مقایسه می کنه و به وضوح مشخص است که سطح رفاه انسانها تقریبا در سراسر جهان به شدت افزایش پیدا کرده ، اما هراری در فصل نوزده این سوال رو میپرسه که آیا انسانها خوشبخت تر شده اند؟؟


این بخشی از پاسخی است که هراری به این سوال بسیار مهم در این فصل داده است :


زیست شناسان معتقدند که دنیای ذهنی و عاطفی ما تحت حاکمیت ساز و کارهای بیوشیمیایی است که طی میلیون ها سال تکامل شکل گرفته ات . خوش دلی ما ، همانند دیگر وضعیت های ذهنی ، نه توسط معیارهای بیرونی مثل درآمد یا روابط اجتماعی یا حقوق سیاسی ، بلکه توسط سیستم پیچیده ای از اعصاب و یا یاخته های عصبی و مواد شیمیایی گوناگون مثل سروتین، دوپامین و اوکسیتوسین تعیین می شود.


در ادامه هراری میگه زیست شناسان معتقدند که سطح خوشبختی انسانها بسته به ژنتیک آنها تنها می تواند در یک بازه ی محدود نوسان داشته باشد:

سیستم های خوشبختی انسان هم بسته به افراد مختلف متغیر است. در یک مقیاس یک تا ده ، گروهی از اسنانها با یک سیستم بیوشیمی شاداب متولد می شوند که به حالت روحی شان این امکان را می دهد که بین درجه ی شش تا ده نوسان کند اما بعد از مدتی رو هشت ثابت بماند ، چنین فردی حتی اگر در یک شهر بزرگ منزوی کننده زندگی کند و تمام پول هایش را با سقوط نرخ سهام از دست بدهد و به بیماری دیابت هم مبتلا باشد باز کاملا خوشبخت خواهد بود. افراد دیگری هم هستند که به یک بیوشیمی منحوس دچارند که بین سه و هفت در نوسان است و بعد از مدتی روی پنج ثابت می ماند . چنین فرد ناکامی حتی اگر از حمایت قوی یک جامعه ی همبسته هم برخوردار باشد، یا پول زیادی در بخت آزمایی برنده شود و مثل ورزشکاران المپیک سالم باشد باز هم افسرده خواهد بود.  در واقع حتی اگر این دوست محزون ما صبح پنجاه میلیون دلار برنده شود، ظهر درمان ایدز و سرطان را پیدا کند ، عصر بین فلسطین و اسرائیل صلح برقرار کند و غروب فرزندش را که مدت ها گمش کرده بود پیدا کند باز نمی تواند به چیزی بیشتر از درجه خوشبختی هفت برسد به زبان ساده :مغز این فرد برای وجد و نشاط ساخته نشده است حال هر اتفاقی بیفتد.


در ادامه برای مقایسه خوشبختی انسانها در طول تاریخ هراری می گوید :


 اگر رویکرد زیست شناختی به خوشبختی را بپذیریم ، اهمیت تاریخ ناچیز می شود زیرا اغلب وقایع تاریخی تاثیری بر بیوشیمی مت نداشته اند.

دهقان فرانسوی قرون وسطی را با بانکدار پاریسی عصر حاضر مقایسه کنید. دهقان در کلبه ای گلی با چشم اندازی به خوکدانی زندگی می کرد اما بانکدار در پنت هاوسی مجلل مشرف به شانزه لیزه و مجهز به جدیدترین ابزارک های تکنولوژیک زندگی می کند . ما از روی شم انتظار داریم که بانکدار از دهقان بسیار خوشبخت تر باشد . اما کلبه ی گلی و پنت هاوس و شانزه لیزه نمی تواند حالت روحی ما را تعیین کند اما سروتونین می تواند . وقتی که دهقان قرون وسطی ساخت کلبه ی گلی اش را به اتمام می رساند یاخته های عصبی مغزش سروتونین ترشح میکرد و میزان آن را تا فلان حد بالا می برد ، یاخته های عصبی مغز بانکدار هم وقتی پنت هاوسش را به پایان رساند به همان اندازه سرتونین ترشح میکرد و میزان آن را تا همان حد بالا می برد . برای مغز فرقی نمی کند که پنت هاوس از کلبه ی گلی راحت تر است ، تنها چیزی که برای مغز مهم است این است که اکنون سروتونین در فلان سطح است. در نتیجه بانکدار ذره ای هم از جد اعلایش یعنی دهقان فقیر قرون وسطایی خوشبخت تر نخواهد بود.

در ادامه هراری بخش هایی از این دیدگاه را با استناد به تحقیقات روانشناسان زیر سوال می برد و به بررسی دیگر دیدگاه های پیرامون مفهوم خوشبختی می پردازد.


نظر خودم :


بخش های زیادی از این دیدگاه زیست شناسانه در مورد من صادق است مثلا:

1- من تا قبل از دوران بلوغم آدم برونگرا تر ، فعال تر و شاداب تری بودم اما بعد از دوران بلوغم کاملا درونگرا و کم حرف شدم ،  هیچ چیزی در این دوران به جز هورمونها و مواد شیمیایی گوناگون در بدن من تغییر پیدا نکرده.


2-نسبت به 5 سال پیش خیلی از وسایل من ارتقا پیدا کرده ، دانشگاه بهتری رفتم و درکل از نظر مادی شاید شاهد افزایش سطح رفاه باشم  مثال بارزش تبدیل گوشی های دکمه ای قدیمی همه ی ما به گوشی های لمسی که دیگر تقریبا همه کار میکنند می تواند باشد ولی  آیا سطح خوشبختی ما از اون زمان بالاتر رفته؟


اما درمورد این دیدگاه که بیان می کند هر انسانی با چارچوب معینی از سطح شادی به دنیا می آید و امکان ندارد بتواند این سطح شادی را تغییر دهد تردید دارم ، درمورد من تا به امروز این موضوع صادق است اما شاید آدمهایی باشند که تونسته باشند سطح ثابت خوشبختی خودشون رو تغییر دهند...


  • لنی

وقتی داشتم این صفحات رو میخوندم فقط چند ساعت از خوردن گوشت گوسفند قربانی گذشته بود ، چیزی بیشتر از این نمیگم فقط بخونید و اگر خواستین نظرتون رو درباره ی این موضوع بگید ... 

راستی کتاب انسان خردمند کتاب تاریخی فوق العاده ای از یووال نوح هراری است که بعد از اینکه تمومش کردم درموردش مینویسم.

  • لنی

دور سوم مسابقه است و صدای ویژ ویژ عبور ماشین های پرسرعت حریف سرشو به درد آورده ، خیلی وقته که دیگه نمیدونه واسه چی داره مسابقه میده؟ این پدال ها و این فرمون دیگه واسش معنی خاصی ندارن متوجه منظره ی غروب خورشید  میشه و پاشو از روی گاز برمیداره و میزنه کنار . پاکت سیگارشو میگیره و از ماشین میزنه بیرون و رو به غروب خورشید به ماشینش تکیه میده و به سیگارش پک میزنه ... ماشین های حریف با سرعت از کنارش رد میشن و گاهی حتی فریادهای احمق و دیوانه ی اونارو هم میشنوه اما ...


  • لنی

اگه یه وقت مثل من زندگی ماشینی و تکنولوژی بهتون  فشار آورده پیشنهاد من این فیلمه ، یه فیلم با احساسات انسانی و بازی های فوق العاده به همراه فضاسازی ها و آرامش بی نظیری که پس زمینه ی فیلم هست ، من واقعا لذت بردم امیدوارم شما هم ببینید و لذت ببرید.



 

  • لنی
با یه پلاستیک گوجه از مغازه میوه فروشی اومدم بیرون و همینجوزی تو فکر و خیال عدد و رقم ها بودم که دیدم یکی داره میگه : ننه گوجه رِ کیلو چند گرفتی؟؟ نگاه کردم دیدم یه پیرزن خیلی باحال با چادر گل گلی جلوم وایساده و به چشام زل زده ، گفتم : کیلو دو تومن ننه ... دیدم چشاش برق زد و با یه لبخند بزرگ روی صورتش که دندونای یکی درمیونش رو نمیایان کرد گفت : هِه من هزار و پونصد خریدم  و  پلاستیک گوجشو آورد بالا و جلوی من و تکون داد و رفت ... و چیزی که از من باقی موند فقط یه لبخند بود ، یه لبخند به پهنای صورتم. 


  • لنی

فرض کنید یه نفر 50 میلیون پول داره ، بنظرتون توی این شرایط باید چکار کنه :


1- راه حل اول  : پولو بندازه توی یه کسب و کاری که چهارتا خانواده از کنارش نون بخورن، چرخه فکر و تخصص کشور به حرکت دربیاد ، چهارتا  جوون از سستی و کاهلی بیرون بیان و ... 


معایب این روش (به نظر من) : اگه پای صحبت و درد و دل کارآفرین های ایرانی بشینین و نظرشون رو راجع به کارآفرینی در ایران بپرسین بهتون میگن که این کار خریته و اصلا به دردسر و حمالی و مصائبش نمی ارزه چون شما روی یه دریای طوفانی نمیتونین خونه بسازین مخصوصا این روزا که علاوه بر طوفان شاهد شهاب باران و آتشفشان و حمله آدم فضایی ها و ... هم هستیم.


2- راه حل دوم : خب این دوست ما شاید کارمند باشه و اصلا وقت و تخصص کارآفرینی رو نداشته باشه اون پولو بزاره تو بانکی که حداکثر 22 درصد در سال بهش سود میده و بره به زندگیش برسه و بانک محترم ما هم پولو بریزه توی کارهای اقتصادی و ... که شرایط اقتصادی کشور آرامش داشته باشه و کسب و کاری که اون کارمند داره براش کار میکنه آسیب نبینه و ...


معایب این روش : اولا اینکه بانک های ما بانک نیستن و  یه چیز دیگه ان دوما در شرایط کنونی که دلار 6 ماه از 4000 تومان به ده هزار تومان رسیده( یعنی بیش از صد درصد ) و ظاهرا بدش هم نمیاد بره تا 12000 تومان آیا خوابوندن سرمایه با سود 22 درصد دیوانگی نیست؟؟ آیا آدم  با دیدن اینکه سرمایه اش هرروز داره آب میره دیوانه و افسرده نمیشه؟


3- راه حل بد : این دوستمون به شغل شریف دلالی روبیارن و از صبح تا شب کارشون چک کردن قیمت دلار و سکه باشه و با خرید ارز و سکه به حباب قیمتی و بدبخت شدن مردم دیگه ( و حتی خودش ) کمک کنه تا ارزش پولش حفظ بشه و ...


معایب این روش : اگز آدم به فکر خودش باشه تا الان تاریخ این کشور نشون داده که این راه بهترین راهه که البته بهای حفظ ارزش پول رو در این روش باید اون کارگر بیچاره ای بده که کل همون حقوقی که یک ماه درمیون میدن بهش رو باید خرج خورد و خوراک زن و بچش بکنه و هر ماه حقوقش بی ارزش تر و بی ارزش تر میشه و شکم زن و بچش هم خالی تر و خالی تر ....

 

شما به من بگین آدم باید توی این شرایط چه کار کنه؟ 


پ.ن : من از صبح تا شب دارم عجز و ناله میشنوم و خودم هم کم عجز و ناله نمیکنم ، خواهشم اینه که دوستان فرهیخته بیانی راهکار بدن ...

  • لنی