تردید ها و دوراهی های زندگی من

طبقه بندی موضوعی

بازی ایران عراق

توی سالن تلویزیون خوابگاه عرقی ها نشستیم و بازی رو تماشا کردیم. من بودم و "میم" و دو تا دوست عراقی دو طرفمون. هر کسی تیم خودشو تشویق میکرد ، ما بازیکنای اونا رو فحش میدادیم و مسخره میکردیم و اونا مال مارو و با هم تخمه میخوردیم و میخندیدم و میخندیدیم. انگار دربی استقلال پرسپولیس بود. اون پشت دوتا به قول "میم" ارزشی هر کدوم یکی پرچم ایران دستش بود و اون یکی پرچم عراق و به نشانه دوستی دست هاشون رو دور گردن همدیگه حلقه کرده بودن.


بازی بی هیچ حاشیه ای تموم شد.


وقتی داشتیم برمیگشتیم "میم" به من گفت :

"لنی پدرم 2 سال توی جنگ جنگید. از عراقیها متنفره . هربار که تلویزیون زنهای اهوازی یا خرمشهر رو نشون میده بغض میکنه و میگه این بی شرفا به زنای ما تجاوز کردن و شروع میکنه به فحاشی اما ما همین چند دقیقه پیش مثل چهارتا دوست و برادر باهاشون بازی رو دیدیم و تخمه خوردیم و خندیدیم. این جنگ چیه لنی؟ این پرچم چیه؟این خاک چیه؟ اینا چین که به خاطرشون یه نسل کینه و نفرت جمع میشه و باید دست به دامن زمان شد؟ فکر میکنی پدر من یه روز بتونه با اینا تخمه بخوره و بازی ببینه ؟ نه نمیتونه ! اون هیچوقت تا آخر عمر نمیتونه دلشو با هیچ عراقی ای صاف کنه ! ولی تو چند دقیقه پیش  اونا رو دیدی! با ما هیچ فرقی ندارن ... همونطور که آمریکایی ها فرق ندارن... همونطور که اسرائیلی ها فرق ندارن ..."


گفتم:

" پرچم؟ پرچم نماد باور غلط میلیارد ها انسان روی کره زمینه که فکر میکنن نسبت به چیزی که به واسطه محیط و تولدشون بهشون داده شده حق دارن و باید نسبت بهش تعصب نشون بدن ... همونطور که اگه یکی الان بیاد ساعت منو از دستم دربیاره و فرار کنه داد میزنم "دزد! بگیرینش!" ولی خب کی میتونه ثابت کنه که این ساعت واقعا مال منه ؟  تابحال به بچه ها دقت کردی؟ هنوز دوسال از زندگیشون نگذشته ولی بخاطر یه عروسک خرسی که مامان باباشون واسشون خریدن میفتن به جون هم ... به همدیگه حسادت میکنن و با همون زبون ناقصشون به طرف میفهمونن "این عروسک مال منه " این چیزا تو کد های ژنتیکی ماست ... حسادت، طمع، تعصب، اینا همه توی کدهای ماست  ... همین چیزاست که از ما انسان ساخته ... همین ویژگی هاست که قصه ی ما آدما رو میسازه ... قصه ها رفیق ... قصه ها ... به نظرم یه نفر کد مارو نوشته و رهامون کرده و اون بالا نشسته داره قصه تک تک مارو میخونه ... اگه این ویژگی ها نبود جنگ و رقابتی نبود ، اگه جنگ و رقابت نبود شاید بشه گفت تاریخی هم نبود ... شاید بشه گفت پیشرفتی نبود، موبایلی نبود، هواپیمایی نبود و ... 

ولی رفیق ! انگاری نقابت شل شده ... این پایین اگه از این حرفا بزنی به بی غیرتی و وطن فروشی و... متهمت میکنن ، این پایین باید همرنگ جماعت بشی ... نقابتو سفت کن و با من داد بزن : زنده باد کشورم ! زنده باد این پرچم ! مرگ بر فلانی! "  


گاهی به این فکر میکنم که آیا واقعا یه روز آدما میتونن با آرامش کامل کنار هم زندگی کنن؟ آدمایی که واسه فان به هم فحش میدن ، متلک میندازن، صندلی از زیر پای همدیگه میکشن و ... همیشه آخر فکرهام به این نتیجه میرسم که نه! نمیتونن! ... چرا نمیتونن؟ 

خنده داره ولی جواب به نظر من اینه : حوصلشون سر میره !! آدما از مدام خوبی کردن و خوب بودن  یه روزی حوصلشون سر میره !!

  • لنی
داشت مسیر سفر موردنظرشو به من نشون میداد

از شهر های کوچک و بزرگ گذشت و گذشت تا اینکه روی یکی از شهر ها مکث کوتاهی کرد ، تصمیم گرفت عبور کنه اما انگار همون مکث کوتاه کار خودشو کرد ... دوباره رفت روی همون شهر و زوم کرد و کوچه هارو یکی یکی رد کرد تا رسید به یه کوچه و همونجا وایساد و آهی کشید . اون آه کشید اما من صدای شکستن سد خاطرات رو شنیدم . صدای باز شدن لولای زنگ زده یه صندوقچه خاطرات خاک خورده که توی همین کوچه دفن شده بود.

اشاره کرد به صفحه لپ تاپ و گفت " نوزده سالم بود که اینجا با کاف آشنا شدم . اینجا بود که برای اولین بار عاشق شدم. از اون عشق های سوزان ، هر هفته 3 ساعت راه رو میکوبیدم میومدم اینجا تا ببینمش . دو سالی با هم ادامه دادیم تا اینکه مرتکب یه اشتباه شدیم ، اشتباهی که هر دوتامون مقصر بودیم ... رابطمون خراب شد و من  یک سال مثل یه تیکه گوشت افتادم گوشه اتاق و فقط به در و دیوار نگاه کردم و فکر کردم که زندگی واسم تموم شده و زندگی بدون اون دیگه هیچ معنی نداره. یه روز خواهرم اومد دستمو گرفت برد پیش روانشناس،  سه ماه تمام هفته ای سه جلسه،  سرپا شدم اما بعد یه روز خبر رسید که شوهر کرده. داشتم دوباره زمین میخوردم که با ف آشنا شدم و برای دومین بار عاشق شدم،اما اینبار عاقلانه، ف دستمو گرفت و منو کشید بالا و نذاشت دوباره پایین برم."
دوباره به نقشه خیره شد و گفت "میدونی لنی ؟ اون یه سال فکر میکردم که همه چی واسم تموم شده و همه چی رو باختم. اما حالا میبینم که رابطه ام با ف خیلی بهتره و اون من و شرایطم رو خیلی بهتر درک میکنه و منو تحت فشار نمیزاره و پام وایساده ، الان خیلی خوشحالم از اینکه اون اتفاق افتاد و تونستم با ف آشنا بشم ... گاهی اوقات آدم فکر میکنه که یه ناکامی به معنی تموم شدن دنیاست ... اما کسی از فردا خبر نداره ... شاید فردا چیز بهتری واسمون داشته باشه . "


وقتی حرفاش تموم شد یاد دیالوگ پایانی تام هنکس توی فیلم دورافتاده (cast away ) افتادم
(خطر لو رفتن داستان فیلم  ) 
ولی به هشدار بالا توجه نکنید و بخونید :))



توی این فیلم وقتی تام هنکس بعد از چهارسال دوری از خانه و تنها زندگی کردن در یک جزیره متروکه و چشم دوختن به امواج دریا نجات پیدا میکنه و برمیگرده، میبینه که همه چی رو باخته و حتی همسرش بهش وفادار نمونده ، دوستاش ازش میپرسن که دیگه به چه امیدی میخوای زندگی رو ادامه بدی؟ و اون جواب میده :



+ سعی کردم شرافتمندانه اسپویل کنم :)) فیلم خوبیه، ببینید. 
  • لنی

دیشب با علی داشتیم از دغدغه ها و روزها و سالهای پیش رو و اینکه چند سال بعد هر کدوم کجا میتونیم باشیم میگفتیم و علی سرآخر گفت " بابا آخرش همه ی این بدو بدو ها و مشکلات ما هم تموم میشه ... آخرش ما هم میریم اونطرف پیش بقیه ... همه چی آخرش تموم میشه...قشنگی زندگی به همینه " بعد نشست پشت پیانو و یه آهنگ سفارشی واسم زد ...


صبح بعد آخرین کلاس ترم  نمیدونم چی شد ولی سر از راهرو بچه های برق درآوردم و با یه نگاه گذرا به تابلو اعلانات  رد شدم ولی هنوز چند قدم پیش نرفته بودم که به نظرم رسید که عکس یه آشنا با یه نوشته زیرش رو دیدم ، برگشتم عقب و میخکوب شدم. عکس کسی رو دیدم که  دو تا میز اونطرف تر من توی سالن مطالعه خوابگاه مینشست ... زیرش نوشته بود " شادروان ... " ... از یکی که داشت رد میشد با ناباوری پرسیدم " که من اینو همین دیشب دیدم و به هم خسته نباشید گفتیم ! این عکس و نوشته زیرش چی میگه ؟؟" گفت "امروز صبح فوت کرد ." گفتم" چرا؟"  گفت "ناراحتی قلبی داشت ... "


روی میزش یه طرف کتابهای آیلتس و تافل بود و یه طرف کتابها و جزوه های قطور و وسط هم لپ تاپ و با اینکه کمبود جا داشت بیشتر از یه میز رو اشغال نمیکرد  ... با اون عینک ته استکانی و قیافه بچه درسخونش از صبح تا شب مینشست پشت میز و بکوب میخوند ... واقعا بچه پرتلاشی بود و انقدر درس خونده بود که پشتش خم شده بود ... تا اون بود خیالم از بابت وسایلم راحت بود چون هیچوقت سنگرشو ترک نمیکرد ... یه بار ازش پرسیدم "چرا اینقدر میخونی رفیق ؟ تو رو میبینم از خودم خجالت میکشم! یکم به خودت استراحت بده بابا ! " گفت " میخوام برم کانادا واسه دکترا ." بهش گفتم "ایول بابا تو نری پس کی بره؟"  خندید


الان نشستم توی سالن و دارم این پست رو تایپ میکنم ... دوتا میز اونطرف تر یه مشت کتاب و جزوه روی هم تلنبار شدن و منتظرن یه نفر بیاد و بخوندشون ... منتظرن یه نفر بیاد و با اونا به آرزوش برسه ... آرزویی که امروز صاحبش رو گم کرد .


و من به حرف دیشب علی فکر میکنم که گفت " این بدو بدو های ما هم یه روز تموم میشه ، قشنگی دنیا به همینه که یه روز تموم میشه  " و به آرزوهای دانشجوهایی که چند روز پیش با تصادف یک اتوبوس صاحباشونو گم کردن ... و همه ی آرزوهای سرگردان دنیا ... کاش میشد که هیچ آرزویی سرگردان نمونه ... 


+ این پست رو بیشتر برای آروم کردن خودم و احترام به دوستم نوشتم ، ببخشید اگه تلخه.

  • لنی

یکسال و نیم با هم خندیدن و خاطره ساختن و به همدیگه داداش داداش گفتن و با نوکرم و چاکرم و مخلصم سبیل همدیگه رو چرب کردن ولی امروز موقعیتی پیش اومد که با هم رقیب شدن و یه جورایی توی یه مسابقه دو کنار هم قرار گرفتن و همه ی اون نوکرم و چاکرم ها و داداش داداش گفتن ها رو فراموش کردن و برای رسیدن به جایگاه مورد نظرشون برای یک روز به همدیگه تنه زدن و زیر پای همدیگه رو خالی کردن تا زودتر برسن به چیزی که میخوان و وقتی مسابقه تموم شد دوباره نشستن کنار هم و دوباره داداش داداش گفتن هاشونو از سر گرفتن ...


هی لنی !

حواست باشه ! از هیچکس توقع نداشته باش ! گول چاکرم و مخلصم و داداش داداش گفتن های دیگرانو نخور! این حرفا و لقب ها همه واسه روزهای آفتابی و آروم دریاست و فقط کافیه یک روز دریا طوفانی بشه ، اونوقت همین آدما ممکنه چمدونشو به تو ترجیح بدن و با یه متاسفم داداش بدرقه ی دریای طوفانی بکننت ...و  اگه یه روز یه نفر چمدونشو بهت ترجیح داد،  وقتی داشتی غرق میشدی به اونا فحش نده ! به خودت و سادگیت ناسزا بفرست که قاعده ی بازی این دنیا رو نفهمیدی !


خلاصه که حواست باشه لنی! از آدما توقع نداشته باش.

  • ۱۰ دی ۹۷ ، ۱۵:۰۷
  • لنی
گفت: بهشت و جهنم . اعتقادی داری ؟ 
گفتم: من فقط به یک لحظه معتقدم ، بهشت و جهنم من همون لحظه هست.
گفت: کدوم لحظه ؟
گفتم: به لحظه ای بینهایت کوتاه ، اپسیلونی پیش از آنکه بمیرم . به لحظه ای که میفهمم دیگه داره کتاب قصه ام بسته میشه  . اون لحظه تنها لحظه ای هست که فقط خودم هستم و خودم ، تنهای تنها ، اون لحظه باید به خودم جواب پس بدم . من نمیخوام اون لحظه پیش خودم شرمنده باشم.
گفت: از کجا میدونی همچین لحظه ای وجود داره؟
گفتم: شبیهشو تجربه کردم.
گفت: خب اون لحظه چی میشه؟
گفتم: در اون لحظه شروع میکنی به مرور کردن و شمردن ، شروع میکنی به شمردن حسرت ها و پشیمونی هات ، اون لحظه باید بشمری که دلِ چند نفر رو شکستی؟ دل چند نفر رو شاد کردی؟و از همه مهمتر اینکه اون لحظه باید به دل خودت جواب پس بدی.  اون لحظه هم میتونه بهشت باشه هم میتونه جهنم باشه . اون لحظه همون لحظه ای هست که من واسش زندگی میکنم .
گفت: ولی بعدش چی میشه ؟ خودت میگی فقط یه لحظه هست ...
گفتم: من فقط تا همین جاشو مطمئنم و همین لحظه واسم کافیه .

 نمیخوام وقتی این بدن رو ترک میکنم با عذاب ترک کنم. میخوام اولین روزی که دیگه نیستم  وقتی خورشید دوباره بالا اومد از نبودنم غصه اش بگیره . نمیخوام جوری زندگی کنم که زمین از اینکه دیگه قدم برنمیدارم خوشحال بشه و فریاد شادی سر بده . نمیخوام وقتی مُردم آب از آب تکون نخوره .برام مهم نیست چند نفر سر قبرم گریه کنند چون گاهی گریه ی کلاغی سیاه برای یک آدم تنها می ارزه به گریه ی هزاران آدمی که سر قبر اشتباهی اشک می‌ریزند ...

میخوام وقتی مُردم خورشید به زمین بگه " دم این رهگذر گرم ، کاش میشد بیشتر بمونه "

  • لنی
چشام روی صفحه گوشی درحال زنگ خشک شده بود و دستمو به زور نگه داشته بدم که نره سمت نوار سبز ، این سومین باری بود که توی ۲۴ ساعت گذشته به من زنگ میزد و من جوابشو نداده بودم و دوباره هم باهاش تماس نگرفته بودم  ... وقتی گوشی برای سومین بار ساکت شد من صدای شکستن یه شاخه ی خیلی بزرگ از درخت دوستی هامو شنیدم،صدای تنهایی شنیدم ، صدای شکستن شاخه ای که ۱۵ سال روی درخت دوستی هام رشد کرده بود و بزرگ شده بود اما خیلی وقت بود که خشک شده بود و مرده بود ...  خودم سر آخر تبر گرفتم دستم و رفتم بالای درخت و این شاخه رو قطع کردم ، خودم شدم آدم بده ی داستان.

میگن آدما نقاب به چهرشون دارن ولی به نظرم آدما بیشتر شبیه یه پازل چند بعدی ان.
وقتی اولین بار یه نفر رو میبینیم درواقع بیرونی ترین لایه از این پازل رو میبینیم ، راحتترین بخش این پازل چند بعدی همون ظاهر آدماست  که خیلی راحت حل میشه ! با یه نیمرخ و یه روبرو راحت حل میشه ، خیلی از ما وقتی این لایه از پازل رو حل کردیم با خودمون میگیم "دیگه تموم شد! این آدمو شناختم! " ولی پازل اصلی زیر این لایه نهفته و این پازل اصلی همون شخصیت  آدماست پازل اصلی به این راحتی ها حل نمیشه. چرا؟ چون آدما همه ی تکه های این پازل رو دراختیار دیگران نمیذارن،  آدما تکه های زیبا و بدون لک رو میدن به دیگران ولی تکه های سیاه و کثیف رو پنهان میکنن، ما تکه های روشن رو کنار هم قرار میدیم و یه منظره گل و بلبل میبینیم! اما این پازل خیلی بزرگتر از این حرفاست ...

هر سلام، هر حرف،هر درد و دل ، هر نگاه، هر دلخوری و هر عصبانیت یه تیکه از این پازله.  وقتی یه نفرو برای یه مدت خیلی طولانی بشناسی و باهاش حرف بزنی ممکنه اون وسط چند تا از اون تیکه های سیاه رد بشه و بیاد دستت ... اتفاقی که برای من و اون افتاد.

با بعضی از این تکه های سیاه میشه کنار اومد همونطور که با منظره یه مرداب در کنار یه کلبه با صفای کنار رودخانه  با یه آسمون آبی و کوه های برف زده  میشه کنار اومد ولی بعضی اوقات تکه هایی میاد دست آدم که  همه ی زیبایی های بقیه تابلو رو خراب میکنه ،تکه هایی که حتی میتونه تحمل دیدن قاب تابلو رو هم واست سخت کنه ...

به نظرم همه آدما از این تکه های سیاه دارن ،من هم دارم و گذاشتم توی بالشم که کسی نبینه ، تیکه های سیاهی که خودم توی به وجود اومدن بیشترشون دخالتی نداشتم ولی الان با من هستن و هیچ جوره هم از بین نمیرن ، تکه هایی که شاید تا آخر عمر با من بمونن ... 

میترسم که از یه حدی بیشتر به آدما نزدیک بشم ، مخصوصا آدمایی که واسم عزیزن ، بخاطر همین زیاد حرف نمیزنم و درمورد زندگی خصوصی و گذشته ها و اعتقاداتشون ازشون سوال نمیکنم ، چون میترسم چند تا از این تکه های سیاه غیرقابل تحمل بیاد دستم و منظره زیبایی که ازشون ساختم رو خراب کنه ...
 نمیدونم  شاید بهترین کار همین دوری و دوستی باشه ، شاید ...


  • لنی

شک ندارم کسی که  اسم شکارچی رو روی تو گذاشت یه آدم حسود بوده ! یکی مثل من . 


اولین بار که دیدمت حدود ده سال پیش  یه شب سرد زمستانی بود ، کتاب نجوم دستم بود و دوربین دوچشمی توی گردنم  و داشتم برای اولین بار صورت های فلکی رو پیدا میکردم ... اون ملاقه کوچیکه که بهش میگن خوشه پروین رو سریع پیدا کردم ، دستمو بردم بالا و اون هفت تا خواهر عزیز رو یکی یکی شمردم ... یک ... دو ...سه ...تا هفت ... سرجاشون بودن و هفت تایی با هم به من چشمک زدن و من هم واسشون دست تکون دادم و گفتم شرمنده ولی شما ستاره های من نیستین و گذاشتم تا باز هم به ترشیدن ادامه بدن :) ... رسیدم به تو ... نوشته بود اطراف  اون هفت تا خواهر خونه داری   ، نمیدونم چرا ولی با اینکه با اون عظمت جلوی چشمام بودی ولی نتونستم زود پیدات کنم اما همون لحظه که پیدات کردم  مجذوبت شدم ... دستمو بردم بالا و چهارگوشه دامن ذوزنقه شکلت رو با انگشتام توی هوا دنبال کردم ، بعد سه تا نگین درخشان روی گل موهات که منظم و مرتب روی یه خط راست ردیف شده بودن رو با نوک انگشتام لمس کردم  و سرمو دوباره آوردم پایین روی کتاب ، نوشته بود تو یه قلب مه آلود آبی  داری که بهش میگن سحابی  ... دوربین رو بردم بالا و تنظیم کردم و دیدم ، قلب آبی زیباتو دیدم و از شگفتی داد زدم ... چیزی که میدیدم باور کردنی نبود! یه تیکه ابر آبی دیدم، از دیدنش سیر نمیشدم  ... تو زنده بودی و میدرخشیدی و دلبری میکردی ... درست مثل همین حالا که اون بالایی و دلبری میکنی ...


وقتی دوباره اسمتو تکرار کردم با عصبانیت زیرلب گفتم آخه کی اسم تو رو گذاشته جبار یا شکارچی؟؟ حیف تو نیست که باید اسم به این خشنی داشته باشی و اسم اون هفت تا ترشیده پروین باشه ؟؟ حیف تو نیست که یه تیروکمون دادن دستت ؟؟ 

شاید کسی که اولین بار تو رو دید و عاشقت شد ، مثل آدمای حسودی که چشم ندارن یکی دیگه معشوقشون رو ببینه و از طرفی نمیتونن جلوی دلبری معشوق رو بگیرن  این تیر و کمون رو داد دستت و به دروغ گفت : عه! اون ستاره ها  شبیه مردی هستن که کمان به دست داره ! بعدش هم یه قصه ای از رابطه بد تو و اون عقرب بیچاره و چشم چرونی هات نسبت به اون هفت تا ترشیده سر هم کرد و بمم! تو برای همیشه از دیده ها پنهان شدی!  


اما من تو را دیدم ، تو بانویی هستی با قلب مه آلود آبی ... تو افسونگر بی همتای آسمان شب هستی ... 


بعد یه روز پر از خستگی رفتم بالا پشت بوم خوابگاه و نشستم و دیدم آسمون ابریه ، رو کردم به آسمون گفتم تو هم که بی وفایی میکنی بی معرفت؟ بعد یکی دو دقیقه دیدم جبار از پشت ابر اومد بیرون و بهم چشمک زد و آروم شدم ، عجیب آروم شدم... 



پ.ن۱: زمستون داره کم کم از راه میرسه ، آسمون زمستون آرامش خودش رو به آدمایی هدیه میکنه که تو هوای سرد زمستونی که بقیه  تند تند قدم برمیدارن و لعنت میفرستن به سردی هوا ، سرجاشون می ایستند و سرشونو نود درجه میچرخونن و به آسمون نگاه میکنن...  آسمون آرامش خودشو به آدمایی هدیه میکنه که از زیر سقف هاشون بیرون بیان و از خونه های گرم و نرمشون دل بکنند و بزنن خارج این شهر های همیشه بیدار و برای چند دقیقه دست از جستجوی بی پایان آرامش زمینی بردارن و به آسمون خیره بشن ... اینه رسم دلبری آسمان.


پ.ن۲ :  دو اپلیکشن عالی برای پیدا کردن اجرام آسمانی و صورت های فلکی : stelarium و starwalk .

شبتون پر ستاره .






  • لنی
میدونستیم که چقدر روی معافیش حساب باز کرده بود و بارها برنامه هاشو واسه هر سه تامون گفته بود ، گفته بود که مهارت پیانوشو (عشقشو ) توی این دو سالی که از معافیت سربازیش واسش آزاد میشه به حد قابل قبولی میبره بالا و همینجا تدریس میکنه تا هم بتونه به مادرش و خونه ای که یک سالی هست سایه پدرش رو کم داره برسه  و هم به علاقه و زندگی خودش  ... گفته بود اگه با معافیتش موافقت بشه شبی که بیاد یه جشن مفصل میگیریم  و اون پیانو میزنه و  تا جایی که بتونیم شادی میکنیم ... این موضوع واسه هممون حیاتی بود چون همه نیاز به یه خبر خوش داشتیم که بتونیم باهاش شادی کنیم ...

ساعت ۱۱ پیام داد که ریجکت شده ، سه تایی به هم نگاه کردیم و آه کشیدیم و لعنت فرستادیم به قانونی که نمیفهمه برادر بزرگتر متاهل نمیتونه همیشه مراقب مادر افسرده و نیازمند مراقبت و توجه علی باشه ... لعنت فرستادیم به دوسالی که وقفه میندازه به مسیر پیشرفت آدمی که تازه راهشو پیدا کرده  ... و آه کشیدیم و چهره افسرده اش رو تصور کردیم که نشسته یه جایی و دوباره داره سنگین به سیگارش پک میزنه ...

تا درو باز کردم بر خلاف انتظار با یه چهره خندان روبرو شدم ، گفتم چطوری مرد؟؟ نکنه مارو گرفته بودی ظهر؟ گفت نه بابا اون که ریجکت شد ولی ... نباشه! آب جوش رو گذاشتم بدو بیا اتاق ما! گفتم آخه ... گفت آخه نداره، بیا ملودی شهزاده ی رویا رو یاد گرفتم میزنم تا با هم بخونیم و حال کنیم ، .... توی این زندگی! 

نشست پشت پیانو و با تمام وجودش پیانو زد ، جوری پیانو میزد انگار این آخرین باری بود که میتونست با عروس سفیدپوشش تنها باشه و ما هم کنارش بلند بلند خوندیم و خندیدیم و رقصیدیم و نذاشتیم گره های زندگی گره به ابروهامون بندازه ...

پ.ن : تازه آخر کار یادمون اومد که ضبط نکردیم ولی خب صدای شهاب حسینی هم با اینکه به صدای  ما  نمیرسه ولی انصافا خوبه! (تن شهاب توی آمریکا لرزید با این حرف:)  )

  گوش کنید و لذت ببرید :




  • لنی
یکی دو هفته قبل زنگ زده بود و فحش بارونم کرده بود که تو چه رفیقی هستی که خبر رفیقتو نمیگیری و...  منو قسم داد دفعه بعد که برگشتم حتما باید بهش خبر بدم ... بهم گفت که با نامزدش میم یه کافه سیار باز کرده ... خودش هم خوب میدونست که من از اون آدمای بی وفا نیستم که خبر نگیرم ، دلایل خودمو داشتم...

تازه راه افتاده بودم تا برم پیشش که دیدم زنگ زد ، گفت واسم دو نخ سیگار بگیر تا میم نیومده بکشم ، تا رفتم بگم تو که ترک کرده بودی دیدم قطع کرد ...

از پشت شیشه عرق کرده ی اتوبوسی که به شکل کافه درآورده بودنش دیدمش ، سرشو گذاشته بود روی میز ، موهاش ریخته بود و خیلی لاغر شده بود ... زدم روی شیشه ... تا منو دید یکی از اون لبخند های مهران غفوریانی نابشو انداخت روی لبای آویزونش و فلان فلان شده گویان درو باز کرد و اومد بیرون ...

گفتم ترک کرده بودی... کام گرفت ... گفتم بدهکاری های بابات چی شدن ... کام گرفت و زیر لب گفت دیگه بریدم  ... گفتم سربازیت چی شد ... بازم کام گرفت  و هیچی نگفت ... دیگه چیزی نگفتم که از سنگینی کام هایی که میگرفت کم کنم...

رفتیم توی کافه . کافه رو با سلیقه تزیین کرده بودن ... امکان نداشت که یه مرد اونم یکی با روحیه الان اون بتونه همچین سلیقه ای از خودش نشون بده ... با کمترین و ارزونترین ماده اولیه ممکن که خبر از کمبود بودجه شدیدشون میداد  اتوبوس رو به زیباترین شکل تزیین کرده بودن ... به هر جای کافه که نگاهی مینداختی میتونستی حمایت و عشق نامزدش رو حس کنی ... داشتم عنوان کتابهای روی قفسه ها رو بررسی میکردم که داد زد تخته یا شطرنج ؟ گفتم یه چیزی بیار که بتونی منو ببری ...  با خنده گفت بگو میخوام تو اوج با همون یه بازی یه برد از میادین خداحافظی کنم !! خندیدم

تاس ریخت ...
 گفت تو بگو چه کار کنم ؟ 
گفتم نمیدونم.
 گفت تا آخر عمرم بشینم اینجا کافه داری بکنم و قهوه بدم دست مردم ؟ 
تاس ریختم ...
 گفتم خیلی ها آرزوی همین چیزایی که تو الان داری رو دارن ، چرا از همینا لذت نمیبری؟ 
گفت رویاهام چی؟ میگی از رویاهام دست بکشم؟ بزارمشون کنار و خودمو با این کارا سرگرم کنم؟ 
داشتم حساب کتاب میکردم تا مهره ام رو حرکت بدم و از دهنم پرید گفتم آدم گاهی اوقات باید از رویاهاش عقب نشینی کنه ...
با دست کوبید روی میز و داد زد از رویاهاش عقب نشینی کنه ؟؟  تو اصلا چی میفهمی رویا داشتن یعنی چی؟ تو یه مرد بی رویایی!!
زده بود توی خال ... مثل شکارچی ای که خودش خبر نداره اما صاف زده به قلب شکار ، زده بود صاف به جایی که نباید میزد ... تاس ها توی دستم میچرخیدن و نگاهم روی بارون نم نمی که آروم آروم روی شیشه ی اتوبوس مینشست خیره مانده بود و توی سرم پژواک فریادی تا بی نهایت ادامه داشت : مرد بی رویا

صدای باز شدن در اتوبوس و وارد شدن نامزدش منو از سیاهچال افکارم بیرون کشید ... سلام کردیم.، اولین بار بود که از نزدیک میدیدمش... نامزدش دستشو انداخت دور گردنش و اومد نشست کنارش و محکم بغلش کرد و مشغول تماشای بازی ما شد ... یه مشتری اومد تو و دوستم بلند شد تا بره ازشون سفارش بگیره ... 

وقتی با نامزدش تنها شدم به من گفت :
دیروز توی ماشین به من گفت این رفیقم که فردا میاد با بقیه فرق داره ... همیشه هوامو داشته ... خیلی دوست داشتم ببینم این دوست با معرفتشو !

وقتی توی ماشین نشستم یه لبخندی روی لبام بود ... آروم زمزمه کردم: شاید من خیلی هم بی رویا نباشم ... شاید همین که لبخندی روی لب کسی بیارم بتونه خودش یه رویا باشه ... شاید رویا نداشته باشم ولی میتونم کمک کنم رویای بقیه تحقق پیدا کنه...

پامو گذاشتم رو گاز و حسابی گاز دادم و داد زدم : من یه مرد بی رویا ام.




  • لنی

روی تخت  دراز کشیده بودم و چشمامو بسته بودم تا آروم بشن ، اونطرف رضا ( که مواضع تندی نسبت به دین و مذهب داره  ) داشت با یکی از رفیقاش بحث اعتقادی میکرد ، با خودم گفتم این هم مثل همه ی بحث های بی نتیجه ی خوابگاهی آخرش دو طرف خسته میشن و میرن سر جای اول میشینن، ولی بعد چند دقیقه دیدم صدای رضا داره میچربه به صدای اون یکی و رضا انگار حریفشو کشونده گوشه رینگ و ممکنه حریفو ناک اوت کنه ... چشامو باز کردم و به قیافه رفیقش نگاه کردم دیدم قیافه اش گرفته و به هم ریخته و سکوت کرده  داره فکر میکنه ... این سکوت صدای فرو ریختن کوه آرامش میداد ... با خودم گفتم باید این بحثو جمعش کنم تا دیر نشده ... مثل جیمی جامپی که میپره وسط زمین طی یه حرکت فضای اتاقو عوض کردم  و زدم زیر بحثشون و رفیق رضا هم بعد چند دقیقه بلند شد رفت ...


وقتی رفت رضا به من گفت فلان فلان شده چرا پریدی وسط بحث داشتم قانعش میکردم ... بهش گفتم:

+ اولا که دلایلی که می آوردی منطقی نبودن و داشتی از ناآگاهیش سوءاستفاده میکردی ولی من حرفم چیز دیگه ایه...فرض کنیم چیزایی که گفتی همه درست بودن و اون قانع می شد ، به من بگو که چی به تو می رسید و چی به اون ؟


- خب اون از توهم بیرون میومد ... آگاه شدن مگه بده؟؟


+ اگه به معنی خراب کردن کوه آرامشی باشه که یه نفر بهش تکیه داده باشه بده ... ببین اگه میدیدم که طرفت داشت متعصابه حرف میزد و از عقایدی میگفت که به دیگران آسیب میزنه مثل ما مسلمون شیعه ها خوبیم و بقیه بدن یا  زن ها ناقص العقلن و اون غربی ها یه مشت نجس ان که باید بریم چادر سرشون کنیم و نجاتشون بدیم و... شک نکن میومدم طرفت و با دو تا کلنگ میزدم این کوه نادانیشو خراب میکردم ولی حرف اون این نبود و همچین اظهار نظری نکرد ،این بنده خدا یه آرامشی رو از دینش کسب میکنه که کاملا درونیه ... ولی تو نباید بیفتی به جون این قسمت از دینش و با چهار تا حرف تاریخی و علمی آرامششو به هم بزنی ... اصلا وقتی زدی کوه آرامششو متلاشی کردی با چی میخوای دوباره آرومش کنی؟ به جایگزینش فکر کردی؟ میخوای بهش علف بدی بکشه ؟؟


سکوت کرد


یه خورده درمورد این قضیه آگاه شدن بگم ...


آدما به عشق زنده اند ، به حرف های کسی که میگه ما با انرژی ای که از غذا ها به دست میاریم زنده ایم توجهی نکنید ، خیلی ها جسما زنده اند ولی روحشون مرده است ، چیزی که به روح ما انرژی میده عشق به معشوق است و این معشق میتونه هر کسی یا چیزی باشه ..میتونه مادر یا پدر باشه، میتونه زن یا مردی  باشه که دلتو میلرزونه ، میتونه پول باشه ، میتونه بارسلونا یا رئال مادرید باشه ،میتونه ماشین باشه ، میتونه زرشک پلو با مرغی که مادرت درست میکنه باشه ، میتونه سریال مورد علاقه ات باشه و میتونه خدا باشه و این  آخری خیلی با بقیه فرق داره ... 


یحث درمورد خدا بحث در مورد تعداد سیلندر های پراید نیست که بری کاپوت رو بدی بالا موتور رو پیاده کنی و ببینی اون تو چند تا سیلندر و پیستون هست ... مسئله خیلی خیلی عمیق تر از این حرفاست، داستان سر قدیمی ترین و تنها معشوق مشترک بشر است ، مسئله به قدری عمیقه که اصلا به نظر من علم ابزار بالا دادن کاپوت برای پاسخ دادن به این پرسش نیست ... ابزار دل آدماست ... ولی مشکل اینه که ما آدما وقتی عاشق میشیم میزنیم جاده خاکی و ممکنه اسید پاشی کنیم و روی معشوق تعصب بی جا نشون بدیم و سر اینکه لباس معشوق قرمزه یا آبی یا صورتی و پاشنه کفشش چقدره و پسرش کیه با همدیگه درگیر بشیم ولی واقعیت اینه که معشوق یکیه فقط برداشت ما آدما ازش متفاوته  و ما باید یاد بگیریم که تعصبات بیجامون رو کنار بزاریم و اگر هم این تعصبات دلمون رو آزار داده با اصل اعتقادات بقیه کاری نداشته باشیم و به جاش جلوی سودجویی ها،تبعیض ها و خشونت هایی که به نام این معشوق میشه رو بگیریم ... امیدوارم تونسته باشم منظورمو برسونم...


راستی من نه متخصص ادیانم و نه فیلسوف ، من فقط آدمم و حق دارم که فکر کنم و اظهار نظر کنم.


 

  • لنی